۱۵۰_ حکمت
«این کلمات شایستگی آن را دارند که با نور بر سیمای حور نوشته شوند:
آنکه اندکی احسان به تو کند، همواره سپاسگزارش باش.
خشم گرفتن به خواری عذرخواهی نمی ارزد.
چه بسیار بخشش ها که خطاست! و چه عنایت ها که جنایت است!
اگر آنکه نمی داند آرام گیرد، کشمکش به پایان می رسد.
آن که شنیدن سخنی را شکیبا نیست، سخن ها می شنود.
آنچه بودنش انگیزه شادی است، نبودنش انگیزه اندوه است.
روزگار پند دهنده ترین ادب کنندگان است.
آن که بیش از دیگران به سوی فتنه می شتابد، به هنگام فرار، بی شرم ترین است.
مرگ بر آرزو می خندد!
آزاده چون آز ورزد، به بندگی درآید و بنده چون قناعت کند، آزاد گردد.
فرصت زود از دست می رود و دیر بدست می آید.
زبان جرمی کوچک و جُرمی بزرگ دارد.
سگ پرسه زن بهتر از شیر خوابیده است.
درگیری تو با دیوانه کامل، بهتر از درگیر شدن با دیوانه ناتمام است.
گاه بازار یاقوت به کساد می گراید.
آن که بی نیاز از تو، تو را گرامی میدارد، پاس بدار.
به پشتوانه آنکه پادزهر داری، زهر منوش!
باحکیمان به سبکسری منشین و با سبکسران به بردباری.
کسی دوست توست که با تو راست گوید، نه آنکه سخن تو را راست شمرد.
در شایستگی زیاده روی نیست، به همان سان که در زیاده روی شایستگی نیست.»

من با رخ چون خزان ، زردم بی تو .. تو با رخ چون بهار ، چونی بی من ؟!
کاش این بهمن و اسفند به پایان نرسد
سال من نو نشود، کاش بهاران نرسد
این بهاری که جدا میکند از من او را
بهتر آن است به البرز و به تهران نرسد
خبر عاشقیام گوش جهان را کر کرد
کاش اما که به گوش خود ایشان نرسد
نکند شک کند اینبار اسیرش شدهام
من یقین دارم و او کاش به ایمان نرسد
درد این عشق شبی میکُشَدَم اما جان
میلش این است بمیرد که به درمان نرسد
باید اصلا بروم دور شوم از یوسف
تا به ناحق قدمش باز به زندان نرسد
ترسم این است که من بگذرم و او بشود
رانده از عشق زلیخا و به کنعان نرسد
باید آرامش این عشق کمی حفظ شود
هیجانش نشود فاش، به طوفان نرسد
#مرضیه_فریدونی