۱۹۸_ ابله
خنده دار ترین معامله
در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند. فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد... به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت. گفت: قیمت جهنم چقدره؟
کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم.کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم. حالا بدینوسیله اعلام میکنم: اگه کسی بهشت میخواد بخره عجله کنه. قیمت هر وجب یک سکه ی بهار آزادی. خونه دار. بچه دار. آتیش زدم به مالم. حراج شد بدو بدو. از حماقت بعضیا باید گفت: واقعا که.
تا ابله در جهان هست، مفلس در نمی ماند

یکی بود، یکی نبود. کلاغی هم بود که گرسنه بود. چند روز بود چیزی برای خوردن به دست نیاورده بود. همین طور که از اینجا به آنجا می پرید تا شاید چیزی برای خوردن پیدا کند، گذرش به خانه ای افتاد. زن صاحب خانه چند قالب پنیر توی ظرفی گذاشته و کنار حوض نشسته بود. شیر آب را باز کرده بود تا پنیرها را بشوید.
گربه ای نزدیک زن نشسته بود و به قالب های پنیر خیره شده بود. کلاغ تا چشمش به پنیر افتاد، با خود گفت: «کاش این زن بی عقلی کند و دنبال کاری برود تا من یک قالب پنیر بردارم و بخورم. اما اگر گربه میومیو راه بیندازد چه کنم؟»
کلاغ، روی دیوار خانه ی پیرزن نشسته بود و به قالب های پنیر فکر می کرد که صدای در خانه بلند شد. زن، بدون توجه به حضور گربهو کلاغ، پنیرها را کنار حوض رها کرد و بلند شد و رفت تا در را باز کند. گربه از فرصت استفاده کرد و با شتاب پرید و قالب پنیری را به دندانگرفت و برد. زن متوجه کار گربه شد، باز کردن در خانه را رها کرد و به دنبال گربه دوید.
گربه پرید توی ایوان و از آنجا به سر دیوار رفت. کلاغ وقتی دید زن سرگرم دنبال کردنگریه شده است، از فرصت استفاده کرد و قالب پنیری به نوکش گرفت و از آنجا دور شد. همان طور که پرواز می کرد، با خودش گفت: «چه زن نادانی! تا چنین آدم هایی پیدا می شوند، حیوانات درمانده و مفلس مثل من وگربه درمانده نمی شوند و چیزی برای خوردن پیدا می کنند.»

کلاغ که همچنان قالب پنیر را به منقار گرفته بود، پر زد و پر زد تا از روستا دور شد. خارج از روستا درخت بزرگی پیدا کرد. روی یکی از شاخه های درخت نشست تا با خیال راحت قالب پنیر را نوش جان کند.
از قضای روزگار، روباه گرسنه ای از زیر همان درخت رد می شد. چشم روباه که به قالب پنیر افتاد، دهنش آب افتاد و با خودش گفت: «به من می گویند روباه حیله گر. باید پنیر را از کلاغ بگیرم و بخورم.»
روباه با این فکر، زیر درخت ایستاد و گفت: «سلام آقا کلاغه! به به! چه دمی! چه منقاری! تو چقدر زیبایی! البته باید هم زیبا باشی. پر و بالت درست مثل پر و بال پدر مرحومت از سیاهی برق می زند.»
کلاغ می خواست جواب سلام روباه را بدهد. اما دید اگر منقارش را باز کند، پنیرش را از دست می دهد. جواب سلام و احوال پرسی روباه را نداد، اما از حرف های روباه خیلی خوشش آمد. نگاهی به پر و بال سیاهش انداخت.
روباه به تعریف هایش ادامه داد و گفت: «خدا پدرت را رحمت کند. او به جز زیبایی پر و بال، صدای قشنگی هم داشت. وقتی که با صدای دلنشینش قارو قار می کرد، دل همه را می برد. نمی دانم صدای تو هم مثل صدای پدرت خوب و دلنشین است یا نه. کاش خوش صدایی را هم از پدرت به ارث برده باشی.»
کلاغ چیزی از صدای خوب پدرش به یاد نداشت. روباه با آرامش در گوشه ای نشست و گفت: «لطفاً کمی برایم آواز بخوان تا ببینم به خوش صدایی پدرت هستی یا نه. البته مطمئنم که صدای تو هم مثل صدای پدرت شیرین و دلنشین است.»

کلاغ که خیلی از تعریف های روباهخوشش آمده بود، تصمیم گرفت یک دهان قارقار کند. به همین خاطر، چشم هایش را بست و با صدای گوشخراشی قارقار کرد.
تا کلاغ منقارش را برای قارقار باز کرد، قالب پنیر افتاد. روباه با چابکی پرید و آن را بین زمین و هوا به دهان گرفت. تا کلاغ به خودش بیاید و بفهمد چه دست گلی به آب داده است، روباه قالب پنیر را خورده بود.
کلاغ فهمید که نادانی کرده و گول حرف های فریبنده ی روباه را خورده است. روباه قاه قاه خندید و راه افتاد. کلاغ با خودش گفت: «این بار نوبت من بود که احمق بشوم. تا احمق و نادان در جهان هست، کسی مثل روباهدرمانده نمی شود و گرسنه نمی ماند.»
از آن به بعد، به کسانی که به خاطر نادانی و حماقت چیزی را از دست بدهند، گفته می شود که: «تا ابله در جهان است، مفلس در نمی ماند.»

تصویر به مناسبت ولادت امام علی (ع)

تصویر گنبد امیر المومنین
هَمه پُزِ مُخاطبِ خاصِشونو میدَن ولی نَع نَع
_مُخاطب خاصِ مَن خیلی تَکه, اصلا تو دُنیا فَقَط یِدونَست
_چَندین بار رابِطَم باهاش بِهَم خورده اما با بُزرگواری مَنو بَخشیده
_هِزاران بار رَنجوندَمِش اما هیچی بِهِم نَگُفته
_هَر وَقت اِراده کُنَم کنارمه
_هَمیشه هَم بِهِش گُفتَم :
اَزَت مَــمـــنونَم کــه تو مُخـــاطــبِ خـــاصِّ مَنــی مادر جـــــــــــون
بــه ایــن فـکــر مـیـکـنم
لالایـــی هــای ِ مـــادرم
زیــر ِ کــدام بـالشتکــ ِ کـودکــی هــایـم جــا مانــده؟
چشـایـد هــنـوز بـشـود آســوده خــوابـیـد .
خواستـــمـ گلــہ ڪنــمـ از نـا مِهــــربـانــے هــایـت
امّــــــا . . . !
خــوب ڪـہ فِڪـر میڪنــمـ
مَـטּ بــے مُقـدمــہ عــاشـق تــو شـدمـ
تـقصـیر تــو نیسـت اِشتـبــاه مَـטּ اَسـت . . .
حَـرفــے نیسـت
خــودمـ سڪوتـت را مَعـنــے مــے ڪُنــمـ
ڪاش مــے فہـمیدے
گـاهـــے . . .
همیـטּ نگـاه سـردت . . .
روے زمستـاטּ را هـمـ ڪـمـ مــے ڪُنــد
یڪے بیـاید دسـتِ خَستگــے هـایمـ را بگیـرد ...
مــے خواهـمـ دور شَـومـ از ایـטּ آوارِ نـامــرئــےِ دلــــتنگــے هـا ...
دلـــمـ پاییــز مــے خواهـد ...
پاییزے ڪـہ غمناڪ نبـاشد ... بوے نــاےِِ پالـتـو هــاے نـَشـُـستــہ نـدهـد ...
بوے باران بدهد ....
دست دلـــمـ را بگیـر ...
نگــذار در پَـس ڪـوچــہ هــاے غُـربت بــے آینــہ سرش گــرمِـ بـازے بـا سایــہ اش شَود ...
فَقـط دلـــمـ بوے بـاراטּ نمــے خواهد ...
خودِ بـاراטּ را مــے خواهم ... حُضـورش را ... دستـاטּِ سـردِ نمنـاڪش را ...
خَشکــے ایـטּ تابسـتــان برایـمـ مَـرگبـار شُـده ...
لبـاטּِ تــرڪ خـورده امـ ناے واژه چینــے نَـدارنـد ...
روحــمـ تَـرڪ بـرداشت بـاراטּ ! بــہ دادمـ بِــرس !!!