۱۹۰_ ریشه و رشد
روزي تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم را دوستانم را، مذهبم را زندگي ام را !به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا صحبت كنم. به خدا گفتم : آيا مي تواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري؟و جواب او مرا شگفت زده كرد.او گفت :آيادرخت سرخس و بامبو را مي بيني؟پاسخ دادم :بلي.فرمود :
هنگامي كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبي ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور و غذاي كافي دادم. دير زماني نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا گرفت اما از بامبو خبري نبود. من از او قطع اميد نكردم.
در دومين سال سرخسها بيشتر رشد كردند و زيبايي خيره كننده اي به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبري نبود . من بامبوها را رها نكردم. در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند. اما من باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد. در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت ۶ ماه ارتفاع آن به بيش از چندین متر رسيد. ۵ سال طول كشيده بود تا ريشه هاي بامبو به اندازه كافي قوي شوند. ريشه هايي كه بامبو را قوي مي ساختند و آنچه را براي زندگي به آن نياز داشت را فراهم مي كردند.خداوند در ادامه فرمود: آيا مي داني در تمامي اين سالها كه تو درگير مبارزه با سختيها و مشكلات بودي در حقيقت ريشه هايت را مستحكم مي ساختي . من در تمامي اين مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم .هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن و بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايي جنگل كمك مي كنند. زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد مي كني و قد مي كشي!از او پرسيدم : من چقدر قد مي كشم.در پاسخ از من پرسيد : بامبو چقدر رشد مي كند؟ جواب دادم : هر چقدر كه بتواند .گفت : تو نيز بايد رشد كني و قد بكشي ، هر اندازه كه بتواني

تو رشته ی محبت خود را گره زدی
هرجا که ما زمعصیت آن را بریده ایم
من رشته ی محبت تو پاره میکنم
شاید گره خورد به تو نزدیکتر شوم

تا بفهمم چیست صدبار از خودم پرسیدمش
عشق آسان بود، اما من نمیفهمیدمش
دست او در دست من بود و دلش با این و آن
باز اگر یک جو پشیمان بود، میبخشیدمش
از تب غیرت ندیدم آتشی جانسوزتر
در کنارم بود و من با دیگران میدیدمش
هیچ عشقی از خیانت نیست ایمن، این بلا
تا نیامد بر سرم افسانه مینامیدمش
با دلم گفتم ببوسش تا فراموشش کنی
گفت اگر میخواستم آن روز میبوسیدمش
فاضل نظری
دیگر کسی به پای کسی جان نمیدهد
هیچ حاکمی به طفل یتیم نان نمیدهد
اینجا همه درگیر زبان و تبار خود
هیچ فرصتی به دختری افغان نمیدهد
گفتند سخن جمله ز پنداری دین خود
افسوس ز وی بوی از قرآن نمیدهد
دروازه های نور ببستند به روی ما
برما مسیر ماه را نشان نمیدهد
در وسوسه است باور هر دخت خراسان
این حالت آشفته را سامان نمیدهد
شد کشته و مجروح همین ملت مظلوم
آخر چرا این جنگ را پایان نمیدهد
عالیه محمدی