۲۱۳_ امید
داستان کوتاه امید به زندگی.
مدت زمانی پیش دریکی ازاطاقهای بیمارستانی دومرد که هر دو حال وخیمی داشتند بستری بودند یکی ازآنها اجازه داشت هر روز بعداز ظهر به مدت یک ساعت به منظورتخلیه ششهایش ازمایعات کنار تنها پنجره اطاق بنشیند اما مرد دیگر اجازه تکان خوردن نداشت وباید تمام اوقات به حالت درازکش روی تخت قرارگرفته باشد. دو مرد برای ساعتی با هم حرف میزدند ازهمسرانشان، خانه وخانواده شان. شغل ودوران خدمت سربازی وتعطیلاتشان خاطراتی برای هم نقل می کردند. هرروز مرد که اجازه داشت کنار پنجره بنشیند برای مرد دیگر مناظر بیرون را همانطور که می دید تشریح می کرد وآن مرد هر روز به امید آن یک ساعت که می توانست دنیای بیرون و رنگهایش را درفکر خود تجسم کند به سر می برد.
پنجره مشرف به یک پارک سرسبز است با دریاچه ای طبیعی که چند قو و اردک درآن شنا می کنند و بچه ها نیز قایق های اسباب بازی خود را در آب شناور کرده و بازی می کنند، چند زوج جوان دست دردست هم از میان گلهای زیبا و رنگارنگ عبور می کنند منظره زیبای شهر زیر آسمان آبی در دوردست به چشم می خورد.
در تمام مدتی که مرد در کنار پنجره این مناظر را توصیف می کرد مرد دیگر این مناظر زیبا را در ذهن خود تجسم می کرد. در یک بعد ازظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازانی که از کنار آن عبور می کردند را برای مرد دیگر شرح داد ومرد دیگر با بازسازی آن صحنه ها درذهن خود انگار که واقعا آنها را می دید.
روزها و هفته ها گذشت...
یک روز صبح وقتی پرستار وسائل استحمام را برای آنها به اتاق آورده بود متاسفانه با بدن بی جان مرد کنار پنجره روبرو شد که درکمال آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود. پس ازمدتی همه چیز به حالت عادی برگشت. مردی که روی تخت دیگر بستری بود از پرستار خواهش کرد که او را به تخت کنار پنجره انتقال دهد. پرستار که از این تحول بیمارش خوشحال شد این کار را انجام داد. مرد به آرامی وتحمل درد و رنج بسیار خود را به کنار پنجره رساند تا بتواند از پنجره به بیرون و دنیای واقعی نگاه کند. او وقتی چشمانش را باز کرد روبروی پنجره تنها یک دیوار سیمانی بود! مرد بیمار تعجب زده از پرستار پرسید: «چه بر سر مناظر زیبایی که مرد کنار پنجره برای او تعریف کرده، آمده است؟». پرستار پاسخ داد: «او چگونه منظره ای را برای تو توصیف کرده است درحالی که خودش نابینا بود؟! او حتی این دیوار سیمانی را هم نمی توانسته ببیند. شاید او تنها می خواسته که تو را به زندگی امیدوار کند...».
باتشکر از آقا مصطفی (متین)
میگفت این نفس نیست که آدم رو زنده نگه میداره...
بهش میگفتم:منظورت چیه آخه؟
بعد یه نگاه بهم مینداخت و میگفت:به خودت نگاه کن آخه...
یه وقتایی شرایط اینقدر داغون میشه که نفسی برات نمی مونه اما بازم زنده می مونی...
اصلا کی گفته که هوا پر از اکسیژنه، کی گفته؟...
اصلا من میگم هوا باید پر از امید باشه...
آخه میدونی....
به نظرم امید از نفس کشیدن هم مهم تره..
چه جوری بگم؟
وقتی که امید داشته باشی انگار همه چی داری ها..
ولی امان از اون وقتی که دیگه امید نداشته باشی؛
دنیا برات مثل قفس میشه،تار و تاریک...
هر لحظه برات هزار سال میگذره و....
حالا اون وقت دیگه به چه دردت میخوره که نفس میکشی یا نه؟...
ریحآنه.پ
سيف فرغانی
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوِم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایّام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهانِ شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
اين تيزی سنان شما نيز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نكرد
بيداد ظالمان شما نيز بگذرد
در مملكت چو غرش شيران گذشت و رفت
اين عوعو سگان شما نيز بگذرد
آنكس كه اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نيز بگذرد
بادی كه در زمانه بسی شمعها بكشت
هم بر چراغدان شما نيز بگذرد
زين كاروانسرای بسی كاروان گذشت
ناچار كاروان شما نيز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خويشتن
تاثير اختران شما نيز بگذرد
اين نوبت از كسان به شما ناكسان رسيد
نوبت ز ناكسان شما نيز بگذرد
بيش از دو روز بود ازان دگر كسان
بعد از دو روز ازان شما نيز بگذرد
بر تير جورتان ز تحمل سپر كنيم
تا سختی كمان شما نيز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
اين گل ز گلستان شما نيز بگذرد
آبيست ايستاده درين خانه مال و جاه
اين آب ناروان شما نيز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
اين گرگی شبان شما نيز بگذرد
پيل فنا كه شاه بقا مات حكم اوست
هم بر پيادگان شما نيز بگذرد
ای دوستان خواهم كه به نيكی دعای سيف
يك روز بر زبان شما نيز بگذرد
ان حرف کـه از دلت غمی بگشاید
در صحبت دل شکستگان میباید
هر شیشه کـه بشکند ؛ ندارد قیمتجز شیشه دل کـه قیمتش افزاید . . .

مهدی اخوان ثالث
گشته در رویش نگاهم محو
مانده در چشمم نگاهش مات
باز هم او را توانم دید ؟!
آه ! کی دیگر ، کجا ، هیهات .
رستاك
عشق يه شهره كه ازت دور نيست
هرچقدم جاده بخواد كش بياد
عشق يه دختر با موهای سياس
وقتی ميشينی تا با ساكش بياد
عشق همينه كه نگاهت كنه
عشق كنی ، لرز كنی ، تب كنی
تا اس ام اس ميزنه : دارم ميام
پاشی يه تهرانو مرتب كنی