گوشه چشمی ست مرا گرچه در این بزم حقیر

دل نبستم به جهان مثل مسافر به مسیر

باید از سینه ی من یاد تو را بیرون کرد

که روا نیست چنین سخت گرفتن به اسیر

ترک روی لب از خنده پشیمانم کرد

لب گزیدم، به دلم گفتم از او یاد بگیر

پ ن : زندگی چیست؟

.... خون دل خوردن

زیر دیوار آرزو مردن..!
: سید سعید صاحب علم


رفتی که گلی را بگذاری به مزاری

تا جان خودت را بسپاری به مزاری

هرچند همه فاتحه خوان دل خویشیم

دل باخته هر گوشه، مزاری به مزاری

در صفحه ی تقدیر که کمرنگ شد اسمت

گفتی که نشسته ست غباری به مزاری

از بوسه ی دیروز چه مانده ست برایت؟

خشکیده فقط خون اناری به مزاری

تعریف من از عشق در آینده چنین است :

دل بستن تاریخ نگاری به مزاری..!
: سید سعید صاحب علم


از درون آشفته و ظاهر چو کوهی استوار

رنجها اینگونه ما را مرررررررد بار آورده اند


گفت در چشمان من غرق تماشایی چقدر

گفتم آری! خود نمیدانی که زیبایی چقدر!

درمیان دوستداران تا غریبم دید، گفت :

"دوره گرد آشنا، دور و بر مایی چقدر..!"

ای دل عاشق که پای انتظارش سوختی

هیچ کس در انتظارت نیست، تنهایی چقدر

عاشقی از داغ غیرت مُرد و با خونش نوشت:

دل نمیبندی ولی محبوب دلهایی چقدر...

آتش دوری مرا سوزاند، ای روز وصال

بیش از این طاقت ندارم، دیر می‌آیی چقدر
: سجاد سامانی

عکس پروفایل عاشقانه

پس از هزار غم مشترک، هزار تَرَک

هزار خنده ی مستانه، شوق جانانه

تلاقی چمدان تو بود و بُهت اتاق...

سکوت بود و دلم در هجوم سرکش بغض

کسی درون من از سونوشت خود بیزار

سرود یک مصراع :

رسید صبح قیامت، رسید روز وداع
: حسین دهلوی