۱۱_ زیباترین اشعار مولا ع
شانه ی سبز نبی باطنش عرش الله است
تو از این حیث روی عرش معلا رفتی
انبیاء نیز نرفتند چنین تا معراج
انبیاء نیز نرفتند تو اما رفتی
به یقین دست خدا دست پیمبر هم هست
پس تو با دست خودت این همه بالا رفتی
باید این راه به دست دگری حفظ شود
علت این بود که تا خیمه ي زهرا رفتی
تو ولي هستی و منجی ولایت زهراست
تو هدایت گری و نور هدایت زهراست
آی مردم بخدا نیست کسی بر تر از این
ازلی طینت اول تر و آخر تر از این
تا به حالا که ندیدند و بعد از این هم
اسد الله ترين حضرت حیدرتر از این
هیچ کس نیست گه عقد اخوت خواندن
بهر پیغمبر اسلام برادرتر از این
رفت ازشانه ی معراج نبی بالاتر
بخدا هیچ کجا نیست کسی سرتر از این
آن دو تا ذات در این مرحله یک ذات شدن
این پیمبر تر از آن، آن پیمبر تر از این
دست گرم پدر فاطمه در دست علی ست
بعد از این بار نبوت همه در دست علی ست
دفتر وصف تو یک عمر روایت دارد
بردن نام تو هم حکم عبادت دارد
در مقام تو همین نکته کفایت دارد
که خدا نیز به نام تو ارادت دارد
حالمان خوب نبوده است ولی خوب شدیم
تا که خواندیم کمی نادعلی خوب شدیم
کوهی از عشق نه، اما پر کاهی دارد
سینه ای کز غم دوری تو آهی دارد
نوکر شاه نجف منصب شاهی دارد
دل ما نیز به ایوان تو راهی دارد
ما گرفتار تو هستیم ولی آبادیم
پای ایوان طلای نجفت افتادیم
ما که هستیم گدای تو و فرزندانت
پشت ما هست دعای تو و فرزندانت
مقصد ماست خدای تو و فرزندانت
جان عالم به فدای تو و فرزندانت
ای دو عالم نخی از تار عبایت حیدر
خلق عالم شده یک کار عبایت حیدر
ما که هستیم فقط بنده ی سلطان نجف
اعتکاف دل ما هست به ایوان نجف
زنده شد خاک زمین با نم باران نجف
حسرت ماست فقط آب نجف نان نجف
ما خدا را وسط صحن تو پیدا کردیم
چِقَدَر در حرمت گریه به زهرا کردیم
از نفس های تو هر لحظه خدا می ریزد
از قنوت سحرت عطر دعا می ریزد
از قدم های تو هم گرد شفا می ریزد
از دو دست کرمت آب بقا می ریزد
بس که اوصاف تو هم جلوه ی پیغمبر داشت
جبرئیل آب وضویت به تبرک برداشت
شاه، هم سفره ی پیران و فقیران بشود؟
مرکب بازی اولاد شهیدان بشود؟
رازق نیمه شب خان یتیمان بشود؟
این فقط با هنر دست کریمان بشود
عالمی مست از این شیوه ی سلطانی توست
ما همه مور و جهان ملک سلیمانی توست
قنبرت باشم اگر ملک سلیمانم چیست؟
نوکرت باشم اگر بوذر و سلمانم چیست؟
غیر نام تو مگر ذکر فراوانم چیست؟
غیر این عشق مگر برکت ایمانم چیست؟
تا ابد ذکر لب این دل آگاهم باش
اشهد ان علیا ولی الله ام باش
غیر تو کیست کسی جان پیمبر بشود
یا که با حضرت صدیقه برابر بشود
یا که نامش همه جا زینت منبر بشود
ابداَ هیچ کسی حضرت حیدر بشود
تو فقط آمده ای ساقی کوثر باشی
جانشین نبی از بعد پیمبر باشی
قصد اگر وصل تو، هجران وطن می چسبد
گر چه شیرینی اسمت به دهن می چسبد
ذکر این جمله به دل ها عملاً می چسبد:
بعد نام تو فقط ذکر حسن می چسبد
بعد از این قافیه حیران حسن خواهد شد
عین ایوان تو ایوان حسن خواهد شد
حرم و گنبد و باران! چقدر رویایی
گوشه ی خلوت ایوان! چقدر رویایی
وسط صحن، چراغان! چقدر رویایی
گفتن ذکر حسن جان! چقدر رویایی
می رسد آنکه امید تو و من خواهد بود
او همان بانی ایوان حسن خواهد بود
وحید محمدی
۹۸/۱۲/۱۵
پدر خاک یا علی مولا
سرّ لولاک یا علی مولا
نور افلاک یا علی مولا
و سلامٌ علیٰ اباالایتام
پدر خاک یا علی مولا
خاک پای تو هر کسی بشود
می شود پاک یا علی مولا
سپر پیکر رسولالله
شیر بی باک یا علی مولا
پشت هر پهلوان مقابل تو
خورده بر خاک یا علی مولا
آبروی جهان علی مولا
تا ابد بی کران علی مولا
آمدی ذکر پر ثواب شدی
حس این شعرهای ناب شدی
کار بالا گرفت وقتی که
آمدی و خودت شراب شدی
آمدی و دلیل اصلی این
حال دیوانه ی خراب شد
تو سلونی نگفته پاسخ بر
این سوالات بی جواب شد
دوست دارم بگویم اینگونه
پدرِ شوهرِ رباب شدی
نور هفت آسمان علی مولا
تا ابد بی کران علی مولا
آمدی عشق را مثل کردی
دست ما را پر از غزل کردی
گاه گاهی به ما غزل دادی
لبمان را پر از عسل کردی
آمدی خانه ی خدا را هم
به بهشت خدا بدل کردی
شانه ی مصطفاست شاهد بر
آنچه با لات و با هبل کردی
ای هم آغوش با اجل، خیلی
مرگ را ساده در بغل کردی
قبله عارفان علی مولا
تا ابد بی کران علی مولا
صدرة المنتهی قدمگاهت
بال جبریل خاک این راهت
ماه، ای ماه نیمه های رجب
آینه دار روی چون ماهت
یاد داریم از ازل آقا
تا بخوانیم حضرت شاهت
نوکری تو کار قنبر بود
ما کجا و غلام درگاهت
فیض محض است روزی اینکه
راه یابیم تا به این ساحت
یکّه مرد زمان علی مولا
تا ابد بی کران علی مولا
هر کسی نوکرت نخواهد شد
خاکبوس درت نخواهد شد
آن که خورده است آب و نان ز حرام
به خدا قنبرت نخواهد شد
به چه کارم می آید آن سر که
به فدای سرت نخواهد شد
تا خدا هست، غیرت احدی
مثل آب آورت نخواهد شد
روزی دشمنان تو هرگز
جامی از کوثرت نخواهد شد
جان جانان جان علی مولا
تا ابد بی کران علی مولا
عشق دنیا شدی علی جانم
کفو زهرا شدی علی جانم
چشم عالم تمام مجنون شد
و تو لیلا شدی علی جانم
به صفای رسول رحمت و نور
تو مصفا شدی علی جانم
از تو یاری گرفت وقت شفا
تو مسیحا شدی علی جانم
ذکر آدم شدی علی جانم
ورد موسی شدی علی جانم
ورد پیغمبران علی مولا
تا ابد بی کران علی مولا
بندگی را تو یادمان دادی
دلمان را به آسمان دادی
ما گرفتار ظلم شب بودیم
نور توحید را نشان دادی
در کنار خدیجه و احمد
تو به اسلام تازه، جان دادی
صالح المؤمنین تو بودی که
سر دوش نبی اذان دادی
در رکوع خدا، تو بودی که
خاتمت را به ناتوان دادی
ذکر هر ناتوان علی مولا
تا ابد بی کران علی مولا
وحید محمدی
نوشته اند امیری فقط به قامت توست
علی شدی که غلام و فقیرتان باشیم
امیرمان بشوی و اسیرتان باشیم
علی شدی که بخوانند حیدرت مولا
اسیر رزم به مانند شیرتان باشیم
علی شدی که گدا زیر دینتان برود
نمک چشیده ی خیر کثیرتان باشیم
بناست تا به ابد سر بلند باشی و
بناست تا به ابد سر به زیرتان باشیم
علی شدی پدر خاک باشی و ما هم
فدای این لقب بی نظیرتان باشیم
خوشیم تا که جهان هست نوکرت باشیم
و مست باده ی خمّ غدیرتان باشیم
وحید محمدی
هزار مرتبه من مرگ شوق می طلبم
علی شدی، به دل کعبه هم نشان باشی
غلامتان بشویم و اماممان باشی
علی شدی که خدا رحمتش عیان بشود
برای اهل زمین خدا امان باشی
علی شدی و گرفتی به دوش کیسه ی شب
برای سفره ی ایتام آب و نان باشی
علی شدی و گرفتی به دست تیغ دو دم
فرشته ی اجل کفر و کافران باشی
به شانه های محمد هم از همان اول
نوشته بود، که باید تو میهمان باشی
تو از سر همه ی این زمین زیادی، پس
بناست نور مسیری به آسمان باشی
هزار مرتبه من مرگ شوق می طلبم
«فمن یمت یرنی» را اگر ضمان باشی
وحید محمدی
در جان ما ولای علی موج می زند
در جان ما ولای علی موج می زند
دریا فقط برای علی موج می زند
آشفته می شود شب و روز ستاره ها
تا گوشه ی عبای علی موج می زند
لبخند مصطفی و خداوند مصطفی
در بین خنده های علی موج می زند
شکر خدا که کشور ما کشور علی است
در آسمان هوای علی موج می زند
در اشک های جاری ما عکس گنبد و
گلدسته ی طلای علی موج می زند
وحید محمدی
غیر ممکن علی شناس شدن ...
مست، افتاده ام به دام علی
او امام و منم غلام علی
سال ها خورده ایم نان و نمک
از سر سفره ی طعام علی
من کی ام، جبرئیل پا می شد
تا می آمد، به احترام علی
سند خانه ی دلم شش دانگ
خورده شکر خدا به نام علی
با حضور فرشته های خدا
عرش جایی است زیر بام علی
و صدای خدا صدای علی
و کلام خدا کلام علی
کار دارد ولی شناس شدن
غیر ممکن علی شناس شدن
وحید محمدی
بحر طویل خطبه حضرت زینب س در کوفه
کوفه شهري است پر از فتنه و آشوب و بلا صحنه اي از کرب و بلا، خلق ز اطراف و ز اکناف روان گشته سوي شهر، گروهي به جگر سوز و گروهي به بصر اشک و گروهي زخوارج همه خشنود زخشم احد قادر معبود، همه منتظر عترت پيغمبر اسلام، به کوفه شده اعلام که از جور و جفا و ستم و گردش ايام، رسيدند به آيين اسارت حرم الله به عز و شرف و جاه، به اشک و شرر و آه ستادند و گشودند همه چشم تماشا، که ببينند اسيران شه کرب و بلا را
در آن هلهله و شور، گروهي شده محزون و گروهي شده مسرور، گروهي زخدا دور، در آن عرصه ي محشر صدف بحر ولايت، ثمر نخل ولا، دخت علي، شير خدا جلوه ي مصباح، هدا، شيرزن کرب و بلا، زينب کبرا، به همان شيوه ي حيدر، به همان عزت مادر، به بلنداي مقام دو برادر، به فصاحت، به بلاغت، به شهامت، به شجاعت، چو يکي کوه مقاوم، به خروش دل دريا، به نهيبي که صلاي علوي داشت به نام احد قادرمنان به چنين خطبه سخن گفت که ديدند به نطق اش نفس شير خدا را
بعد حمد احد و نعت محمد همه ديدند که آن عصمت دادار ندا داد که اي واي بر احوال شما مردم غدارِ ستم پيشه ي مکارِ جنايت گرِ بي عار، عجيب است که داريد بدين ننگ به دل ناله به رخ اشک الهي نشود اشک شما خشک و بگرييد به اين ننگ که بردامن آلوده نهاديد، شما آن زني استيد که بگسيخت همه رشته ي خود را و شما سبزي فاسد شده در مزبله هاييد، شما همچو گچ روي مزاريد، نداريد به جز زشتي و پستيّ و دورويي که خود آراسته مانند زنان در اجنبيانيد، بگرييد که پستيد نخنديد که مستيد همين لکه ي ننگي که نهاديد به دامن، به خدايي خدا پاک به صد بحر نگردد، نتوان شست به آب دو جهان ننگ شما را
واي بر حال شما مردم کوفه! به جگر پاره ي پيغمبر اسلام چه کرديد که از آن، جگرِ ختمِ رسل پاره شد و سوخت، بدانيد که از آتش بيداد شما سوخت دل فاطمه آن بضعه ي پيغمبر اکرم، به خود آييد و ببينيد چه خون هاي شريفي زِ دم تيغ شما ريخته برخاک، چه تن هاي لطيفي که زشمشير شما شد همه صدچاک، چه بي باک کشيديد به آتش حرم آل نبي را و کشانديد به صحرا و در و دشت زن و دختر و اطفال صغيري که نهادند سر از کثرت وحشت به بيابان و دويدند روي خار مغيلان و زديد از ره بيداد به کعب ني و سيليّ ستم در حرم آل علي فاطمه ها را به خدا پيش تر از اين ستم و ظلم و جنايت چه به مکه چه مدينه چه سر کوچه و بازارنديدند نديدند قدو قامت ما را
گر از اين ظلم و ستم ابر شود آتش وباران همه خون گردد و چون سيل ببارد به زمين يا که سماوات شوند از همه سو پاره و ريزند زافلاک به روي کره ي خاک و يا باز شود کام زمين و بکشد در دل پر آتش خود خلق جهان را عجبي نيست، شما نامه نوشتيد که فرزند پيمبر به سوي کوفه بيايد، در رحمت به سوي خلق گشايد، همه گفتيد که بايد پسر فاطمه برما ره توحيد نمايد، به چه تقصير کشيديد به رويش ز ره کينه وتزوير همه نيزه و شمشير، گه از سنگ و گهي تير، کجا رفت جوانمردي و قدر و شرف و غيرت و مردانگي افسوس که کشتيد پس از کشتن هفتاد و دوتن مثل علي اکبر و عباس نهاديد به ني رأس امام شهدا را
کوفه رفته است فرو يکسره درننگ، از اين خطبه شده زاده ي مرجانه دگر شيشه ي عمرش هدف سنگ، که ناگاه سر يوسف زهرا به سرِنيزه عيان گشت همان روبه روي محمل زينب همه گفتند امان از دل زينب، به جبين خون و به رخ زخم و به لب آيه ي قرآن، چه دل انگيز صدايي، چه ندايي، چه نوايي که زمام سخن از زينب مظلومه گرفته نه همين برد دل خواهر خود را که دل دشمن خود را نه دل دشمن خود را که دل قاتل خود را همه گشتند در آن جلوه گري محو جمالش، همه مبهوت جلالش، همه دادند به انگشت نشانش، نگه او به روي زينب و زينب نگه افکند به رويش که هلالم! چه قَدَر زود غروبِ تو سيه کرد همه ارض و سما را
گل احمد، گل حيدر، گل زهرا، همه ي آرزوي من به سر و صورت خونين و به پيشاني بشکسته ولب هاي به خون شسته و چشمان خدابين و به اشکي که روان است زچشمت به رگ پاره و خوني که روان است ز رگ هاي گلويت، نگهم کن، نگهم کن، نگهم کن که دلم پاره شد از نغمه ي قرآنِ سرت بر سر نيزه، عجبا فاطمه مي گفت به من قصه ي داغ تو، نمي گفت که روزي به سر نيزه سر پاک تو بر محمل من سايه کند، لب بگشا اي به لبت آيه ي قرآن نه به من با گل نورسته خود حرف بزن، در تب و در تاب شده، بر تو دلش آب شده، تا ز تنش روح نرفته است بخوان بار دگر آيه ي قرآن و بگو ذکر خدا را.
خب دوستان کجای قصه بودیم آهان یادم آمد دم دمهای ظهر است که گروه خسته و کوفته و تشنه و گرسنه و البته کیفور از فتح قله، میرسند پایین و صد البته که هم چای میخواهند و هم ناهاری که بویش همه دشت چما را پر کرده و گروه را حسابی غافلگیر. بعد از خوردن ناهار و استراحتی کوتاه عزم بازگشت به شهرکرد میکنیم چراکه امشب باید چهارمحال و بختیاری را با همه زیباییهایش وداع گوییم
اما هنوز نقاط دیدنی بسیاری مانده که باید در این وقت باقیمانده به چندتا از آنها سربزنیم. البته بنده همینجا لازم میدانم که محض اطلاع دوستان بگویم که اگر به دنبال ابنیه تاریخی و یا باستانی هستید هرگز به این استان سفر نکنید چراکه اینجا به جز همان پل زمانخان و چند قلعه و حمام و مسجد که اگر ردشان را بگیری به زحمت به اواسط قاجار میرسند، از ساخته های دست بشر خبری نیست درعوض تا دلتان بخواهد شاهکارهای دست طبیعت فراوانند میگویید نه با ما بیایید تا نشانتان دهیم
این آبشار زیبای چندقلو که عظمتش هوش از سر آدم میبرد «آبشار شیخ علیخان» است؛ آبشاری مشهور در نزدیکی روستایی به همین نام. آب آبشار از میان تنگه پرشیبی خودش را با شتاب به پایین پرتاب میکند و قطرات شوخ و شنگ آب، رقص کنان به سر و صورتت پاشیده میشوند و صورتت را غرق بوسه میکنند و اینگونه انگار ورودت را خوشآمد میگویند
آبشار شیخ علیخان یکی از زیباترین شاهکارهای بختیاری است که خنکا و طراوتش روح و جان را جلا میبخشد
شاید برایتان جالب باشد اگر بدانید که در زمستانهای سرد و استخوان سوز وقتی دمای این منطقه به زیر صفر درجه میرسد آب این آبشار چنان یخ میزند که قندیلهایی به طول یک متر در آن ظاهر میگردد. تصور چنین منظره رویایی هم آدم را به هیجان وامیدارد حالا بماند که آن موقع درنوردیدن برفهای جاده چلگرد به چما و تماشای آبشار یخ زده تا چه اندازه ناممکن است
شاید با دیدن اینهمه آبشار و چشمه و رود در کوهرنگ این سئوال در ذهن هرکسی نقش ببندد که به راستی اینهمه آب از کجا میجوشد پاسخ ساده است چراکه کوهرنگ جزو مرتفعترین مناطق مسکونی کشور است که توسط قلل زردکوه که در همه ایام سال پوشیده از برفند، احاطه شده و جای هیچگونه تعجب نیست که از دل هرسنگی سخاوتمندانه چشمه ای بجوشد و کوهرنگ یکی از بزرگترین منابع و ذخایر تولید کننده آب در کشور به حساب آید
به راستی که انگار دست طبیعت دل هر سنگی را شکافته و از دل آن چشمه ای،آبشاری، رودی روان کرده رودخانه هایی به عظمت کارون و زاینده رود و دز
با این اوصاف اگر روزی کودک درونتان هوس آب بازی به سرش زد و خواستید از این گرمای طاقت فرسای تابستان به جایی پناه ببرید شاید کوهرنگ یکی از بهترین گزینه ها باشد
اما دامنه های زردکوه با انواع پوشش گیاهی و سکوت و آرامش روح نوازشان یکی از بهترین مکانهای طبیعی برای پرورش زنبور عسل است و به همین دلیل هم یکی از مرغوبترین عسلهای ایران در این منطقه بدست می آید که البته قیمتش هم به همان مرغوبی است؛ ناقابل کیلویی فقط شصت هزار تومان!
ضمنا" انواع گیاهان کوهی که هم خاصیت غذایی و هم دارویی دارند در اینجا به عمل می آیند که میتوانند سوغات بسیار مناسبی باشند انواع شوید و سیر کوهی و آویشن و...که قیمتشان هم انصافا" مناسب است
و البته هیچ سوغاتی به پای این لباسهای خوش نقش و نگار بختیاری و آن روسریهای خوشرنگ پولکدار نمیرسد. همه این سوغاتیها را میتوان از فروشگاهی در ورودی چلگرد خریداری کرد
و اما این آبشار زیبا در ورودی چلگرد، آبشار تونل کوهرنگ است تونلی که برای انتقال آب کوهرنگ به زاینده رود حفر شده. ایده اصلی این تونل مربوط به دوران شاه عباس صفوی است و در زمان زنده بودن وی اقداماتی نیز در این زمینه انجام شد که پس از مرگش ناتمام ماند تا اینکه با روی کار آمدن رضاشاه، در کنار هزاران طرح عمرانی دیگر ایشان، پروژه ناتمام تونل کوهرنگ نیز بعد از چند قرن در سال 1332 به بهره برداری رسید.
با حفر این تونل قسمتی از آب کارون به زاینده رود ریخته میشود و به جای اینکه این آب در نهایت به دریا وارد و به نوعی هرز رود، به زاینده رود میپیوندد و زندگی را به شهرها و روستاهای بسیار هدیه میدهد
تونل کوهرنگ منظره بدیع و دلفریبی از یک آبشار را خلق میکند که از فاصله خیلی دور نیز میتوان آن را دید آبشاری خروشان که از دل حفره ای بیرون میجهد و هوس باز کردن پرچم و گرفتن عکس را به دل اعضای گروه می اندازد
و زاینده رود زیبا چون ماری آبی و رخشان در زیر نور آفتاب تن پرپیچ و تاب خود را از میان دره ها میکشاندو ما میخواهیم سر این مار 450 کیلومتری خوش خط و خال که در بیشتر این مسیر ما را مشایعت میکند پیدا کنیم
حالا رسیده ایم به سرچشمه زاینده رود «چشمه دیمه»؛ چشمه ای که اهالی بومی آن را به کیکاووس از قهرمانان شاهنامه نسبت میدهند این چشمه در 12 کیلومتری چلگرد و در نزدیکی روستایی به همین نام واقع است و اصلی ترین سرچشمه زاینده رود قبل از پیوستن آب کوهرنگ میباشد
همیشه تصور میکردم سرچشمه رودی چون زاینده رود باید آنچنان جوشان و خروشان باشد که جرأت نکنی به آن نزدیک شوی ولی آنچه میبینم مرا به تعجب وا میدارد
هزاران هزار چشمه کوچک که از دل زمین میجوشند با هم حوضچه هایی میسازند که آب به آرامی از آن راه به بیرون میابد و با پیوستن سرچشمه های دیگر، رودخانه ای به عظمت زاینده رود خلق میشود.
اگر به آب چشمه دیمه که بیشتر شبیه حوضی مدور است دقت کنیم حلقه ها و حبابهایی را میبینیم که از همه سطح و گوشه و کنار آن قلیان میکنند
گفته میشود آب چشمه دیمه که بسیار خنک و زلال است خاصیت شفابخشی نیز دارد و دوای بسیاری از دردها از جمله سنگ کلیه و پوسیدگی دندان میباشد برای همین گردشگران بسیاری بطری و گالن به دست به سراغ چشمه می آیند
از اینها گذشته جاذبه دیگر چشمه گیاهان آبزی درون حوضچه ها هستند که منظره شگفت انگیزی را خلق کرده اند.
این فضا آنقدر آرام و دوست داشتنی و سرشار از معنویت است که دلم میخواهد ساعتها بنشینم و جوشش آب از دل ذرات سنگ را نظاره کنم و در آن دایره ها غرق شوم. ناگهان با صدای همسرم به خودم می آیم که وقت رفتن است و باز طبق معمول از گروه جا مانده ام و همه را منتظر گذاشته ام.
باز وقت رفتن است و دل کندن و من که غرق امواج دوار آب شده ام و هنوز از نوشیدن آب دیمه سیراب نگشته ام چگونه میتوانم این دیار را ترک کنم؟ باز حس میکنم که قسمتی از وجودم را در این سرزمین جا گذاشته ام. نمیدانم کجا، شاید لابلای این چشمه های جوشان یا در تلاطم زاینده رود وقتی خود را دیوانه وار به پایه های سنگی پل زمانخان میکوبد؛ شاید هم در مسیر غار یخی چما، درون سیاه چادرهای عشایر؛ یا در نگاه معصومانه کودکان عشایر وقتی که طلب پول و یادگاری از من میکردند و من شرمنده از اینکه چیزی به همراه نداشتم تا به آنها به یادگار بدهم. حس میکنم قسمتی از عشقم، روحم، وجودم را در آن چشمهای معصوم و صورت آفتاب سوخته کودکی که با قلوه سنگ به استقبالم آمد و طلب پول کرد جا گذاشته باشم چراکه هنوز نگاه پرتمنایی که در آن چشمها موج میزد و آن قلوه سنگی که در دست کوچکش بود دست از سرم برنداشته و یقین دارم آن نگاه پرتمنا روزی مرا به این دیار بازخواهد گرداند اینبار حتما" با سبدی از یادگاری؛ حتی اگر بدانم که کودکان عشایر با قلوه سنگهاشان بدرقه ام خواهند کرد.
پایان
سفرنامه چهارمحال و بختیاری (4) (غاریخی چما - عشایر بختیاری)
صبح علی الطلوع همه با صدای زنگ ساعت سرگروه از جا میپریم و به سرعت باد، صبحانه خورده یا نخورده آماده میشویم تا اصلی ترین قسمت برنامه مان یعنی صعود به ارتفاعات «زردکوه» را به جا آوریم پس همگی پیش به سوی مرتفع ترین منطقه بختیاری یعنی کوهرنگ و چلگرد
اما از آنجاییکه وقت تنگ است و همه اعضای گروه از نظر آمادگی در وضعیت یکسانی نیستند صعود به قلل مرتفع زردکوه امکان پذیر نیست پس به پیشنهاد یکی از کوهنوردان منطقه، راه «غار یخی چما» را درپیش میگیریم تا ضمن بازدید از جاذبه های مسیر، از آنجا به ارتفاعات سه هزارمتری «عسل کشان» صعود کنیم.
وقتی به محوطه غار یخی میرسیم، گروه آماده کوهنوردی میشود اما از آنجاییکه بچه ها نیز همراه ما هستند و باید دست کم دو نفر برای نگهداری آنها بمانند، چاره ای نیست جز اینکه من و جواد بی خیال صعود شویم. درحالیکه دست سه بچه در دستانمان است با چشمانی حسرتبار، حرکت گروه به سمت قله را نظاره گریم تا لحظه ای که از نظرها ناپدید میشوند. آنوقت ما میمانیم و دشت وسیع اطراف غار که سیاه چادرهای عشایر را در آغوش مهربان خود جا داده
قبل از هرچیز به سراغ غار یخی چما میرویم برای رسیدن به غار باید از رودخانه ای گذر کرد که هیچ پلی حتی از نوع قلوه سنگی نیز بر روی آن قرار ندارد پس چاره ای جز به آب زدن نیست؛ آبی که سرمای آن تا مغز استخوان نفوذ میکند. حالا فکر کنید همسر من که چند بار میرود و می آید تا بچه ها را یکی یکی به آن سوی آب ببرد چه کشیده! میگویند این غار سردترین نقطه خاور میانه در تابستان است. این گفته را هرکس باور نکند پاهای یخ زده ما گواه میدهد!
غار یخی در اصل تنگه ای صخره ای است که براثر بارش برف و آب نشدن آن به دلیل زاویه تابش خورشید، برفها قرنها روی هم تل انبار شده و سقف و دیواره های غار را شکل داده اند بطوریکه ارتفاع برف در بعضی قسمتهای غار تا پنجاه متر هم میرسد
گفته میشود این غار بزرگترین منبع آب شیرین ایران است و درونش قندیلهای یخی فراوانی دارد که چون چلچراغ میدرخشند. البته ناگفته نماند که با همه این زیبایی ها و اعجابش غاری است بسیار مرموز و خطرناک که تاکنون قاتل دهها گردشگر ماجراجو بوده بطوریکه امروز کسی جرأت ورود به آن را ندارد چراکه همین سال گذشته گردشگری را بلعیده و به کام مرگبارش فرو برده!
از آنجاییکه ما هنوز از جانمان سیر نشده ایم پس تا همین دهانه غار بسنده کرده و هوس دیدار آن چلچراغهای بلورین را از سر بدر میکنیم.
بعد از دیدن غار برفی اندکی در دشت پیاده روی کرده و به سمت سیاه چادرهای عشایر میرویم تا از نزدیک شاهد زندگی آنها باشیم. در راه دخترکان عشایر را میبینم که با گله های بز و گوسفند راهی مراتع هستد و بی هیچ هراسی به تنهایی گله را تا دوردستها برای چرا میبرند
سیاه چادرها خانه های عشایرند، خانه هایی که تاروپودش نه از آجر و سیمان و آهن که با موی بز بافته شده است. امتیاز بزرگ موی بز، فراوانی و عایق رطوبت بودن آن است ضمنا" حشرات هم از آن گریزانند. امتیاز مهم دیگر سبکی آن میباشد چراکه این خانه ها قرار است دوباره جمع شده، سر از جایی دیگر درآورند
شاید برای ما این نوع زندگی کوچ نشینی قابل درک نباشد ولی حقیقت دارد و کل زندگی عشایر در همین سیاه چادر خلاصه میشود. زندگی که میتوان آن را سوار بر اسب و قاطر تا فرسنگها از میان دشتها و دره ها عبور داد و در دشتهای خوزستان دوباره برپا نمود.
نام عشایر با کوچ گره خورده و کوچ با سختی و تلاشی که همه از کوچک و بزرگ در آن سهیمند. عشایر، پنج درصد از ساکنین ایران را تشکیل میدهند که هرسال این رقم کمتر میشود چراکه شرایط سخت کوچ نشینی بسیاری را وادار به یکجانشینی میکند
فصل ییلاق از اردیبهشت شروع میشود. عشایر، منطقه چلگرد و دامنه های زردکوه را که در فصول گرم سال، آب فراوان و مراتع سرسبز دارد برای ییلاق برمیگزینند و با شروع فصل سرما، چادرها را جمع و به منطقه قشلاق خود در حوالی ایذه در خوزستان برمیگردند جایی که کودکانشان نیز شانس رفتن به مدرسه را داشته باشند.
وارد یکی از این سیاه چادرها میشویم، کوچکترین اثری از تکنولوژی نیست. پرواضح است که نه برق است و نه آب لوله کشی و نه تلفن، و البته این را هم اضافه کنم نه نگرانی نه ترس نه استرس
صاحب خانه زنی همسن و سال خودم است با صورتی آفتاب سوخته که سختکوشی را میتوان در تمام اجزایش یافت. صاحب شش فرزند است که بزرگترینشان هم هنوز کودک است، همه با پدر دنبال کار رفته اند به جز این عروسک کوچولو که اسمش پرنیان است.
کنجکاوم بدانم مادر پرنیان چطور بدون هیچ امکانات بهداشتی شش فرزند سالم به دنیا آورده خودم را به پررویی میزنم و میپرسم.او میگوید وقت زایمان که میرسید یکی را صدا میکرده بیاید و ناف بچه را ببرد. بعد هم خودش بلند میشده و به کار و زندگی اش میرسیده. گاهی درد زایمان توی مرتع و کوهستان به سراغ مادران می آمده و شیرزنان، پشت سنگی پنهان میشدند و به تنهایی زایمان میکردند و با تکه سنگی تیز و برنده ناف نوزاد را میبریدند. به همین راحتی!
اشیای خانه گرچه محقرند ولی رگه هایی از هنر را میتوان در جای جای خانه دید از روبالشتیهای گلدوزی شده تا کوسن های پولک دوزی، از گلیم های رنگی دستبافت تا منگوله های آویزان از گهواره که همه حکایت از ذوق و هنر زنان عشایر دارند. این زنان با جادوی هنر دستان خود، موی بز را تبدیل به سیاه چادر و کلاه و جوراب و چوقا و گلیم و دهها چیز دیگر میکنند
علاوه بر ذوق و هنر، روحیه شجاعت و سختکوشی و چالاکی را میتوان در زنان عشایر دید کاش اینجا بودید و میدیدید که چطور در کندن پوست و شقه شقه کردن گوسفندانی که برای مراسم عزاداری فردا قربانی شده پا به پای مردان کار میکنند اینجا کار زنانه و مردانه ندارد پای کار که می آید وسط، همه یکپا شیرمردند
ایل، دیروز یکی از بزرگان خود را از دست داده و فردا قرار است مراسم ختمی برگزار شود و همه عشایر از نقاط مختلف به اینجا بیایند. چند گوسفند سربریده اند و چند دیگ بر روی اجاق آماده و این شانس به ما دست داده تا با نحوه عزاداری عشایر هم آشنا شویم؛ هرچند که شانس دیدن بالاپوش زیبا و دامن پرچین و لچک خوش نقش و نگار زنان عشایر را نیز از دست داده ایم چراکه همه امروز سیاهپوش بزرگ قبیله اند.
اما مردان، آن شلوار مشکی گشاد معروف به «شولار دبیت» را بر تن دارند و برخی چوقای دستبافت و کلاه نمدی را نیز پوشیده اند. چوقا همان بالاپوش مردان است که با موی بز بافته و از دو رنگ سفید و سیاه تشکیل شده، راه راههای سفید (نماد خیر) رو به بالا و سیاهیها (نماد شر) رو به پایین میباشند. امین رضوانی بعد از بازگشت از کوه هوس میکند چوقا را امتحان کند. ترکمنی در لباس بختیاری چه شود!!!
اما به جز سیاه چادرها، پوشش و سبک زندگی، یکی دیگر از نمادهای عشایر بختیاری گورستانهای شیر سنگی (بردشیر) آنان است. این شیرها که بر سر قبر بزرگان ایل بنا میشده نشان دلاوری و غیرتمندی بوده و روی برخی از آنها شکل شمشیر نیز حک شده.
متاسفانه در سالهای اخیر تعداد زیادی از این مجسمه ها به سرقت رفته و یا به علل مختلفی تخریب شده اند برخی به طمع یافتن گنج احتمالی، برخی قربانی بی تدبیری مسئولین در ساخت جاده یا راه اندازی سد و... شده اند و از همه دردناکتر اینکه برخی طعمه کج اندیشی افراطیون اسلامگرایی شده اند که همواره بر این باورند که مجسمه ها نماد کفرند و نباید بر روی قبر مسمانان قرار گیرند
غافل از اینکه همین گورستانها میتوانند به عنوان موزه هایی باشند برای ارائه هویت ملی بخشی از سرزمینمان و چه بسا که موجبات ورود گردشگران بسیاری را به منطقه فراهم آورند.
گشتمان که در دشت چما تمام میشود میرویم تا مقدمات ناهار را برای کوهنوردان خسته آماده کنیم امروز با همسرم غذایی برایشان میپزیم که دیگر هوس کوهنوردی بدون ما به سرشان نزند
و اما آنسوی کوهستان. کوهنوردان قدر ما موفق به فتح قله عسل کشان و گشودن پرچم بیمارستان برفراز آن شده اند. با سپاس فراوان از خواهرشوهر هنرمندم سونا که این عکسهای زیبا را گرفته
امروز که با عشق و البته کمی حسرت به این عکسها خیره میشوم و جای خالی خودم را کنار گروه میبینم به این می اندیشم که گاه جبر زمانه آدمها را وادار به ماندن میکند
خوب میدانم که نمیتوانم همه چیز را با هم بخواهم خوب میدانم که یا باید بچه ها را انتخاب میکردم یا این قلّه پوشیده از برف را که خیره به من نگاه میکند
اما آموخته ام که باید با دیدن شادی کودکانه ای که در چشمان تک تک اعضای گروه موج میزند دلشاد شوم، دلشاد از اینکه سهم کوچکی در شادی آنها داشته ام
حالا میخواهم دوستان خوبم را در این گروه معرفی کنم دوستانی که هرگز اختلاف نژاد، مذهب، تفکرسیاسی، سطح اجتماعی و شغلی و ... نتوانسته آنها را از هم جدا کند.
از راست به چپ سونا، خواهران کوهنورد ترکمن مارال و مرجان مختومی، آرزو همسر رحمان، خواهرم لیلا،رحمان برزگر، جمشید هلاکو و رابعه نظرخانی. نمیدانم امین و هادیه رضوانی در این لحظه کجا غیبشان زده که توی عکس پیداشان نیست. شک ندارم الان در گوشه کناری دور از چشم بقیه در حال گرفتن عکسهای هندی از خودشان هستند
و اما اگر بخواهم قهرمانترین عضو این جمع را معرفی کنم باید بگویم کسی نیست جز این پرچم عزیز که سالهاست که همنورد کوهنوردان بیمارستان است و پایش به قلل مرتفعی چون دماوند و سبلان نیز رسیده. این عضو وفادار که بارها و بارها شسته و اتو و تاحدودی نخ نما شده است به دلیل خوش قدم بودنش همیشه قوت قلب کوهنوردان بیمارستان بوده است و لیاقتش را دارد که روزی به عنوان پرافتخارترین پرچم، در موزه کوه و طبیعت قرار بگیرد!!! به امید آن روز
همراه ما باشید ادامه دارد
سفرنامه چهارمحال و بختیاری(3) (تالاب چغاخور-قلعه سردار اسعد-پیرغار)
بعد از اینکه بازدیدمان از در و دیوار بیرونی قلعه چالشتر تمام میشود، همه با قلبی آکنده از حسرت به خاطر راه نیافتن به درون قلعه، راه جنوب را در پیش میگیریم؛ با این امید که جایی که داریم میرویم دیگر قفلی جلو رویمان سبز نمیشود چراکه کسی نمیتواند طبیعت خدا را به رویمان قفل کند. اصلا" این چالشتریها انگار در ساختن قفل، ید طولایی دارند شاید برایتان جالب باشد اگر بدانید که قفل در کعبه را نیز همین چالشتریها ساخته اند!
و اما از زیباییهای جاده در پیش رو هرچه بگویم کم گفته ام. دو طرف جاده، گلزارهایی با گلهای زرد و بنفش و مراتع سبز،چنان منظره ای خلق کرده اند که یک لحظه نمیتوان از آن چشم برداشت. در این میانه اگر ناگهان نخلستانی خشکیده در جوار بقعه ای زیبا رخ بنماید، صد البته که ما را وادار به توقف میکند!!!
بخصوص اگر پای این نخلستان سوخته که نمادی است از جبهه و جنگ، گورستانی نیز باشد با سنگ قبرهای ایستاده پای هرگور، هریک به رنگی و طرحی زیبا. گورستانها همیشه برای من مکانهایی جذاب و مرموز بوده اند به دلیل تنوعشان، همچون موزه هایی سربازند که در آنها رگه هایی از هنر و باورهای گوناگون بومی را میتوان یافت. افسوس که در این جمع کسی با من هم عقیده نیست. پس تنها به عکسی از همین لابلای نخلها بسنده میکنیم و از رفتن به پای سنگ قبرها منصرف میشویم
طبیعت اطراف جاده آنقدر برایمان طنازی میکند و رنگ به رنگ میشود که اصلا" متوجه گذر زمان نمیشویم و تا به خود می آییم خود را در آبی بیکرانی، محصور در مرغزارها و مراتع سرسبز اطرافش میابیم
اما قبل از اینکه به سوی تالاب بشتابیم و دستی بر آب نیلگونش بکشیم، از آنجاییکه وقت ناهار است و همه گرسنه،به دنبال سایه ساری،دور تالاب چرخی میزنیم تا اینکه در حوالی چشمه،درختانی میابیم که سایه شان جان میدهد برای اطراق پس زیراندازها را پهن نموده و بعد از خوردن یک هندوانه که در بین راه خریده ایم، شروع به فراهم کردن ملزومات ناهار میکنیم
از آنجاییکه فکرش را میکردیم که اطراف تالاب هیچگونه امکانات رفاهی از قبیل رستوران و فروشگاه وجود نداشته باشد،فکر ناهار امروز را از شب قبل کرده بودیم و گوشت و مخلفات را پخته و برنج را نیز خیس کرده و حالا کافی است که اجاقی آماده شود تا غذا هرچه سریعتر طبخ گردد
سرپرست گروه که خود آدم کارکشته ای است به هرکسی مسئولیتی واگذار میکند. یکی هیزم جمع میکند و آن دیگری اجاقی میسازد، یکی قابلمه را گِل اندود میکند تا روی آتش سیاه نشود و دیگری چای را روی اجاق گاز آماده میکند، دو نفر از چشمه آب می آورند و دو نفر دیگر سالاد درست میکند، من و لیلا هم ناهار را میپزیم و دو نفر هم که قرار است موقع بازگشت به مهمانسرا ظرفها را بشویند، فعلا" نشسته اند و لطیفه تعریف میکنند و پیامکهای گوشی شان را برای بقیه میخوانند و همه را میخندانند
یکی هم مثل رومیصا خانم هنرمند تا آماده شدن ناهار با رقص زیبایش بقیه را سرگرم میکند. خلاصه همه همکاری میکنند تا ناهار آماده شود اما بزرگتری همکاری را این آرسام کوچولوی ما با خواب به موقعش در وقت ناهار انجام میدهد.خدا میداند اگر الان بیدار بود چهاردست و پا میدوید وسط سفره و همه چیز را به هم میریخت
اما هیچ چیز مثل خوردن یک چکدرمه چرب و چیل که روی اجاق هیزمی با مشارکت عمومی پخته شده و زیر سایه خنک درختانی که در حاشیه گندمزار مجاور تالاب روییده اند آنهم در جمع دوستان و اعضای خانواده، آدم را سرحال نمی آورد. راستش همین حالا که دارم خاطره آن روز را مینویسم بوی آن چکدرمه وقتی مادرم در قابلمه را باز کرد تا غذا را بکشد، توی مشامم و مزه اش زیر دندانم است. از شما چه پنهان ما گنبدیها به هر کجای دنیا که برویم چکدرمه مان را نیز با خود میبریم و هرگز رهایش نمیکنیم و چه بسا که از همین نشانه در هرجای دنیا شناخته میشویم!
حالا که ناهار را خوردیم، انگار دنیا هم جلوه ای تازه پیدا کرده و زیباترشده پس بارو بنه را جمع و راهی کشف تالاب میشویم. اولین چیزی که چشممان را میگیرد تنوع گیاهی اطراف تالاب است از انواع گلهای وحشی تا گیاهان دارویی و سبزیهای کوهی تا مرغزارهایی که گویی سفره سبزی را برای گوسفندان و بزها پهن کرده اند
تالاب از یک سو تا گندمزارها و از سوی دیگر تا دامنه کوههای کلار کشیده میشود و از همین چشمه های کوه کلار و بارشهای فصلی است که سیراب میگردد و در فصول بارش، عمق آن تا سه متر هم میرسد
چغاخور زیستگاه هزاران پرنده دائمی و مهاجر میباشد که ماههای زیادی از سال را اینجا ساکنند و همینجا تخم گذاری میکنند پرندگانی چون قو، لک لک، انواع مرغابی، حواصیل، فلامینگو، کاکایی و دهها نوع دیگر که از ماهیها و خزندگان و دوزیستان و گیاهان اطراف تالاب روزی میخورند. همچنین ماهیگیرانی هم هستند که از همین تالاب رزق و روزی حلالی کسب میکنند پس این تالاب سفره بزرگ و پربرکتی برای همگان پهن نموده
حتی حیواناتی چون گراز،سمور،روباه و شغال و گرگ،خرگوش، لاک پشت و بزمجه و مارهای گوناگون نیز زندگی خو د را مدیون این تالابند و بر سر سفره دست و دلباز تالاب میهمان
گشتمان که در تالاب چغاخور تمام میشود آهنگ بازگشت میکنیم ولی اینبار مسیر برگشت را تغییر میدهیم تا در بین راه از شهر «جونقان» و «قلعه سردار اسعد» نیز دیدن کنیم
قلعه سردار اسعد نیز همچون قلعه چالشتر، قلمرو شخصی یکی از بزرگان ایل بختیاری موسوم به «علی قلی خان بختیاری» ملقب به «سردار اسعد دوم» بوده که از مشهورترین روشنفکران و رهبران مشروطه خواهی ایران بود. وی پس از بازگشت از پاریس، فرماندهی سواران بختیاری را برعهده داشت. سپاه وی همزمان با سپاه مشروطه خواهان گیلان وارد تهران شد و در ماجرای فتح تهران و پیروزی مشروطه خواهان نقش بسیار کلیدی ایفا کرد؛ پیروزی که منجر به عزل محمدعلیشاه قاجار از سلطنت و جانشینی فرزندش احمدشاه و تشکیل مجلس دوم گردید
سردار اسعد دوره پنج پادشاه از ناصرالدین شاه تا رضاشاه پهلوی را زیسته و در سمتهای مهمی از جمله وزارت جنگ مشغول به کار بوده. همچنین خاندان وی چه قبل و چه بعد از او از بانفوذترین و تأثیرگذارترین طوایف سیاسی ایران بوده اند. او عموی پدر ثریا اسفندیاری(ملکه ثریا همسر دوم شاه) و از بزرگان خاندان دکتر شاپور بختیار نیز بوده.
معماری کاخ سردار اسعد همچون بسیاری از کاخهای قجری تلفیقی از معماری ایرانی- اروپایی است با سالنی دراز و اتاقهای فراوان دو طرف آن که دیگر از آن ردیف اتاقهای تودرتو که هریک با دری چوبی به ایوان دراز گشوده میشدند در اینجا خبری نیست. داخل اتاقها و سالن نیز از انواع هنر گچبری و آینه کاری بهره برده و با وجودیکه خانه از هرگونه پیرایه ای خالیست ولی باز هم زیباست و در نوع خود بی نظیر.
این خانه شاهد اتفاقات سیاسی و فرهنگی بسیاری بوده .بسیاری از تجمعات مشروطه خواهان در این خانه شکل میگرفته.علی اکبر دهخدا نوشتن لغت نامه اش را در این کاخ آغاز نموده. قرار است به زودی اینجا به موزه مشروطیت تبدیل شود.
استخر و باغچه های وسط حیاط خبر از روزی میدهند که خانه برای خودش برو بیایی داشته و زندگی در آن جاری بوده و چه حیف که دیگر از آن همه ابهت و عظمت چیزی باقی نمانده و علفهای هرز تمام حیاط را گرفته و جلبک تمام استخر را پر کرده
حالا جونقان را به قصد «فارسان» ترک میکنیم در 5 کیلومتری شهر فارسان گردشگاه زیبایی به نام «پیرغار» وجود دارد. ترافیک سنگین اطراف گردشگاه لابد حکایت از محبوبیت آن دارد
مجموعه تفریحی پیرغار شامل کوه، چشمه، آبشار، غار و امکانات تفریحی رفاهی شامل سرویس بهداشتی، بوفه، سکوهای نشیمن گردشگران، و یک راه پلکانی برای صعود آسان به کوه و... است که در مجموع فضای بسیار مفرحی را خلق کرده.
آب چشمه بسیار زلال و گواراست و آبشاری که از صخره ای سرازیر میشود جانبخش است. از آن گذشته درختان اطراف غار نیز با آن چهره های عجیب و غریب خود غار را مرموزتر نشان میدهند.
اما مهمترین جاذبه این مجموعه شاید کتیبه های مشروطه ای باشد که بر سینه صخره ای حک شده اند همانطور که گفتم بختیاریها در جنبش مشروطه خواهی و فتح تهران نقش مهمی داشتند و این کتیبه ها یادگار آن روزهاست میگویند سپاه بختیاری به فرماندهی سردار اسعد در این مکان مسلح و سپس عازم تهران گشتند.
این سه کتیبه قسمت مهمی از تاریخ سرزمینمان را روایت میکنند و از راه پرمخاطره ای میگویند که امردم این مرز و بوم برای مبارزه با استبداد و رسیدن به دموکراسی پیموده اند.
متن این کتیبه ها به خط نستعلیق میباشد و شرح لشکرکشی بختیاریها به اصفهان و تهران و نقش سرداران بختیاری و در رأس آنها سردار اسعد در سرکوبی استبداد صغیر و سقوط محمدعلیشاه را بازگو میکنند
اما پررمز و رازترین قسمت این مجموعه غاری است که در دل صخره ای در کنار کتیبه ها واقع شده؛ غاری بغایت تاریک که مسیر خطرناک پلکانی رو به بالا دارد و جز عده ای از گردشگران ماجراجو کسی جرأت بالا رفتن ندارد. ما که جرأتش را نداریم پس از همین پایین نظاره گرش هستیم
روی دیواره های غار اثراتی از شمعهای آب شده زیادی به چشم میخورد همینطور تکه پارچه هایی که به عنوان دخیل برای نذر و نیاز و رفع حاجات به اینجا بسته اند. از قرار سکنه بومی اینجا به این مکان اعتقاد زیادی دارند که گاهی نذوراتشان را به اینجا آورده و شمع روشن میکنند
گردشگاه پیرغار فضای مناسبی برای اطراق و حتی شبمانی گردشگران فراهم نموده و گردشگران میتوانند بر روی سکوهای نشیمن محوطه چادر زده و شب را همینجا سر کنند بخصوص اینکه همه جور امکانات رفاهی هم برایشان فراهم است پس میتوان با خیال راحت و بدون دغدغه در اینجا اطراق نمود و از طبیعت زیبایش لذت برد .حیف که باید هرچه زودتر به شهرکرد برگردیم تا خود را برای برنامه فردا آماده کنیم.
همراه ما باشید ادامه دارد
سفرنامه چهارمحال و بختیاری (2)(سامان-چالشتر)
باوجود خستگی شب گذشته که بعد از بیست و چهار ساعت به مقصد رسیده بودیم صبح علی الطلوع همه با ذوق و شوق از جا برمیخیزیم و بعد از صرف صبحانه ای مختصر راهی اولین بخش از گشتمان میشویمِ؛ بازدید از شهر «سامان» شهری کوچک و خوش آب و هوا که زاینده رود چون شریان زندگی،در آن جریان دارد و به پیکرش روح و جان میبخشد. گرچه نام زاینده رود با اصفهان و به خصوص سی و سه پل گره خورده ولی بد نیست بدانیم که زادگاه زاینده رود در چهارمحال و بختیاری است و اینجاست که زاینده رود جوان راهش را از دل کوهها و دره ها میگیرد تا به نصف جهان و مقصد نهایی اش تالاب گاوخونی برسد و صد افسوس که این رود زندگی بخش امروز دیگر آنقدر فرتوت و ناتوان گشته که حتی تا اصفهان هم دوام نمی آورد چه برسد به اینکه به تالاب گاوخونی بپیوندد.
حالا در این سفر میخواهیم زاینده رود را تعقیب کنیم پس راهی سامان شده ایم تا دوباره نغمه خوش و خنکای رودخانه ای که از آن خاطره ها داریم در روح و جانمان دمیده شود .در شهر سامان تابلوی «پل کاهکش» را آنقدر تعقیب میکنیم تا به زنده رود برسیم، زاینده رودی زلال چونان آینه که میتوان تصویر درختان تبریزی اطراف را در آن دید
زاینده رودی آرام که بی هیچ شتابی از میان درختان بادام و گردو و توت راهش را در پیش گرفته، رودی که از هر شهر و دیاری عبور میکند زندگی و طراوت را به اهالی آنجا هدیه میدهد
چند جوانک با لباسهای بختیاری در کنار پل ایستاده اند سونا خواهر جواد که در این سفر همراه ماست با آنها عکس میگیرد یکی از آن جوان ها کلاه و ردای خود را به سونا میدهد تا بپوشد
برای اینکه عدالت برقرار شود یک عکس هم از خواهر بزرگم لیلا و خواهر کوچکم سارا که از اهواز به ما ملحق شده میگیرم.
این پل زیبا گرچه چندان قدیمی نیست و از فلز خالص ساخته شده ولی فضای دلچسبی را برای گردشگران پدید آورده وقتی بر بلندای آن می ایستی و پیچ و تاب زاینده رود را نظاره گر هستی آنوقت است که ناخودآگاه طبع شعر و شاعریت گل میکند
مگر میشود کسی عمری را در جوار زاینده رود و زیر این درختان بادام و گردو بنشیند و شاعر نشود؟ پس جای هیچگونه تعجبی نیست اگر که سامان دیار شاعران و عارفان نامداری باشد.حالا بیایید با هم به سراغ یکی از مشهورترین شاعران سامان برویم به مقبره «دهقان سامانی»
این آرامگاه زیبا از آن شاعری ایلیاتی است که مقارن با ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه قاجار میزیسته.«میرزا ابوالفتح خان سامانی» ملقب به «سیف الشعرا»و متخلص به دهقان سامانی.
او فرزند باباخان از خانهای بختیاری بود که تحصیلات ابتدایی را در سامان گذراند و برای ادامه تحصیل راهی اصفهان شد و پس از فراگیری ادبیات و عرفان به زادگاهش بازگشت و در همینجا زندگی را بدرود گفت
از او دیوان شعری به نام «شکرستان» به یادگار مانده که متشکل از ده هزار بیت قصیده و غزل و رباعی است.اما این مقبره با شکلی زیبا و رازگونه سالها پس از فوت او و در زمان پهلوی دوم ساخته شده اهالی میگویند فرح دیبا در سفرش به سامان و بازدید از مقبره محقر قبلی، دستور ساخت مقبره ای درخور شاعر بلندآوازه سامانی را داده و بلافاصله عملیات ساخت این بنای زیبا آغاز گردیده.
پس از اینکه گشتمان در سامان به پایان میرسد راه می افتیم به سمت پل زمانخان یکی از زیباترین و دوست داشتنی ترین ییلاقات بختیاری که البته به دلیل نزدیکی به اصفهان بیشتر پاتوق اصفهانیهاست تا بختیاریها و اطرافش پر است از ویلاهای ریز و درشتی که پنجره هایشان رو به زاینده رود و پل زمانخان گشوده میشود
حالا اصفهانیها به اینجا میآیند و در جوار زاینده رودی که در اصفهان جز نام وخاطره ای از آن باقی نمانده ساعتها مینشیند و خیره میشوند به آب زلالش
همه میدانیم که چند سالی است که سی وسه پل درست و حسابی رنگ آب را به خود ندیده. دیگر زاینده رودی نیست که از زیر پلهای تاریخی رد شود و پایه های تشنه و ترک خورده شان را التیام بخشد. نمیدانم در این فاجعه چه کسی بیشتر از بقیه مقصر است ولی آنچه که میتوانم با اطمینان بگویم این است که حداقل کاری که از دست تک تک ما برمی آید رعایت الگوی صحیح مصرف آب و پرهیز از هرگونه اسراف در همه چیز از آب و غذا بگیر تا انرژی میباشد که این امر جز با آموزش همه جانبه میسر نخواهد بود در غیر اینصورت روزی فرا خواهد رسید که تمام رودخانه ها، تالابها و دریاچه ها به خاطره ها خواهند پیوست.
میگویند شالوده اصلی این پل مربوط به دوران ساسانیان میباشد ولی بنای کنونی آن توسط یکی از سرداران صفویه به نام «زمان خان نفر»ساخته شده او که رئیس ایل نفر از ایلات ترک زبان فارس بوده با ساخت این پل درواقع با یک تیر دو نشان زده؛ اول اینکه راه عشایری را که کوچشان تا اینجا ادامه داشته، هموار ساخته و دوم با تراش دادن کوه و ساخت پل بر روی پایه های سنگی حاصل از تراش کوه، آب رودخانه را به سمت اصفهان منحرف نموده است
این پل 30 متر طول و 13 متر ارتفاع دارد و دارای دو دهانه هشت متری جناغی است که آب با شتاب بسیار از زیر آنها عبور میکند طوریکه نگاه کردنش از روی پل وحشت به جان آدم می اندازد.
مواد بکار رفته در ساخت پل، آجر و ملاط گچ و ساروج است که بسیار مقاوم میباشد و عجیب نیست که توانسته این همه سال طغیانهای فصلی و از آن مهمتر گذر زمانی معادل چند قرن را تاب آورد البته ناگفته نماند که این پل در دوران پهلوی نیز یک بار بازسازی شده است
پل چشم انداز بسیار زیبایی دارد با انواع درختان میوه و سپیدارهایی که با آن تنه های بلند و باریکشان زیبایی خاصی به فضا بخشیده اند. محوطه تفریحی پل زمانخان همه جور امکانات رفاهی برای اطراق و شبمانی دارد. ما نیز همینجا لابلای درختان سپیدار اطراق و سفره صبحانه را پهن میکنیم در حالیکه در پس زمینه مان هیاهوی شاد کودکان و بزرگسالانی را داریم که غرق بازی در آبند
بعد از صرف صبحانه همه باهم گشتی در اطراف پل زده و از بازارچه آن دیدن میکنیم و هریک به رسم یادگار از سوغات اصلی اینجا یعنی بادام و گردو میخریم. در محوطه اطراف پل یک آسیاب آبی قدیمی نیز وجود دارد که امروز تبدیل به فروشگاه شده و در آن صنایع دستی و لباسهای محلی عرضه میشود
آسیابی که روزی سنگهایش با آب زاینده رود به چرخش در می آمده و گندم را تبدیل به آرد میکرده،حالا امروز به فروشگاه تغییر کاربری داده !زنده باد زاینده رودی که آب و نان مردم اینجا را قرنها تأمین میکرده.
بعد از پایان گشت و گذار، باروبنه را جمع و راهی شهرکرد میشویم در 5 کیلومتری شهرکرد تابلوی «قلعه چالشتر» ما را به سمت خود میکشاند ولی وقتی میرسیم با درهای بسته قلعه مواجه میشویم
سرباز نگهبان قلعه میگوید در ایام ارتحال قلعه تعطیل است حسابی دلمان میسوزد که چرا میراث فرهنگی چهارمحال از این ایام تعطیلات که سیل گردشگران به سوی استان سرازیر گشته و بهترین فرصت برای عرضه تاریخ و تمدن و البته درآمد زایی منطقه است، قلعه چالشتر را که مهمترین مجموعه تاریخی _فرهنگی استان است تعطیل کرده!؟
از آنجاییکه ما آدمهایی نیستیم که با مواجه شدن با درهای بسته به این زودیها جا بزنیم با نگهبان چک و چانه میزنیم تا در قلعه را برویمان بگشاید و وقتی او اشتیاق وصف نشدنی ما را برای بازدید میبیند تنها به جواد اجازه میدهد تا به نمایندگی از افراد گروه وارد قلعه شده و عکاسی کند و اینگونه همسر ماجراجوی من وارد قلعه و از طرف همه ما نائب الزیاره میشود
قلعه چالشتر که خانه ای قجری میباشد متعلق به دو برادر از خانزادگان بختیاری به نامهای احمدخان و محمودخان چالشتری میباشد و مثل بسیاری از خانه های تاریخی شامل حیاط بیرونی و اندرونی و تعداد زیادی اتاق میباشد البته تصور نام قلعه الزاما" به معنای برج و بارو یا ارگ نیست و قلعه های بختیاری دراصل همان خانه های تاریخی یا قلمرو خانها بوده اند که خوانین به همراه اعضای خانواده شان که شامل چند زن و دهها فرزند و خدمه ها و... بوده در آن زندگی میکرده اند و قلعه ها شامل حیاطهای اندرونی و بیرونی، حمام، اصطبل، سردر و باغچه و حوضی در وسط بوده اند
این خانه زیبا تلفیقی از معماری قاجاری و فرنگی است و 12هزار متر مربع مساحت دارد چیزی که در این قلعه بسیار چشمگیر میباشد ستونهای سنگی آن است که تعدادشان به سی و هشت عدد میرسد. خانه پنج ایوان دارد و در هریک پنج اتاق اندرونی. سردر آن هشت ستون سنگی دارد که به نقوش زیبای افسانه ای چون شیر، فرشته و گل و بوته و ...مزین گشته اند.
در دو طرف سردر دو نگهبان سنگی به چشم میخورد که گویی نگهبانان اسطوره ای قلعه بوده اند و شیرهای بالای سردر هم که کماکان در همه جای این دیار حضور دارند نماد مردانگی و غیرت تلقی میشوند و در فرهنگ ایرانی و بختیاری جایگاه ویژه ای دارند.
قلعه چالشتر امروز به عنوان مهمترین موزه بختیاری در ارائه فرهنگ این دیار نقش مهمی ایفا میکند و شامل موزه مردم شناسی، موزه سنگ و موزه کار و زندگی میباشد
اما بنای ارزشمند دیگری نیز در مجاورت قلعه وجود دارد که خوشبختانه درش باز است و میتوان بی هیچ ملاحظه ای واردش شد
این بنای زیبای مذهبی مسجد جامع چالشتر است که به دستور حاج محمدرضاخان چالشتری از خوانین مشهور شهر و در سال 1267 قمری و تقریبا" مقارن با قلعه ساخته شده مانند هر مسجد اصیل ایرانی دارای حیاطی چهارگوش و شبستان و ایوان و سردر ورودی کاشیکاری و حوضخانه و... میباشد
یکی از نکات جالب مسجد این است که بر روی هریک از اجزای مسجد نام معمار، سنگتراش، حکاک، کاشیکار و حتی خطاط آن اثر هنری حک شده و بدین طریق اسامی هنرمندان این مرزوبوم در تاریخ زنده مانده. یکی از زیباترین اجزای مسجد، منبر آن است که بر روی آن آیات قرآنی حک گردیده
پس از بازدید از چالشتر راهمان را به سمت جنوب ادامه میدهیم تا از یکی از زیباترین چشم اندازهایطبیعی چهارمحال دیدن کنیم
همراه ما باشید ادامه دارد.
(1) (غارچال نخجیر-قلعه مورچه خورت)
تعطیلات خرداد هرسال بهانه ایست تا فصلی دیگر از تاریخ و طبیعت سرزمینمان را ورق بزنیم اینبار قرعه به نام چهارمحال و بختیاری افتاده و ما پس از آمادگیهای لازم که از یکماه قبل به عمل آورده ایم کوله بار سفر را بسته و به اتفاق جمعی از همکاران و خانواده شان راهی آن دیاریم
ساعت 10 شب سیزدهم خرداد مینی بوس حامل ما مجهز به دو راننده کارکشته، درحالیکه نگهبان بیمارستان پشت سرش سطل آبی خالی میکند بیمارستان تأمین اجتماعی گنبد را به مقصد بیمارستان تأمین اجتماعی شهرکرد ترک میکند. تا فیروزکوه همه چیز خوب و عالی است و همه در سکوت و آرامش با موسیقی ملایم، هریک در پوزیشنی عجیب و غریب به خوابی عمیق فرو رفته ایم که ناگهان خود را در ترافیکی سنگین میابیم.در این نیمه شب ماجرا مثل روز روشن است. همه پایتخت نشینها برای گذراندن هالیدی راهی شمالند و لاین مقابل ما آنقدر شلوغ است که پلیس مجبور شده برای کنترل ترافیک جاده را یکطرفه کند. جان بدر بردن از این ترافیک یک و نیم ساعت طول میکشد حوالی ظهر به دلیجان میرسیم و در پارکی اطراق و بساط ناهار را میچینیم. اول از همه تکه های مرغ، با چند عدد سیب زمینی و پیاز و هویج و ... میپرند توی قابلمه و تا حاضر شدن غذا، ما دم را غنیمت شمرده و یک تک پا به سمت «غار چال نخجیر» میرویم پس بساط را به یکی از راننده ها سپرده و بقیه به اتفاق راننده دوم راهی کشف غار چال نخجیر در ده کیلومتری دلیجان میشویم.
وقتی به محوطه غار میرسیم اول از همه از خشکی و برهوتی محوطه شوکه میشویم و البته خوشحال از اینکه بساط ناهار را با خودمان به اینجا نیاوردیم. دریغ از کوچکترین امکاناتی برای اطراق!دریغ از یک سایبان!
اما شوک اصلی زمانی دست میدهد که در ورودی غار همه کیفها و دوربینها را از ما میگیرند. اولش کمی پکر میشویم که نمیتوانیم از درون غار عکاسی کنیم ولی به محض ورود به غار و دیدن عجایب موجود در آن به این نتیجه میرسم که زیاد هم بد نیست که گاهی بدون دوربین وارد طبیعت شویم چرا که با فراغ بال میتوایم از زیباییهای آن دیدن کنیم
لابد تعجب میکنید که اگر عکاسی از غار قدغن است پس این عکسها از کجا آمده اند باید بگویم این عکسها با گوشی موبایل و بدون فلش و با اجازه راهنمای غار گرفته شده و تعدادشان هم بسیار اندک است با اینحال برای گرفتن همین چند عکس مجبور میشویم به راهنما حسابی رو بزنیم.
شگفتیهای غار از همان بدو ورود، ما را انگشت به دهان کرده بعد از عبور از پله ها رو به پایین،گویی وارد تالار بزرگی شده ایم که با انواع آویزه های بلورین و قندیلهای ریز و درشت آویخته از سقف و کریستالها و منشورهای زیبا،چون قصری رویایی به نظر میرسد.
تالارها با دالانهای تنگ و تاریک به هم راه میابند بعضی دالانها آنقدر باریکند که عبور یک نفر هم به سختی امکان پذیر است. در بعضی قسمتها سقف بسیار کوتاه است و در جایی دیگر ارتفاعش به بیست متر میرسد.پس از طی دالانها و دهلیزها،تالارها یکی پس از دیگری به رویمان گشوده میشوند تالار عروس، تالار دریاچه، تالار چلچراغ هریک با هزار جلوه و افسونگری که هر بیننده ای را به حیرت وامیدارد
در بعضی قسمتها از سقف، آب چکه میکند و نم نمک بر سر گردشگران فرود می آید. اینجا گویی باغی است مرجانی یا مزرعه ای که دست طبیعت سرتاسرش را با گل کلم پر کرده.نه انگار باغ وحشی است با انواع حیواناتی که در کنار هم با مسالمت زندگی میکنند حیواناتی چون لاک پشت، کرگدن، تمساح، عقاب، کبوتر و...
اما تنها موجود زنده قابل سکونت در این غار خفاش ها میباشند که البته خودشان را به سادگی به گردشگران نشان نمیدهند و چه کار خوبی میکنند چون غار علیرغم همه زیبایی اش، به اندازه کافی مرموز و مخوف هست چه برسد به این که خفاشها هم درونش جولان بدهند.
درمورد وجه تسمیه غار بگویم که همانطور که از نامش پیداست نخجیر به معنی شکارگاه است و چال نخجیر به معنای شکارگاه پایین. یک موضوع جالب درمورد غار این است که این غار در سال 1368 به صورت بسیار تصادفی و به دنبال انفجاری که توسط سازمان آب و فاضلاب انجام شده کشف شد. پس از این انفجار،ناگهان دهانه مسدود غار باز و در مقابل چشمان بهت زده پرسنل،دنیایی از شگفتی و عظمت و زیبایی از دل کوهی زمخت و نه چندان زیبا به نام «تخت» به روی آنها گشوده شد. از آن زمان، بیست سال طول کشید تا غار توسط غارنوردان حرفه ای کشف و با تغییراتی در درونش، آماده بازدید گردد از سال 1388، که در غار به روی گردشگران گشوده شده سالانه دهها هزاران نفر برای دیدن این غار شگفت انگیز به این نقطه بی آب و علف می آیند
طبق گفته برخی صاحب نظران این غار به لحاظ زیبایی دومین غار زیبای جهان شناخته میشود. علاوه بر زیبایی خیره کننده غار که با انعکاس انواری که بر آنها میتابد چندبرابر میشود، عجیبترین نکته در مورد غار این است که این غار مانند یک موجود زنده، کماکان در حال رشد است و اگر خراشی بر پیکره اش وارد شود به صورت طبیعی قادر است آن را التیام بخشد برای همین هم عکاسی از این غار ممنوع میباشد چرا که فلش دوربین باعث اختلال در رشد غار میشود
در حین گردش در غار متوجه میشوم که برخی بازدیدکنندگان تکه هایی از کریستالهای دیوارها را کنده و با خود میبرند انگار که تکه ای از بدن موجود زنده ای را! تکه ای که برای ساخت هر یک سانتیمترش سه هزار سال زمان صرف شده!
این غار هفتاد میلیون سال قدمت دارد و با این وجود هنوز در حال رشد است و با اینکه هیچ روزنه مشخصی به بیرون ندارد هوای مطبوعی در آن جریان دارد. غارنوردان موفق شده اند تا دوازده کیلومتر از غار را کشف کنند ولی تنها امکان بازدید از ۱۲۰۰ متر آن برای بازدید گردشگران فراهم است. حالا رسیده ایم به انتهای غار؛ تالاری بزرگ و دو طبقه.حالا خود را به طبقه بالا رسانده ایم و با اجازه راهنما این عکس دسته جمعی را میگیریم
وقتی به پارک دلیجان برمیگردیم راننده عزیز ناهار و چای را آماده کرده پس از صرف ناهار راهی شهرکرد میشویم.اما در میانه راه و در حوالی میمه در استان اصفهان در روستایی به نام «مورچه خورت» توقف میکنیم تا از بافت قدیمی و قلعه اش دیدن کنیم قلعه ای که جز خرابه هایی چند، چیز زیادی از آن باقی نمانده
اما وقتی میرسیم به آنجا،با درب بسته و قفل بزرگی بر رویش مواجه میشویم چند دقیقه بعد پیرمردی کیسه به پشت سر می رسد که گویا کلیددار قلعه است ولی هرچقدر اصرار میکنیم در را برویمان نمیگشاید و با زبان و لهجه ای عجیب حرفهایی میزند که هیچیک متوجه نمیشویم خلاصه از ما اصرار و التماس که از راه دور و از شمال آمده ایم ولی او همچنان حرفهای عجیب خودش را تکرار میکند.
تا اینکه سرپرست گروه جمشید هلاکو گوشه اسکناسی به او نشان میدهد و پیرمرد کلیدی از جیبش در آورده و قفل در را میگشاید. جمشید میخندد و به اسکناس اشاره میکند و میگوید این زبان مشترک همه آدمها و کلید همه قفلهاست چرا بیخودی خودتان را خسته میکنید؟!
در که باز میشود مثل خرابه ندیده ها وارد قلعه میشویم و از در و دیوارش بالا رفته و شروع به عکاسی از دیوارهای کهنه اش میکنیم. آنقدر که پیرمرد بیچاره با حیرت ما را نگاه میکند و لابد با خودش میگوید اینها دیگر چه دیوانه هایی هستند که شمال خودشان را با آنهمه جنگل و کوه و چشمه ول کرده اند و آمده اند تا از این خرابه ها دیدن کنند!!!
این قلعه که ما شانس دیدارش را پیدا کرده ایم روزگاری نه چندان دور شاید درحدود چهارصد سال قبل برای خودش شهری بوده و برو بیایی داشته و محله هایی شاه نشین و عامه نشین با مسجد و امامزاده و حمام و آب انبار و مدرسه و بازار و ... ولی امروز از آن همه ابهت جز خرابه هایی که هیچکس در آن ساکن نیست و به مانند خانه ارواح میماند چیزی باقی نمانده.
جالب اینجاست که تا همین چندسال قبل هم در قسمتهایی از قلعه زندگی جریان داشته و قابل سکونت بوده و این موضوع را میتوان از تنورها و سرویس بهداشتی برخی خانه ها دریافت
چقدر از این مهجوریت قلعه دلم میگیرد کاش میراث فرهنگی دستی از سر مهر به رویش میکشید و آن را آنگونه که لایقش بوده میساخت تا گردشگران بتوانند از دهلیزها و ساباطهای تودرتویش به اعماق تاریخ سرزمینمان سفر کنند
هرچه باشد این قلاع بخشی از فرهنگ و تاریخ ما هستند و وقتی اینگونه تخریب میشوند انگار برگی از کتاب تاریخ سرزمینمان تکه و پاره شده و دیگر برای بازماندگان خواندنش مقدور نیست.
بعد از بازدید از مورچه خورت تخته گاز به سمت شهرکرد میرویم و بالاخره ساعت 9 شب بعد از حدود بیست و چهار ساعت از زمان حرکتمان به شهرکرد میرسیم و در مهمانسرایی واقع در بیمارستان تامین اجتماعی شهرکرد که از دو هفته قبل رزروش کرده بودیم، مستقر میشویم تا فردا صبح به کشف دیار بختیاریها بپردازیم.پس تا فردا
همراه ما باشید ادامه دارد.
+
مختومقلی فراغی
آخرین جمعه اردیبهشت هر سال دلم پرمیکشد برای رفتن؛ رفتن به سراغ اسطوره بزرگی از دیار ترکمن؛ شاعری گرانقدر که فردوسی ترکمنها لقب گرفته و آنقدر محبوبیت دارد که سالانه دهها هزار نفر از هوادارانش را به آرامگاهش در نقطه ای دورافتاده در حوالی مرز ترکمنستان میکشاند. آخرین جمعه اردیبهشت هرسال این نقطه دور افتاده شاهد بزرگترین تجمع ترکمنهاست. بیست و هشتم اردیبهشت سالروز تولد و روز بزرگداشت شاعر آزادیخواه «مختومقلی فراغی» است
چندسالی بود که دلم میخواست در این برنامه حضور داشته باشم ولی هربار با مخالفت سرسختانه جواد مواجه میشدم که میگفت:حرفش را هم نزن آنجا اصلا" جای زنها نیست. همسرم راست میگفت مراسم بزرگداشت شاعر با همه شکوه و عظمتش تنها یک عیب دارد و آنهم این که زیادی مردانه است و کمتر زنی در آن شرکت میکند اما از آنجایی که هیچ کاری نشد ندارد بالاخره بعد از کلی چک و چانه زدن موفق شدیم جناب همسر را راضی کنیم که در مراسم امسال شرکت نماییم. اینبار نیز دوستان همیشگیمان امین و هادیه و دختر گلشان رومیصا (که در راضی کردن جواد نقش بسزایی داشتند) ما را همراهی میکنند
گرچه در این آخر اردیبهشتی و نزدیک شدن به فصل درو گندم، طبیعتِ سبز گلستان به زردی گرویده ولی از زیبایی آن چیزی کم نشده. تپه های «چپرقویمه» یکی پس از دیگری ظاهر و گله های شتر و گوسفند از پس آنها نمایان میشوند. از حوالی تالابهای زیبای آلماگل و آلاگل عبور میکنیم کاش وقت داشتیم تا خاطرات گذشته در آنجا را مرور میکردیم، قایق سواری و ماهیگیری و پرنده نگری و نشستن زیر سایه اکالیپتوسها و عکاسی از لابلای نیزارها! افسوس که راه دراز است و تا شب نشده باید خود را به مقصد برسانیم
به روستای «آق تقای» که نزدیک میشویم از ترافیک سنگین آن انگشت به دهان میمانیم باورکردنی نیست که چنین جماعتی برای بزرگداشت یک اسطوره ادبی به اینجا آمده باشند. باز جای شکرش باقیست که تا هوا روشن است به مقصد رسیده ایم وگرنه جا برای اتراق کردن هم پیدا نمیکردیم. فورا" چادرها را در نزدیکی مقبره برپا میکنیم و راهی مزارش میشویم تا فاتحه ای نثار روحش کنیم
جماعت زیادی دور دو سنگ قبر سفید نشسته و به خواندن دعا مشغولند دعا که تمام میشود بلند میشوند تا جماعتی دیگر بنشینند و این سلسله مراتب تا صبح ادامه میابد یکی از سنگها متعلق به مختومقلی و دیگری از آن پدرش دولت محمد آزادی است که او نیز شخصیت برجسته ادبی و علمی بوده
مختومقلی فراغی بزرگترین شاعر و شخصیت ادبی است که دیار ترکمن تا به امروز به خود دیده او در سال 1112 خورشیدی در روستای «حاجی قوشان» در شمال شرقی گنبد کاووس به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی را نزد پدر آموخت و سپس برای فراگیری علوم دیگر به بخارا و افغانستان و هند سفر کرد و علوم و تجربیات بسیار آموخت. بیشتر اشعار مختومقلی مضامین اجتماعی و سیاسی دارند و بسیاری از آنها به دلیل اعتراض به سیاستهای مزورانه حکام و روحانیون وقت مورد تحریم واقع شدند. خود او نیز مانند بسیاری از روشنفکران آزادیخواه، سالها در محاکمه و حبس خانگی به سر برد تا روزی که در کنار چشمه آبی زلال به راحتی جان به جان آفرین تسلیم کرد.
اشعار مختومقلی توسط یک شرق شناس مجاری که به دیار ترکمن سفر کرده بود گردآوری شد و امروز دیوان شعر او به زبانهای انگلیسی، آلمانی، فرانسوی، لهستانی و... ترجمه گردیده
این آرامگاه زیبا که بر فراز مزارش واقع شده در دهه هفتاد ساخته شد و طی مراسم باشکوهی با حضور «پرزیدنت نیازوف» رئیس جمهور ترکمنستان و وزیر فرهنگ و ارشاد دولت اصلاحات (دکتر مهاجرانی) از آن رونمایی به عمل آمد. از همان سال تا به امروز هرساله در آخرین پنج شنبه اردیبهشت هرسال مردم ترکمن از همه شهرها و روستاهای استان به اینجا می آیند و مراسم بسیار باشکوهی برپا میکنند؛ آنقدر که آدم از انسجام و استقبال آنان متحیر میشود گمان نمیکنم در مراسم بزرگداشت هیچ چهره ادبی از جمله فردوسی،سعدی، حافظ یا مولوی چنین جماعتی شرکت کرده باشند شاید اغراق نباشد اگر بگویم قریب به ده هزار نفر در این مراسم حضور دارند
به چادر برمیگردیم تا شامی ریف کنیم در این فضا هیچ چیز به اندازه یک غذای اصیل ترکمنی نمیچسبد این است که دست به کار پخت «چکدرمه» میشویم
باد شدیدی میوزد و نه تنها شعله گاز که حتی چادرها را نیز با خود میبرد پس میخزیم داخل چادر. طولی نمیکشد که اطرافمان پر از چادرهای رنگارنگ میشود حالا دیگر باد، زورش به چادرها نمیرسد. چکدرمه علیرغم سادگی اش فوتهای کوزه گری خاصی دارد که مهمترین آنها همین ظرف مخصوص پخت آن است که «قازن» نام دارد و یکی از اجزای لاینفک جهیزیه دختران ترکمن است
شب که تاریکی بر همه جا مستولی میشود و ما روی حصیر و در هوای آزاد مشغول خوردن چکدرمه هستیم باد نوای خوش ساز و آواز را از دوردستها به گوشمان میرساند باید هرچه زودتر خود را به جماعت پشت تپه ها برسانیم پس راه می افتیم. آنسوی تپه ها شهری است؛ خانه هایش همه چادر و جماعتش همه مشغول خواندن و نواختن و همنوایی کردن. شهری که خشت خشتش از هنر است و موسیقی و شعر و عشق
هزاران چادر بزرگ و کوچک روی تپه ها و کنار گندمزارها برپا شده همه با یک سبد موسیقی و شعر پذیرای میهمانانشان هستند. گروههای موسیقی ترکمن از همه جای ایران با هر سبک و سیاقی حضور دارند؛ یکی چادر بزرگی برپا کرده و دیگری فضای باز را برگزیده. صدها نفر دور هرگروه گرد آمده اند تا اشعار زیبای شاعر محبوبشان را که با نوای خوش تار عجین گشته بشنوند و دل و جانشان را با آن جلا دهند
با دیدن خیل عظیمی از علاقمندان که عشق به موسیقی و شعر هنوز در رگهایشان جاریست اشک در چشمانم جمع میشود تنها عشق به هنر است که سالهای سال این نوع موسیقی را حفظ و سینه به سینه به بازماندگان سپرده.
به دهها چادر سر میزنیم؛ هرکدام سازی خاص را مینوازند یکی سنتی، دیگری پاپ، یکی عامه پسند و دیگری جوان پسند. آنقدر تنوع سبک زیاد است که درمانده از انتخاب میشویم و در هرجا تنها دقایقی مهمان میشویم با این حساب اگر تا صبح هم ادامه دهیم موفق نمیشویم از همه گروهها بهره ببریم. شب از نیمه گذشته و بچه ها خوابشان گرفته و باران نم نمک شروع به باریدن کرده ولی حریف جماعت نیست و همچنان نوای موسیقی در این تاریکی شب و نم نم باران بهاری بر دشت طنین انداخته
پس به همراه بچه ها راهی چادرهایمان میشویم نیمه های شب با صدای شرشر باران از خواب بیدار میشویم آنهم چه بارانی رگبار بهاری! آنقدر پرشتاب که به وحشت می افتیم بچه ها آنقدر از گردش شبانه خسته اند که به خواب عمیقی فرو رفته اند آنقدر که دلمان نمی آید بیدارشان کنیم و زیر فضای مسقف ببریم تازه آن سقف هم از ما آنقدر دور است که تا به آنجا برسیم موش آب کشیده شده ایم پس سفره شاممان را روی چادر پهن کرده و به خوابمان ادامه میدهیم.
صبح با سرو صدای عده ای که دارند صندلیها را از کامیون پایین می آورند و زیر فضای مسقف میچینند بیدار میشویم. طبق معمول هر سال قرار است مسئولین دولتی با دبدبه و کبکبه سربرسند و برای جماعتی که قرار است روی صندلیها بنشینند، داد سخن سر بدهند و حرفهای هرساله را تکرار کنند در کمال تعجب میبینم که همه آن جماعت دیشب در حال جمع کردن چادر و رفتن هستند و از قرار هیچکس باقی نمیماند و مسئولین میمانند و ملازمانشان و البته صندلیهای خالی!
کاش مسئولین محترم دیشب اینجا بودند و به جای سخنرانی کردن برای دیگران یکبار هم که شده چهارزانو در کنار بقیه مینشستند و به نوای خوش تار و آوای نی در سکوت شب دشت گوش میسپردند. کاش روح و جانشان را با اشعار شاعر آزادیخواه اندکی تلطیف میکردند آنگاه حتم داشتم که همه این جماعت به استقبالشان می آمدند. کاش آن جماعت را میدیدند و دلشان را به چندصد نفری که قرار است روی صندلیها بنشینند خوش نمیکردند کاش برای یکبار هم که شده از خود میپرسیدند چه کار کرده ایم که این جماعت مثل جن دیده ها از ما فرار میکنند؟ به امید روزی که همه مسئولین کشورمان از جنس مردم شوند
با شاعر نامی حماسه سرا و فردوسی ترکمن صحرا خداحافظی کرده و راهی خانه میشویم اینبار مسیر بازگشت را از مراوه تپه و کلاله انتخاب میکنیم تا دیدنیهای بین راه را نیز ببینیم. صبحانه را در پارک مراوه تپه میخوریم و در بین راه وارد روستای «کریم ایشان» میشویم تا از مدرسه و مسجد تاریخی اش دیدن کنیم.
این مکان زیبا مدرسه ایست متعلق به عهد قاجار که در سال 1328 قمری همزمان با مسجدی در مجاورتش ساخته شده این دو توسط فرهیخته ای خیّر از همین دیار موسوم به «قلیچ ایشان» ساخته شده اند و پس از او فرزندانش «کریم ایشان» و «محمد ایشان» به اداره آن پرداخته اند این مدرسه از زمان ساخت تا به امروز هزاران فرد تحصیل کرده در علوم گوناگون تربیت نموده و امروز به حوزه علمیه اهل تسنن تبدیل گشته
شاید نکته قابل توجه در معماری این بنا این باشد که هیچ چیز آن بی حساب و کتاب ساخته نشده و تمام عناصر ساختمان از جمله تعداد حجره ها،پله ها و حتی آجرها و پنجره ها بر اساس نمادهای اسلامی و قرآنی ساخته شده مثلا" دورتادور حیاط 23 حجره قرار دارد که سالهای رسالت پیامبر اسلام را نشان میدهد و مدرسه دارای دو طبقه است که با دوازده پله به هم راه دارند (به تعداد امامان شیعیان) و تعداد آجرهای هر حجره دقیقا" به تعداد آیات قرآن است
همچنین سردر ورودی آن که مزین به شیر و خورشید است پنج پنجره دارد که اشاره به نمازهای پنجگانه دارد
و سردر ورود به حیاط درونی یک گل در حال شکفتن را نشان میدهد که اشاره به شکوفا شدن شخصیت افراد پس از ورود به مدرسه دارد و سمت دیگر همان دیوار نقش شمعی است که نماد سوختن است و اشاره به شخصیت والای اساتید مدرسه
در ساختمان مسجد که مقارن با مدرسه ساخته شده نیز همین نمادها به کار رفته مسجد شامل شبستان و چهار گنبد قرینه و منظم است به تعداد چهار خلیفه مسلمانان (سنی مذهب)
هردو این آثار در سال ۱۳۵۴ به ثبت ملی رسیده اند و علاوه بر اینکه جلوه خاصی را به این روستای مهجور بخشیده اند هزاران عالم و دانش آموخته را تربیت و تحویل جامعه داده اند و امروز جزو معدود آثار تاریخی به جا مانده از عهد قجر در استان گلستان میباشند که دیدار از آنها خالی از لطف نیست.
سرخوش از صهبای آگاهی منم.
دیگر اکنون زینب اللهی منم.
سلام....آدما زود قضاوت میکننو همه چی رو از روی مزاج خود میگن. انگار همه مثه singel-man اگه بگی(خیانت)طرف دقیقا همون گندی که خودش زده میادجلو چشاش چیزی رومیبینه ومیشنوه که تو ذهن خوب یاخراب خودشه.از اون بدتر اینکه.هم زود قضاوت میکنه.هم قطعی حکم میده. پوزش که رک میگم. آره.. بابام خدابیامرز چاپلوسی و دروغ یادم نداد.
بلاگفابعدهک شدن سوتوکورشدو چه خوب شد ۸۰٪ علافن۱۰٪جستجوگر۵٪عقرب ۵٪جواهر.
فقط یادت باشه شاید اونیکه لودگی میکنه وبیشتر میخنده بیشتر درب و داغونه..رد گم میکنه تا تو بخندی.الان یه چای میچسبه اونم درکنار مادرجان جان که رفیق بی کلک منه. خطاهامو دیدولی به روم نیورد. چشاشو بس گفت بچه م خوب میشه دستبوس همه پدر مادرا. شرمنده. اگه با حرفام دلتو زدم..بدون فقط رک حرف دلمو زدم. فقط .گهگاه یواشکیو بیصدا دلم میشکنه.آروم تودلم میگم:هیس.خدا تو همین حوالیه.
به خواهرزادم میگم: با چشم باز زندگی کن دائی جون. به خدا نگو مشکل بزرگی دارم به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم. خیلی فرق داره بین کسی که مسلمونیو انتخاب کرده با کسی که به ارث برده ضمنا. اگه قرار باشه من اونی بشم که تو میگی، دیگه من، من نیستم! من همینیم که میبینی! مغازه که نیستم دکور بچینم برات! من نه آرزوی کسیم و نه آویزون کسی. اگرم ظاهرم به قشنگی خیلیا نیست پیش خودم خوشحالم که باطنم از خیلیا قشنگتره. صادقانه بد باش! اما با دروغ و تظاهر ادای خوبارو در نیار! احترامت که واجبه خاندایی، اما حرف از مردونگی نزن که هیچ خوشم نمیاد. کی واسم قد یه نخود مردونگی رو کرد تا من واسش یه خروار رو کنم؟ این دنیا همیشه واسم کلک بوده و نامردی. به هر کی گفتم نوکرتم خنجر کوبید توو این جیگرم. دست هر کیو گرفتم بلندش کنم. زرتی آماده شد سوارم بشه. جنگ برنده نداره، اونایی تو جنگ برندهاند که اسلحه میفروشن! وقتی یه وضعیت بحرانی پیش میاد، همین مردم متمدن حاضرن همدیگرو بخورن! ثروت یه اسلحه است و سیاست، کشیدن ماشه تو وقت درست. از وقتی تصمیم گرفتم چیزی نبینم، خیلی چیزارو دیدم. خوبی هندونه توو پوستِ کلفتشه. توو هر آب چرکی هم که بیافته، فقط خنک میشه بدونه اینکه توش کثیف شه! پس بمون و خنک شو! اوضاع خیلی بد شده، احساس میکنم دارن یکی یکی کارتهای صدآفرین بچگیمو ازم پس میگیرن. پسرای سیاه زیر نور مهتاب آبی به نظر میان. وقتی دنیا علیه ماست، امنترین مکان برای مخفی شدن، دیوونگیه! زندگی بهت اجازه تمرین نمیده. باس در حین زندگی آموزش ببینی. هر موقع احساس کردی اتفاقات بدی داره میافته، معنیش اینه که هنوز داری مبارزه میکنی و در واقع هنوز زندهای. حواست به کار نیست، ننه قا خدابیامرز میگفت: زن عاشقِ شاد، غذا رو میسوزونه، زن عاشقِ غمگین، یادش میره اجاق رو روشن کنه!بگیر چی میگم دایی. هیچوقت نمیتونی نور رو بدون تاریکی بفهمی. اول تاریکی رو بشناس و بعد برو سراغ نور. بازندهها کسایی هستن که از باختن خیلی میترسن. اونقدر که حتی امتحانشم نمیکنن. میگن آدم دوبار میمیره؛ یه بار وقتی که روح از بدنش جدا میشه و یه بار وقتی کسی که دوسش داره برای آخرین بار اسمشو صدا میزنه. وقتی دو شکارچی بدون توافق قبلی دنبال یک شکار برن، آخرش همدیگه رو میکشن. احساساتِ بیان نشده، هیچوقت فراموش نمیشه. مردم هر روز زندگی میکنن که یه روز بمیرن، ولی ما هر روز میمیریم که یه روز زندگی کنیم. گورِ بابای عشق وقتی شیتیل نباشه. اگه پول توو جیبت نباشه حتی قصابی سرکوچه بهت دل نمیده، چه برسه به عشقت. مرد تنهای شب.یا مولا علی (ع)