۱۶۳_ حکایت من
گفت : کم پیدا شدی
گفتم : گم شده ام
گفت : مثل قبل نیستی
گفتم : هیچکس مثل قبل نیست
گفت :گاهی سری به ما بزن ، دلمان تنگ میشود
گفتم : گاهی زیاد به سرم میزند ، دل که تنگ میشود
گفت : روزگارت خوش باد
گفتم : روزگار بایست ، هر چه بادا باد

لیلی زیر درخت انارنشست.
درخت انار عاشق شد،
گل داد، سرخ سرخ.
گل ها انار شد، داغ داغ.
هر انار هزار تا دانه داشت
دانه ها عاشق بودند،
دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند.
انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید...
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.
مجنون به لیلی اش رسید.
راز رسیدن فقط همین بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 18:20 توسط مرد تنهای شب
|