۱۰_ اشعار زیبا در مدح علی علیه السلام
فهمیدم از « علیُّ مَعَ الحق » که آدمی
حیدر پرست نیست اگر ، حق پرست نیست !
******
مدح علی و آل علی بر زبان ماست
گویا برای همین، زبان در دهان ماست
******
دم به دم عمر تو تلمیح خدا بود علی
رقص شمشیر تو تفریح خدا بود علی
******
ﺗﻤﺎم ﺗﺎر و ﭘﻮد ﻣﻦ، ﮔﺪای ﺗﻮﺳﺖ ﯾﺎ ﻋﻠﯽ
ﺳﺮاﺳﺮ وﺟﻮد ﻣﻦ، ﻓﺪای ﺗﻮﺳﺖ ﯾﺎ ﻋﻠﯽ
******
نبودی یا علی اگر، حسن نبود و هم حسین
بدون تو مدینه و کرب و بلا نداشتم
******
روز ايجاد كه حق خلقت دنيا می كرد
پس پرده، علی بود تماشا می كرد
******
تک بیتی در مورد شهادت امام علی (ع)
به فرقش کی اثر می کرد شمشیر
یقینم ابن ملجم یا علی گفت
******
علی امشب میان کوچه ها تنهاتر از ماه است
پریشان تر ز مرغان عزادار شبانگاه است
******
نظر به بندگان اگر ز مرحمت خدا كند
قسم به ذات كبریا، ز یمن مرتضى كند
******
بهشت ماحضر سفره عطای علی است
جحیم سوزش یک ضرب تازیانه اوست
******
در هر نفس گویم چنین هو یا امیر المومنین
خیل ملائک لشکرت، تاج ولایت بر سرت
******

تک بیت های ناب در مورد امام علی (ع)
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم به خدا قسم خدا را
******
راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست
کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست
******
جز علي را نبُود هيچكس اين قدر و بها
كه بُوَد مولد او خانه مخصوص خدا
******
من عاجزم از جهان و دشمن بسيار
ای صاحب ذوالفقار وقت مدد است
******
خواهی که مقام عشق را بشناسی
برخیز و علی مرتضی را بشناس
******
علی خورشید بی همتاست مردم
علی چون کوه، پا برجاست مردم
******
شعر کوتاه در مورد امام علی
على ترکیبى از زیباترین هاست
على تلفیقى از شیواترین هاست
******
پیمان خداست عهد و پیمان علی
فرمان خداست عهد و فرمان علی
******
وز دوستی علی و اولاد علی است
در هر دو جهان گر آبرو یافته ایم
******
علی آنکس که نامش سزا بر ذکر سوگند است
نداد کس چه شانی بهر او نزد خداوند است
******
علی شبیه کسی نیست جز خداوندش
همان خدا که نبوده ست و نیست مانندش
******
به جز از علی نباشد به جهان گره گشایی
طلب مدد از او کن چو رسد غم و بلایی
******
معنای یدالله همین است و جز این نیست
کاتب که خدا بود قلم را به علی داد
******
تک بیتی ولادت امیرالمومنین

تک بیتی زیبا درباره امیر المومنین
میسر نگردد به کس این سعادت
به کعبه تولد، به مسجد شهادت
******
همتای علی نخواهد امد ولله
صد بار اگر کعبه ترک بردارد
******
بعد از اين سنگ محک ديگر ترازوی علی است
ريسمان رستگاری تار گيسوی علی است
******
نازم به دهانم که به شادی و به غصّه
یک عمر علی گفت و مرا مست نگه داشت
جبرئیل است که باز آمده از جانب معبود سوی ختم رسل احمد محمود ولی خرم و خشنود که ای بود خدا را ز ازل مقصد و مقصود خدا راست یکی گوهر نایاب رخش مهر جهان تاب کفش بحر در ناب تنش جان مجسم دمش آیت محکم که خواهد کند از لطف وکرامت این گوهر را به تو تقدیم که غیر از تو کسی لایق این هدیه شایسته نبود است و نباشد به تو حکم آمده از ذات الهی که چهل روز و شب از همسر خود دور شوی غزق یم نور شوی نورعلی نور شوی ، آن در یکتای احد مظهر ا... و صمد دور شد از همسر و گردید روانه به سوی خانه بنت اسد آن مادر فرخنده مولا ، همه شان غرق تجلی همه شان محو تولی و در آن چهل شب و چهل روز خدا گفت و خدا خواند و خدا دید و نمی دید به جز روی خدا را.
این چهل شب همه پایان شد و پیغمبر اسلام ز سر تا به قدم جان شد و آئینه جانان شد و خندان به سوی خانه شتابان شد و کوبید در خانه و بگشود خدیجه در و ناگه نگهی کرد به خورشید رخ خواجه لولاک چراغ دل افلاک تبسم به لبش بود و به از روز شبش بود ، گل انداخته ماه رخش از دیدن رخسار محمد ، و در آن مرحله جبریل امین بوسه نهادی به زمین گفت ای صاحب دین آمدم از خلد برین بر تو فرستاده خدا میوه جنت که در آن طینت زهراست گل گلبن طاهاست که او را شرف ام ابیهاست تناول کن و رو کن به سوی بستر دلدار به فرمان خدای احد قادر قفار ، چو شد منتقل آن نور مکرم ز پیغمبر اکرم در آن بانوی عالم جلوات روی زهرا ز رخش گشت نمایان و ثنا گفت رسول دو سرا را.
زنان قرشی یکسره از مادر اسلام بریدند ز کاشنه او پای کشیدند چو دیدن شده همسر و دلدا رپیمبر ، ز خدا باد درودش به قیام و به سجودش که یکی طرفه ندا خواست ز اعماق وجودش چه صفابخش ندایی چه فرخنده صدایی چه دل انگیز کلامی چه پیامی که الا مادر پاکیزه سرشتم گل خوشبوی بهشتم منم ای مادر فرخنده منم فاطمه فرزند تو دلبند تو هم صحبت تو هم دم و غمخوار تو ، غم نیست اگر خیل زنان از تو بریدند ، مقام تو ندیدند تو ناموس خدایی تو کانون وفایی تو دنیای صفایی تو که از هستی خود دست کشیدی و خدا فاطمه ات داد که روشن کند از پرتو انوار رخش چون دل پیغمبر و چشم تو همه عرض و سما را ، خدیجه تک و تنها در امواج محن ها نه یاور نه معین و نه مدد کار زده تکیه ببه دیوار که از لطف خدای احد قدر قفار رسیدند ز ره چهار زن پاک لب خویش گشودند و سلامش بنمودند سلامش ز ادب باز نمودند یکی گفت منم مریم عضرا یکی گفت منم خواهر موسی یکی گفت منم ساره یکی گفت منم آسیه ای مادر زهرا ، همگی دل به تو بستیم و تو را قابله هستیم که آری به جهان سیده کل نساء را
خواطین بهشتی همه گشتند ثناگوش گهی بوسه نهادی به گل روش گهی دست کشیدند به پهلوش که یکباره همه حجزه او گشت پر از نور و درخشید جمالی که از آن چشم قمر کور و به رخ سوره والشمس به قامت شجر طور بسی خوب تر از حور نهاده به چشم کره خاک دو دستش سوی افلاک به ذکر احد پاک گهی حمد خدای ازلی گفت گهی وصف نبی گفت گهی مدح علی گفت به آواز جلی گفت سپس خنده به رخ مادر زد و آن چهار زن پاک بگفتند سلامش بستودند تمامش همگان محو مقامش همه سرمست کلامش همه شستند به ابریق بهشتی همه گفتند درود و صلواتش همه محوش همه ماتش همه مستش همه دادند به هم دست به دستش همه دیدند در او آئینه غیب نما را
به تو پیوسته درودم به تو هر لحظه سلامم که تویی حجت کل حجج ا... تویی از همه اسرار الهی همه واقف همه آگاه زنور تو شده خلق بهشت و ملک و حوری و قلمان و سپهر و فلک و اختر و شمس و قمر الحق که تو خود جان رسولی و تو مرآت عقولی و تو زهرای بتولی و تویی حاکم صحرای قیامت و تویی مادر والای امامت تویی آن عبد خدا جلوه که پیوسته خداوند فرستاده سلامش تویی آن کس که همه هست جهان هست ز هستش تویی آن کس که محمد زده گل بوسه به پیشانی و دستش تو که دست همه گیری چه شود دست بگیری ز من بنده دلباخته بی سرو پا را.
بحر طویل حضرت زهرا سلام الله علیها
نیمه شب بود و هوای فاطمیه که دلم دست به سینه پر زنان رفت مدینه که سلامی بدهد عرض ارادت به همان مادر مظلومه که زخمیست ز کینه، که سرت باد سلامت، تویی اسوه ایثار و شهامت و منم خاک کف پای غلامت و دلم سخت به دنبال مزارت که نشیند به کنارت و سراپاش نثارت و سر خویش بریزیم غبارت و نبینیم که پرپر شده گلهای بهارت... پشت دیوار نشستم و از این غصه شکستم به سرم ناله مولا، به دلم نغمه زهرا، که دلم دید دو گلدسته والا و من غرق تماشا که عجب صحن و سرایی و چه ایوان طلایی و عجب قبله نمایی، چه خوش حال و هوایی، که یکی گفت: "که این قبه مگر خلد برین است که خاک در آن سرمه جبریل امین است و هر شاه و ملک در حرمش گوشه نشین است؟" ندا داد منادی: "که این بارگه خسرو دین است و این مرقد مولای زمان است و زمین است، و این خاک، مطهر ز تن پاک امیر مومنین است"... دلم باز پی نغمه سرایی، و این بار به سر شور و نوایی، که اجابت بشود ذکر و دعایی و شوم کرب و بلایی که صدا گفت: "که این کشته، همان زاده ی فتاح حنین است، و این شمس چراغ مغربین است و ضیاء مشرقین است و این جاده که بین الحرمین است، همان منزل عشاق اباالفضل و حسین است"... باز کبوتر شدم و پر زدم از صحن و سرایش و رسیدم به حریمی که در آن مرقد آقای کریمی، که ندا گفت: "که این خانه همان باب نزول برکات است و همین جاست که آغازگر جاده بزم عتبات است و گدای در این خانه در اوج درجات است و این صحن همان ساحل کشتی نجات است، و اینجاست همان دایره معرفت بخشش و احسان که رسد سایه او بر سر انسان، که نه، حتی نفس آهوی وحشی رمیده، از این جلوه عیسایی ارباب دمیده و این گنبد زردی که شده جلوه گر صبح سپیده بود مطلع نورانی هر شعر و قصیده..." دلم خسته از این غربت و گمنامی و دنبال سلامی که رسد از طرف یار همان دلبر و دلدار همان مونس و غمخوار که دلم در طلب دیدن رویش و دعا در وسط مسجد نورانی کویش شده پرپر، که بگویم دل من خسته از غربت مادر، و تو ای منتقم حادثه در، نفسی پیش دلم باش دو خط روضه بخوانیم و بنالیم از این درد و از این غم واز این سیل دمادم و بگیریم همان شور محرم... باتشکراز شاعر گرانقدربرادر "محمد جواد خراشادیزاده
صحنۀ محشر کبراست خلایق همه در محکمۀ عدل خداوند حکیم و همه در وحشت و اندوه عظیمند، هراسان همه از خشم جحیمند، گریزد پسر از مادر و مادر ز پسر، خلق همه منتظر اجر و صوابند و عقابند و حسابند و کتابند و عتابند و خطابند، نه راهی که گریزند ز تعقیب گناهی، نه امیدی نه پناهی، همه در محکمۀ عدل الهی همه جا رفته فرو یکسره در کام سیاهی، امم و خیل نبیّین، همه در جوش و خروشند و ستادند و به گوشند که شاید شنوند از طرف ذات خدا، حکم خدا را.
اُممِ گشته پناهنده به نوح و به خلیلالله و موسی و مسیح و به سلیمان و به داوود نبیّین همه گویند که ماراست نگه جانبِ پیغمبر اسلام، محمّد که بوَد احمد و محمود، به جز او و وصیش علی آن حجت معبود، کسی مظهر لطف و کرم خالق دادار نباشد، همه با چشم گهربار، گریزند سوی احمد مختار، که ای رحمت تو سایه فکنده به سر خلق گنهکار، مگر لطف تو گردد همه را یار، نگاهی که رهانی تو از این دایرۀ وحشتِ عظما دل ما را.
در آن حال محمّد سخن آغاز کند، دست دعا باز کند، با احد لم یزلی راز دل ابراز کند، از جگر آواز کند، بار خدا فاطمهام کو همه دارند به من دیده و من دیده گشودم به سوی عصمت داور که ثنایش شده از جانب تو سورۀ کوثر که تو خواندیش ز لطف و کرمت حضرت صدیقۀ اطهر، همه امید رسول است، بتول است، بتول است، و بوَد پاک و مطهر نفس خلق به سینه شده حبس و همه مبهوت و پریشان، همه با دیدۀ گریان که ندا میرسد از خالق منان همگی چشم بپوشید ز وحشت، نخروشید که آید به سوی عرصۀ محشر، ثمرِ نخلِ دل پاک پیمبر، همه هستِ علی آن هستیِ داور، همه بینید جلال و شرف و عزت ناموس خدا را.
قیامت بوَد آنلحظه که زهرا به سوی حشر بیاید، به روی خلق ز لطف و کرمش دیده گشاید، نه دل احمد و حیدر که دل از دوست و دشمن برباید، به لبش خندۀ عفو و به سرش تاج شفاعت، به کفش برگۀ آزادی و دندان رسولالله و پیشانی بشْکافتۀ حیدر و خون جگرِ نورِ دو عینش، حسن و جامۀ خونین حسین ابن علی دست ابوالفضل علمدار، دو مظلوم دگر محسن ششماهه و قنداقه خونین علیْاصغر و جبریل امین پیش روی ناقه و پشت سر او حضرت میکال دو سوی دگرِ او ملکالموت، سرافیل به تعظیم و به تجلیل و به تکبیر و به تسبیح و به تهلیل، فزون از عددِ اهل قیامت، ملَک آیند و ستایند همه حضرت امّ النّجبا را.
پس آنگاه ندا میرسد از ذات خداوند که محبوبۀ من، فاطمه امروز بخواه آنچه که خواهی، ز چنین طرفه ندا فاطمه را اشک، روان گردد و گوید که الهی اگر امروز مرا اشک روان است به صورت، تو گواهی که فقط عاشق دیدار حسینم، که رسد باز ندا از طرف ذات خداوند که یا فاطمه ای دخت پیمبر، بگشا دیدۀ خود را به سوی عرصۀ محشر نگه فاطمه افتد به یکی پیکرِ بیسر که بود پارهتر از لالۀ پرپر همه اعضاش جدا گشته ز شمشیر و ز خنجر، زده خون یکسره فواره ز رگهای گلویش، جگر فاطمه خون گردد و آهی کشد از سینه که محشر بخروشد به ستوه آورد از نالۀ خود ارض و سما را.
اهل محشر همه با فاطمه فریاد برآرند، چنان اشک ببارند که در حشر شود باز بپا محشر دیگر، ز خدا باز ندا میرسد ای فاطمه بار دگر از ذات خداوند تعالی بطلب حاجت خود را و بخواه آنچه که خواهی، نگه فاطمه بر حنجر صد چاک حسین است و دو دستش به دعا، گرید و گوید به خدای ازلی: بار خدا حاجت من نیست به جز آن که ببخشی ز کرم خیلِ محبّان من و شوهر مظلوم مرا، باز ندا میرسد از حضرت معبود که ای نور دل احمد و محمود، به عزّت و جلالم به تو آنقدر ببخشم که تو راضی شوی از من، به خدا میسزد آن روز خدا خلقت خود را به همان سیلیِ سختی که به یاس رخ زهرا اثرش ماند، ببخشد که همان لطمه شرر زد جگر اهل ولا را.
بگشا دیده و الطاف و عنایات و کرم بین که همان عصمت داور که همان روح دو پهلوی پیمبر، که همان آینۀ احمد و حیدر، چو نهد پای به محشر، همه بینند چو مرغی که کند دانه ز خاشاک جدا، جمع کند جمله محبان خودش را و منادی خداوند ندا میدهد: ای اهل قیامت! همگی پیش به پشت سر زهرا همه پویند به گلزار جنان همره صدیقه اطهر، به جز آنان که شکستند میان در و دیوار، زکین پهلوی او را، نه فقط پهلوی او، سینۀ او، بازوی او را و گروهی که ستادند و نکردند در آن عرصۀ غم یاری او را و گروهی که گشودند به آتش در کاشانۀ او را و گروهی که شکستند درون صدف سینه در آن واقعه دردانۀ او را و هم آنان که شکستند نمکدان و گرفتند ندیده نمکش را و هم آنان که گرفتند پس از رحلت پیغمبر اکرم فدکش را و هم آنان که پس از فاطمه کشتند حسین و حسنش را و هر آن کس که به اولاد علی ظلم کند تا صف محشر، و هم آنان که گرفتند به جز راه ولایت، ره عصیان و خطا را .
حاج غلامرضا سازگار
شهر زیبای مدینه شده آبستن صد فتنه و بیداد که تا حشر به گردون رود از حنجرة اهل ولا ناله و فریاد که در ازمنة دهر ندارد کسی این حق کشی و ظلم و ستم یاد شرافت ز میان رفته قرار از دل و جان رفته گل آرزوی ملت اسلام به تاراج خزان رفته محمد که بود جان گرامی جهان ها ز جهان رفته مدینه شده خاموش فضا گشته سیه پوش عجیب است که بعد از دو مه و نیم غدیر نبوی گشته فراموش در فتنه شده باز و سقیفه شده آغاز، عدالت ز جفا خانه نشین گشته، بیدادگری سر به در آورده، مولای دو عالم شده بی یاور و در خانة در بسته گرفته ز الم زانوی غم در بر و بر غربت اسلام کشد از دل پر غصة خود آه که آتش زده با شعلة فریاد درون ارض و سما را
***
آب غسل و کفن ختم رسل خشک نگردیده که قرآن شده پامال و فراموش شده حرمت پیغمبر و دین و علی و آل گروهی که شده بندة دجال ستادند در بیت خداوند تبارک و تعالی به درون کینة مولا نه حیایی و نه شرمی ز رسول و علی و حضرت زهرا، عوض دستة گل شاخة هیزم به سر شانه نهادند، در خانه ستادند ز بیداد زبان را به جسارت بگشادند که هان یا علی از چیست که در خانه نشستی، در از قهر به روی همه بستی، اگر این لحظه در خانة خود را نگشایی نیایی به سوی مسجد و بیعت ننمایی، همه آتش بفروزیم و در خانه بسوزیم، بسوزیم حسین و حسن و فاطمه ات را که از این شورش و تهدید تن زینب و کلثوم و حسین و حسن و فاطمه لرزید، کشیدند ز دل ناله که ای ختم رسل سر به درآور ز دل خاک و ببین غربت ما را
***
در آن حادثة شوم به اذن علی آن رهبر مظلوم که مظلومی او تا ابدالدهر بود بر همه معلوم، مه برج حیا فاطمه آمد پس در گفت که ای قوم ستمکار به جرأت شده با ذات خدای احد قادر دادار، پس از رحلت پیغمبرش آمادة پیکار، چه خواهید ز آل نبی و شیر خدا حیدر کرار، ندیدید که ما در غم پیغمبر اکرم همه هستیم عزادار، دریغا که همان عهدشکن های دو روی همه غدار عوض شرم و حیا پاسخشان شد شرر نار، ز بیت¬الحرم وحی بر آمد شرر و دود سوی گنبد دوار، خدا داند و زهرا که چه رخ داد میان در و دیوار، چه با فاطمه از آن لگد و ضربت در شد به هواداری او محسن ششماهه سپر شد به خدا زودتر از مادر مظلومة خود گشت فدا شیر خدا را
***
نفس فاطمه از درد درون قفس سینة افروخته پیچید که می خواست شود زیر و رو از نالة او شهر مدینه که به هم ریخت نظام فلک از نالة یک یا ابتایش چه بگویم که سخن در جگرم لختة خون گشته و انگار که بازوم شکسته است و یا درد کنم در دل و در سینه و در پهلویم احساس و یا مانده به رویم اثر سیلی و انگار که پشت در آن خانه ز شلاق ستم گشته تنم یکسره مجروح نه آخر مگر از آب و گل فاطمه کردند مرا خلق، نباشم به خدا شیعه اگر حس نکنم آن همه دردی که فرو ریخت به جان تن زهرا به تن پاک و شریفی که محمد زده گل بوسه چو آیات خدا بر همه اعضاش به قرآن بود این درد درون تن ما تا پسرش مهدی موعود بیاید شرر آتش جان و دل کل محبان علی را بنشاند ز عدو دادِ دل مادر مظلومة خود را بستاند، بگشایید به تعجیل ظهورش همه شب دست دعا را
***
به خدایی خداوند در این صحنة ایجاد علی دوست¬تر از فاطمه نبود به پیمبر قسم از فاطمه بایست بگیریم همه درس ولایت، به علی دوستی فاطمه سوگند بخوانید به تاریخ و ببینید که با پهلوی بشکسته و بازوی ورم کرده و با سقط جنینش ز فشار در و دیوار و کبودی رخ چون گل یاسش به دفاع علی از جا حرکت کرد سپس یک تنه استاد و ندا داد که من در دل دشمن تک و تنها به علی یاور و یارم، نگذارم نگذارم که شود یک سر مو از سر او کم، منم و مهر و ولایش سر و جانم به فدایش، ز ازل گفتم و گویم که علی هست من و من همه اویم به خدا یا که علی را به سوی خانه برم یا که چو شش¬ماهة خود کشته در این راه شوم این من و این بازو این صورت و این سینه و این محسن مظلوم، بگیرم جلو فتنه و بیداد شما را
***
بعد از این فاجعه شد دست ستم باز و دگر کشتن اولاد علی تا ابد الدهر شد آغاز شروعش ز در خانة زهراست سپس کشتن مولا پس از آن قتل حسن پس از آن فاجعة کرب و بلا ریختن خون حسین ابن علی بود و جوانان بنی هاشم و هفتاد دو سرباز رشیدش پس از آن کودک شش ماهة معصوم شهیدش چه شهیدان عزیزی که از این سلسله تقدیم خدا گشت یکی مالک اشتر یکی عمار یکی میثم تمار یکی حجر و رشید است و سعید ابن جبیر است هزاران و هزاران و هزاران تن از اینان که بریدند سر از پیکرشان فرقة اشرار به این جرم که بودند طرفدار علی حیدر کرار و هنوز از دم شمشیر سقیفه به ستم خون محبان علی ریزد و ریزد مگر آن روز که مهدی بستاند ز عدو داد تمام شهدا را
در فضایل حضرت صدیقه طاهره فاطمهی زهرا (س)
بحرطویل در فضایل حضرت صدیقه طاهره فاطمهی زهرا (س)
مرحوم محمد کاظم غالب تراش« چاووش» اصفهانی
ای موالی تو بده گوش، که پرواز کند از سر توهوش، از این طرفه حکایت، که نمودند روایت، زمه برج حیا شافعهی روز قیامت، که بدانی تو و را قدر و کرامت، بود از خلق جهان بیش و بزن دست به دامانش و مندیش به دفتر شده مسطور که مسرور یکی روز به گلزار جنان حضرت آدم ز خداوند جهان کرد تمنّا که به همراهی حوا بکند سیر همه باغ جنان را نگرد سّر نهان را ز خداوند، به جبریل امین امر چنین شد که به همراهی آدم قدمی چند نهد عقدهاش از دل بگشاید صفیالله روان، سیرکنان، گشت به هر سوی که بگذشت عیان، قدرت حق دید به هر گونه نسق دید قضا را.
***
چو رسید او به یکی گنبد در بسته که اندر بر او گنبد دّوار، بدی نقطه پرگار، ز جبریل بپرسید که این گنبد در بسته چه باشد ز که باشد؟ بسرودش که من آگاه نیم پس ز خدا خواست در او راه برد حاجت او گشت روا داخل آن گنبد پاکیزه بناگشت عیان دید یکی قصر که یک دانهی یاقوت درخشندهی بدی بر در او دید یکی قفل زبرجد، که بدش قیمت بی حد بسرائید به جبریل که این قصر بود زان که؟ و قفل ز بهر چه بود کاش شدی باز در این قصر و بدیدیم عیان سّر خدا را.
***
گفت جبریل به آدم، که ایا مفخر عالم، بشنو قصّهایی از من، که بود فاش و مبرهن، به فلک هست یکی اختر رخشنده که سیصد الف یکبار شود طالع و من سیصد الف کرّتش دیدهام از قصر و درونش خبری نیست مرا، میل ترا هست اگر واقف از این قصر شوی فتح وی از بار خدا ساز تمنا صفی صاف دل این نکته چو بشنید به درگاه خدا دست برآورد که ای خالق وهاب، به رویم بگشا باب، کزین قصر یکی تخت، کشیده است بر او رخت، یکی دختر پاکیزه لقا شمس نموده زرخش کسب ضیا از رخ نیکو به قمر، طعنه زده بی حد و مر، تاج کرامت به سرش، رخت شرافت به برش، طوق نکویی به ملا داشت به گردن ز وفا بود دو آویزه به گوش وی یک سبز و یکی سرخ بدی حضرت آدم چو نظر کرد بر او ریخت به رخساره گهر گفت به جبریل که این دختر پاکیزه سیر کیست؟ مر آن تاج و مر این طوق و دو آویزهی گوشش که یکی سرخ و یکی سبز بود چیست؟ که از دیدن او من به غم و درد گرفتار شدم حضرت جبریل بدو گفت بده گوش که تا شرح دهم شمه ایی از حالت این دختر پاکیزه لقا را.
***
این فلک مرتبه دختر که تو را جلوه گر آمد به نظر فاطمهی زاکیه راضیهی مرضیهاش نام بود هست ز نسل تو واو دخت محَمد بود و رتبهی بی حد بودش تاج کرامت که ورا هست به سر، هست نشانش ز پدر، طوق که در گردن او هست بود رشتهی فرمان بری شوهر فرخنده سیر، کاوست شه جن و بشر، حیدر صفدر زد و آویزهی گوشش بشنو هست دو فرزند به غم اندر او یک حسنش نام و دگر هست حسین بر حسنش جعدهی ملعونه دهد زهر و به او می بکند قهر و به طشتش جگر از راه گلو ریزد و بر فرق جهان خاک سیه بیزد و تا گنبد فیروزه رود آه عیال وی و نالند از آن ظلم که بر او شده همچون نی، اندر دم آخر بشنود سبز رخ او زین سبب آویزهی یک گوش نکو مادر او سبز بود ای صفیالله ببین سّر قضا را.
***
پسر دیگر او را که حسین است و را نام کند رو به سوی کرببلا لشگر بن سعد به فرمان یزید آب ببندند به رویش، همه گردند عدویش، به عیالش ستم کین شود از فرقهی بی دین ندهد جرعهی آبی کساش از راه ثوابی ز عطش خشک زبانش شود از کین به دهانش ز عطش گشته مشوش بکند دختر او غش به نظر همچو دخانی فلکش هست ندانی به الم خواهر او یار شود از ستم و کینهی بسیار وعلمدار کبارش که بود جان به نثارش ببرند از بدنش دست، مر آن فرقهی بد مست، علیاکبر او را که بدو هست امیدش بنمایند شهیدش چه بگویم برت از قاسم داماد که آنقوم زبیداد در کینه گشایند عزا عشرت او را بنمایند به حلقوم علیاصغر زبیداد در کینه گشایند عزا عشرت او را بنمایند به حلقوم علی اصغر بیشیر، لعینی بزند تیر، در آخر چو شود بی کس و بییار، کند روی به پیکار، گروه زخدا دور نمایند تنش خانهی زنبور شود از ستم و ظلم فزون غرقه تنش دریم خون باعث آویزهی آن گوش دگر کو چو عقیق یمنی سرخ بود هست چنین حضرت آدم چو شنید آن بر آورد ز دل کرد چو «چاووش» حزین لعن مر آن قوم دغا را.
***
مرحوم محمد کاظم غالب تراش« چاووش» اصفهانی
حضرت فـاطمه ای مظـهر داور ، که تـوئی دخت پـیمبـر ، شده در شـان تو نـازل زخـدا سوره کـوثـر نبود بین زنـان همه عالـم زتـو بهتر زتـو برتـر ، همـه گـلهــــا ، بـوداز عطـر وجـود تو معطـر ، تـو عطـوفی ، تـورئـوفـی ، تـو بهینی تو مهینی که نبی گفت به شـان تو مکـرر که مـرا اوست چو مــــادر ، گـل گـلزار وفـائـی ، همه لطفی مدحی و ثنائی تو ثنا کرده به قـرآن زخـدائـی، تـو زهر عیب برینی تـو زهـر نـقص جدائـی تو عطوفـی، تورئوفـی
شب از جامه ظلمت شده چون صحن عزا، خانه سيهپوش، تو گويي همه چيز و همه کس گشته فراموش، نه مانده شبحي پيش دو چشمي، نه صدايي رسد از کوچه خلوت زده بر گوش، چرا، ميشنوم تک تک پا و، شبحي را نگرم ميرسد از دور، يکي مرد که پوشيده رخ و از رخ مستور، به هر کوچه تاريک دهد نور، گمان ميکنم اين مرد کليمالله آن کوچه بُوَد آه ببينيد کجا ميرود و چيست ورا نيت و منظوره چه آرام وخموش است، دلش بحر خروش است، ببينيد که انبان پر از نان و پر از دانه خرماش به دوش است به گمانم که به ويرانه فقيري دل شب منتظر اوست که از گوشه ويرانه ندا ميدهد اي دوست کجايي که بگيري دل شب باز سراغ فقرا را؟
عجبا عرش خداوند مکان کرده به ويرانه سرايي بگرفته است به دامن سر يک پير فقيري که ندارد به جز از ديده اعما و تن خسته و دست تهياش برگ و نوايي، به لبش ذکر دعايي، به دلش حال و هوايي، نه طبيبي نه دوايي نه غذايي، همگان چشم بصيرت بگشاييد و ببينيد که در دامن ويرانه اميري شده هم صحبت و دلباخته پير فقيري، اگر آن پير بپرسد تو که هستي؟ گل لبخند ز جان بخش لبش رويد و در پاسخ آن پير بگويد که فقيري شده در اين دل شب يار فقيري، عجبا باز به دوشش يکي انبان و گرفته است ره کوچه و پويد سوي ويرانه ديگر که به ايتام زند سر، ببرد بر همه از لطف و کرم باز غذا را.
کيستي؟ اي همه جا روي تو پيدا که نديدند و نگفتند که هستي؟ تو همان شير خدايي، تو چراغ شب تنهاييِ خيل فقرايي، تو به احزاب و اُحد يار رسول دو سرايي، تو به ايتام، پدر در دل ويرانه سرايي، تو گهي هم سخن چاه و گهي پهلوي نخلي، به زمين چهره گذاري، ز بصر اشک بباري و گهي ميچکد از قبضه تيغت به زمين خون عدو در صف پيکار، گهي مرحب خيبرکشي و عمرو به شمشير شرربار، گهي دست تو در سلسله خصم ستمکار، گهي وصله زني کفش خود اي حجت دادار، گهي قله عرشي و گهي حفر قناتت بوَد اي دست خدا کار، گهي عرش مکاني و گهي خانه نشيني، گهي استاد به جبرييل اميني و گهي ياور آن پيرزن مشک به دوشي، نتوان گفت که هستي تو، که هستي، تو بگو تا بشناسيم به توفيق بيان تو خدا را.
ناسپاسان که به جز مهر و وفا از تو نديدند، چه شد کز تو بريدند؟ خدا را به چه تقصير به محراب دعا تيغ کشيدند؟ چرا فرق تو را از ره بيداد دريدند؟ عجب حق تو گرديد ادا، پيک خدا داد ندا، آه که شد منهدم ارکان هدا، خفت به خون شير خدا، گشت به محراب فدا، روح مناجات و دعا، مسجديان يکسره اين ناله جانسوز شنيده همه از پنجه غم جاي گريبان، جگر خويش دريدند، ز دل ناله کشيدند، ز هر سو، سوي محراب دويدند و بديدند همه دين خدا در يم خون خفته و از لعل لب خويش گهر سفته و با صورت خونين سخن از فزت و رب گفته، گهي ميرود از هوش گه از اشک حسن آمده بر هوش، زند خون دل خستهاش از زخم جبين جوش، ز سوز جگر سوخته با قاتل خود گفت خدا را به چه جرمي به رويم تيغ کشيدي؟ تو که ديدي ز علي آن همه احسان و وفا را.
همه تن اشک فشان دست گشودند که آرند علي را به سوي خانه که ناگاه در آن سوز و غم و درد نگاهي به افق کرد و ندا داد که اي صبح! نشد در همه ايام تو از جيب افق سرزني و چشم علي پيشتر از سرزدن روي تو بيدار نباشد، عجبا گشت فدا در دل محراب دعا، جان پيمبر، علي آن ساقي کوثر، علي آن فاتح خيبر، علي آن مير مظفر، علي آن روح مکرم، علي آن عدل مجسم، علي آن دادرس امت و مظلومترين رهبر عالم، به خداوند، به پيغمبر و زهرا که علي کشته عدلي است که خود حاکم آن بوده و خود مجري آن بود، خدا را نشنيديد مگر داد دوا پيشتر از کشتن خود قاتل خود را؟ نشنيديد که بخشيد ز اکرام و جوانمردي خود تيغ به دشمن؟ نتوان يافت دگر مثل علي گو که بپويند زمين را و سما را.
آن امامی که پیمبر پی فرموده دوار به غدیرخمش اندر نظر خلق سراسر به خلافت بستوده زسماء روح الامین سوی زمین آمد و از رب ودود آیه اکملت و لکم دینکم آورد فرود و به ولایت شه امی به جلال و حسب شأن یدالله بیافزود به حضار سوی بیعت او امر بفرمود به ترحیب به ترجیب علی شد سرو پای همه خلق جهان نعره بخ بخ به فلک رفت ازآن فظ غلیضی که چو وی پا ننهاده سوی اقلیم وجود عاقبت کار پس از سید لولاک پی غصب خلافت به در خانه اش افروخت زکین آتش و در گردن او بست طناب و اسد الله از این مرحله دلگیر و چو شیری که شود بسته به زنجیر کشیدند وصی نبی و بن عم داماد گرامش همه روبَه صفتان یک دل و یک زور از آنجا سوی مسجد وآن حجت خلاق مبین را چو نبد یار و معین زجفا خانه نشین دین خدا گشت به بازیچه و دستی که در خیبر از او کنده شد از جا به رسن بسته و پیوسته کشیدی اسدالله از این غصه زدل آه و ز افسردگی کید و نفاق حیل امت پیغمبر خاتم به فلک رفت از آن سینه بی کینه پر داغِ علی ناله جانکاه و چه شد وقت کزین دیر محن بال زندطایر روحش به جنان کرد به محراب دعا نسل زنا ملجم بی دین مرادی زدم تیغ سرانور او را چو قمر شق و شد از ماتم او خانه دین منهدم و زلزله افتاد به هفت ارض مطبق زفلک روح الامین ناله و فریاد بر آورد و دل ملک وملک را همه خون کرد و در افکند به معموره هستی زعزایش ابد الدهر چو نی ناله و پوشید به بالای حسین و حسن از مرگ پدر کسوت ماتم به سر زینب خونین جگر از داغ فلک ریخت زغربال اجل خاک عزا را.
نامه
سلام مجدد. اوکی من حالم خوبه. هیچ جای نگرانی نیست. اینکه کمی اذیت شدم بخاطر این بود که این چند روز مجبور بودم هر روز مامان رو با خودم ببرم تهران. که خیلی اذیت شد. خستگی راه از طرفی. گرما و.. طرح ترافیک .. گاهی بیمارستان فرح (شهدای تجریش).. گاهی بیمارستان گاندی.. گاهی بیمارستان لقمان.. چندتا دکتر باسواد و بیسواد نظرات مختلف دادن. راستش دنبال راهی بودم که احتیاج به عمل نباشه (بخاطر اینکه مامان دیگه کشش عمل نداره) ولی معلوم شد که سریعاً باید عمل بشه و عفونت سرش ممکنه بخاطر تأخیر کار دستمون بده. خواهرم هم این چند روز مرخصی گرفت و بچه هاشو به امون خدا رها کرده بود و دنبالم بود (که اونم خیلی فشار بهش اومد) مامان هم طفلی همش از ما معذرت خواهی میکرد که ببخشید دارم اذیتتون میکنم 🥴 انگار یادش رفته که همه عمر و جوونیشو به پای ما به درد نخور ها پیر کرده🤔 دیگه تموم شد. چون تا بستری شدن میتونه استراحت کنه و باقیش کار خودمه. خواهر دومم هم قبول کرد برای بستری شدنش بیاد تا همه کارها روی دوش این خواهرم تنهایی نباشه. در مجموع خوب شد چون کارها رله شد. الخیر فی ما وقع. اینکه این چند روز غیبت داشتم برای این بود که نمیخواستم این خستگی و حس منفی رو به کسی منتقل کنم. خوب نیست در مورد مشکلات و بیماری حرف زدن. چون تشدیدش میکنه. حتی وقتی که حالمون خوبه و شادیم.. اگه مطرحش کنیم و به اشتراک بذاریمش حالمون خراب میشه. حتی موقعی که حالمون خرابه اگه مطرحش کنیم امواج منفی جذب میشه و افسرده تر میشیم. خب چکار باید کرد؟ نه شادی رو میشه گفت و نه غم. پس چکار کنیم؟ ادراک این قضیه سخت هست. حتی.. وقتی میخواهی کار مهمی بکنی و به همه خبر میدی. اون کار خراب میشه. ولی چرا؟.. واسه چی اینطوره؟ 🤔 من اینا رو تجربه کردم. بابت این تجربیات هم تاوان سنگینی دادم. بذار یه جوری بگم که متوجه بشی😀ببین. یه زمانی توی زندگیم دنبال مقصر میگشتم و خیال میکردم بهم ظلم شده. وقتی اینجا پست میذاشتم انتقاد میکردم از کسانی که در زندگیم بهم ظلم کردن. بعدش میدیدم مشکلاتم بیشتر میشه و افسرده تر میشم.. بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم که مقصر خودم هستم و مشکلات بخاطر انتخابهای غلط خودم بوده. حرفی زدم که نباید میزدم.. سکوتی کردم که نباید سکوت میکردم.. کاری کردم که نباید میکردم.. و بلعکس.. یعنی.. باید حرکتی میزدم که مثل شلغم ساکت و منفعل عمل کردم.. بگذریم.. 🤔 آخرش فهمیدم که بزرگترین اشتباهم اینه که هنوز دنبال مقصر هستم.😀 گاهی دیگران.. گاهی خودم.. گاهی تقدیر.. گاهی شانس.. گاهی بخت سیاه.. اما آخرش فهمیدم مقصری وجود نداره که دنبالش بگردم😀 چیزی رو که دیگران اسمشو بدشانسی میذارن.. اسمشو گذاشتم تجربیات با ارزش.😀
اگه خوب به سبک نوشتاریم دقت کنی متوجه میشی که دنبال مقصر نیستم و بیطرفانه خاطراتم رو مینویسم. نه خودمو گناهکار میدونم و نه بیگناه. وقتی از کسی چیزی مینویسم اون رو بیطرف معرفی میکنم. از نظر من اون نه ظالم بوده و نه مظلوم. البته مثل مار پوست انداختم و سوختم تا این واقعیت رو فهمیدم. پس الان فهمیدی چرا بین نوشتارم لفظ (بگذریم.. یا خلاصه) رو بکار میبرم. این یعنی پرش از روی بعضی قسمتهای منفی و سمی😀
یادمه قبلا خاطره خواستگاری رو مینوشتم و پیامهای اینجوری از مخاطبین وبلاگم داشتم ( از بس گریه کردم چشمام میسوزه) عقلم نمیرسید که باید از زاویه بهتری به خاطراتم نگاه کنم.. و این طیف موج منفی به خودم برمیگرده و افسرده تر میشم. (این جهان کوه است و فعل ما صدا...الخ)
حالا یه سوال پیش میاد که چرا وقتی شادیهاتو به اشتراک میذاری گرفتاری میاد سراغت؟ چرا؟ قضیه مفصله ولی اگه بخوام خلاصه بگم.. انرژی ای منفی هست که اصطلاحا بهش میگن (چشم زخم). زمانی که از عشقت داری با آب و تاب مینویسی.. دیگه حواست نیست که مخاطب که عشقش ولش کرده با خوندن مطالب چه حس و حالتی بهش دست میده. حسرت و آهی که اون از ته دل میکشه بصورت امواج برمیگرده سراغت و آسفالتت میکنه.😀
بعنوان حسن ختامش این بحث
امام علی (ع) در کتاب ﺗﺤﻒ ﺍﻟﻌﻘﻮﻝ میگه: در حضور هفت گروه ، هفت کار را مخفی کن تا سعادتمند باشی:
۱- ﺩﺭ ﺣﻀﻮﺭ ﻓﻘﯿﺮ، ﺩﻡ ﺍﺯ ﻣﺎلت ﻧﺰن
٢-ﺩﺭ ﺣﻀﻮﺭ ﺑﯿﻤﺎﺭ ازﺳﻼﻣﺘﯽﺍﺕ نگو.
۳-ﺩﺭ ﺣﻀﻮﺭ ﻧﺎﺗﻮﺍﻥ، ﻗﺪﺭﺕﻧﻤﺎﯾﯽ ﻧﮑﻦ
۴-ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻏﺼﻪ ﺩﺍﺭ، ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ نکن
۵-ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ از ﺁﺯﺍﺩیت نگو
۶-ﺩﺭ ﺣﻀﻮﺭ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺑﯽﺑﭽﻪ، ﺍﺯ ﺑﭽﻪ نگو
۷-ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ یتیم، ﺍﺯ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﻧﮕﻮ
قربونه امام علی علیهالسلام برم که وقتی اسمش میاد حالم جا میاد😀
🌺دلِ من کبوترِ صحن و سرات امام رضا(ع)
پر میگیره عاشقونه، به هوات امام رضا(ع)
خوش به حال کفتری که از همه زرنگتره
لونه کرده روی گنبد طلات امام رضا(ع)
چقدر دلم بهونه زیارت کرده. یا امام رضا علیهالسلام.
سلام و عرض ادب. ممنونم از لطف و محبت شما. شما خودت خوبی و همه رو مثلِ خودت خوب میبینی سپاسگذارم🙏
الان بوقه سگه و من تازه رسیدم خونه.😀 تازه دو ساعته دیگه باید بزنم بیرون برای پیاده روی و گرفتن نون سنگک داغ. نباید میگفتم.. یهو دلت نخواد؟ بگذریم.. راستش من خیلی پوست کلفت شدم و توی بدترین شرایط به این طنز تلخ دنیا لبخند ژوکوند میزنم.😀این چند روز که غیبت داشتم از سگ دو زدن شاکی نبودم. فقط ناراحت مامان بودم که توی گرما و شلوغی و شرایط بد اذیت میشد ولی صداش در نمیومد.. کاش کمی غیر میزد آخه خیلی مظلومه و همش از ما معذرت خواهی میکرد که این دلمو میسوزوند. بگذریم.. شکر خدا الان ردیفه و فقط این روزا که کارهای بستری شدنش آماده بشه کمی استرس داره.🌹 اوکی شما لطف دارید.. خیلی دوست داشتم پخته بشم ولی کسی نبود زیر گاز رو کم کنه. سوختم جزغاله شدم.. اصلا بگی نگی ته دیگ شدم😀
اوکی درسته خوب گفتی و همشو قبول دارم براووو. انتقال انرژی به چند شکل میشه. جذب منفی ها. هدر رفت انرژی مثبت خودمون. اثرات تلقین هم جدیه. فشار و استرس هم تمرکز رو میگیره بدتر شیر تو شیر میشه. (یا همون خر تو خر)😀 البته اینم اضافه کنم که مشورت خوبه ولی فقط با تراپیست کار بلد. درد رو هم فقط باید به دکتر متخصص گفت. خواب رو هم فقط به خواب گذار باس گفت. درددل هم خوبه ولی اینم جا داره و فقط با کسی که تکیه گاه ما باشه. غریبه ها از درددل پی به نقطه ضعفهای ما میبرن. حتی ممکنه ازش سوءاستفاده هم بکنن. در بهترین حالتش به چشم ترحم و آدمی ضعیف بهمون نگاه میکنن. بماند که بعضیا موقع درددل یکریز اشتباهی غرغر میکنن مثلِ عروسِ کفگیر خورده😀البته بعضیا بعنوان دوست حس خوبی بهمون میدن که خیلی کمیابن. دوستی داشتم به اسم معمار که بهترین دوستم بود. وقتی نگاهم بهش میفتاد حالم جا میومد. حرف که میزدیم خستگیم در میومد. خاطراتشو در آینده برات تعریف میکنم. تا زنده هستم میگم خدا رحمتش کنه. روحش شاد🙏در وجود آدما مجموعه ای از حس های ناشناخته و عجیب غریب هستش که خودم چندتاشو کشف کردم ولی به غلط همه رو حس ششم میگن. مثله دکترها که اسم هزار جور مرض ناشناخته رو گذاشتن سرطان😀 به نظرم کلمه چشم زخم هم غلطه چون اصلا ربطی به چشم نداره. فقط قرآن و حدیث رو قبول دارم که اشتباه ندارن و هر کتابی رو میخونم پر از اشتباهه. معمای (جذب و دفع) رو هم فقط قرآن برام حل کرد. فرضیات همه کتابها اشتباه بود. در این مورد هم خدا در سوره القلم میگه: وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ. و نزدیک ﺑﻮﺩ ناباوران ﺑﺎ دیدگاهشان باعث لغزش تو شوند. آره آدمای نظر تنگ و ظاهر بین بخاطر دیدگاه و بصیرت کم و فکر کوتاهشون آسیب میزنن ولی نه با چشمشون بلکه با انرژی ذهنشون.🌹چشم چندین انرژی نامحسوس داره که تخریبش بیشتر متافیزیکی هست. لباس با رنگ مشکی هم مشابه همین انرژیا رو داره. برای همین اسلام کفش و لباس و کلاه مشکی رو منع کرده. شاید بپرسی پس چرا چادر مشکی تاکید شده؟ اینم باز علمی جواب میدم. در ریاضیات داریم که
مثبت در مثبت ، مثبت
(منفی در منفی ، مثبت)👉
منفی در مثبت ، منفی
مثبت در منفی ، منفی
این قانون کلی هست و همه جا کاربرد داره. چون در قوانین ریاضی استثنا وجود نداره. (قانون استثنائات میگه: در دنیا هزار علم وجود داره که در تمام این علوم استثنا هست جز در ریاضی) حتی جمله رو اگه دوبار منفی کنی مثبت میشه. نمیشه نروم. یعنی باید بروم. الخ.. انرژی های ما چهار حالت (جذبی. دفعی. منفی. مثبت) داره که وابسته به شخصیت افراد متغیره. هر رنگی هم شخصیت داره که بهترینش سفید و زرد و بعد آبی و سبز هست. پس فهمیدی که چرا لباس تازه متولد شده. لباس عروس و حتی کفن باید سفید باشه. من چون خیلی شکاک هستم اینا رو تست گرفتم تا علمی بهم اثبات بشه. اگه فرصتی بود از این کشفیاتم بهت میگم حالشو ببری.😀 فقط یادت بمونه رنگ اتاق. رنگ وسایل و رنگ لباست رو آگاهانه انتخاب کنی. در ضمن فنگ شویی. آهنگ های سابلیمینال و گلهای پیچک مثله پوتوس و نیلوفر و.. به شدت شیاطین رو جذب میکنن و مشاجره و بیماری رو هم جذب میکنن پس فریب تبلیغاتشون رو نخور. مجسمه و حتی وسایل خراب و فرسوده و حتی آینه انرژی منفی بالایی دارن. میدونی که مجسمه سازی و آینه کاری و گچبری از شغلهای من بوده.. پس ازم قبول کن. یعنی متاسفانه چون مامان عاشق این چیزا هست منه نادون برای اینکه خوشحالش کنم هر دوتا خونه رو تمام طبقاتش رو آینه کاری کردم اونم خیلی زیاد. حتی اتاق خواب مامان رو. اونم آینه های تمام قد. چون خونه دلبازتر دیده میشه. تماما آینه های آلمانی کمیاب. جدیدترین مجسمه هایی که میساختم رو اول به مامان میدادم تا خوشحالش کنم ولی کارم دوستی خاله خرسه بوده. الآنم راضی نمیشه بفروشه یا نفله کنه برن.. میگه دوستشون دارم.😞بگذریم.. رفاه آدمو بیچاره میکنه و رفاه زده ها (مترفین) همیشه پیامبران رو تکذیب کردن. میدونی چرا؟ چون غفلت و غرور و سنگدلی میاره. در مقابلش درد خوبه. برای همین قبلاً بهت گفتم همش میگم خدایا دو چیز بهم بده. درد و درک. تا درد نباشه درک هم نیست. چرا؟ درد بهمون ضعف و تواضع و نرمش میده. ضعف استعداد ما رو شکوفا میکنه. مثلِ خاکی که شخم میزنن برای کشاورزی. خدا مستضعفین رو دوست داره. ظهور حضرت (عج) هم برای مستضعفین هست. پس ناراحت نباش. اگه گاهی از غم طاقتت طاق میشه مطمئن باش که حتما خدا بهت صبر هم داده تا رشد کنی. خدا توی قرآن گاهی میگه شما را از خاک آفریدیم که یادمون باشه قراره شخم بشیم. گاهی هم میگه از گل خشک مثل سفال آفریدیم. چون گل رس باید یک هفته لگد مال بشه تا آماده بشه. خَلَقَ الْإِنسَانَ مِن صَلْصَالٍ كَالْفَخَّارِ. ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﮔﻠﻲ ﺧﺸﻜﻴﺪﻩ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺳﻔﺎﻝ ﺁﻓﺮﻳﺪ. یعنی در دو حالتش قراره آسفالت بشیم😀
اللَّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِيّكَ الْفَرَج.