۲۱۸_ لذت؟
مرد مسني به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالي كه مسافران در صندليهاي خود نشسته بودند، قطار شروع به حركت كرد. به محض شروع حركت قطار پسر ٢۵ ساله كه كنار پنجره نشسته بود پر از شور و هيجان شد.
او دستش را از پنجره بيرون برد و در حالي كه هواي در حال حركت را با لذت لمس ميكرد فرياد زد: پدر نگاه كن درختها حركت ميكنند! مرد مسن با لبخندي هيجان پسرش را تحسين كرد.
كنار مرد جوان، زوج جواني نشسته بودند كه حرفهاي پدر و پسر را ميشنيدند و از حركات پسر جوان كه مانند يك كودك ۵ ساله رفتار ميكرد، متعجب شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هيجان فرياد زد: پدر نگاه كن درياچه، حيوانات و ابرها با قطار حركت ميكنند!
زوج جوان پسر را با دلسوزي نگاه ميكردند.
باران شروع شد چند قطره روي دست مرد جوان چكيد.
او با لذت آن را لمس كرد و چشمهايش را بست و دوباره فرياد زد: پدر نگاه كن باران ميبارد، آب روي دست من ميچكد!
زوج جوان ديگر طاقت نياورند و از مرد مسن پرسيدند: چرا شما براي مداواي پسرتان به پزشك مراجعه نميكنيد؟
مرد مسن گفت: ما همين الان از بيمارستان بر ميگرديم. امروز پسر من براي اولين بار در زندگي ميتواند ببيند.

آرش شفاعی
تاریخ هزار تکه شده است
و در هرتکه اش
آرایشت را کامل می کنی
که به ملاقات پادشاهی بروی
راهت را می بندم
معشوقه ی معمولی من می مانی
آرش شفاعی
ميخواستم آشفته نباشد حركاتم
وارد شد و لرزيد ستون فقراتم
با نذر و نيازم اگر از راه می آمد
از دست نميرفت حسابِ صلواتم
اين شدتِ شيرين هيجان در رگم انداخت
در چای چه ها ريخته ای جایِ نباتم؟
آرش شفاعی
تقصير تو شد شعرم اگر مساله ساز است
زيبايی تو بيشتر از حد مجاز است
تو آمدی و پلكِ كسی بسته نميشد
آن دكمه ی لامذهبِ تو باز كه باز است
غزلی واقعا زيبا از مهدی فرجی
نه ... روبروی تو بازنده اند حالا هم
قمار بازترین مردهای دنیا هم
زمین زدم ورقی را شروع شد بازی
ولی به قصد - فقط - روبروشدن با هم
اگرچه می دانستی - اگر چه می دیدم
در این مقابله جز باختن نمی خواهم
طنین قهقه ات در تبسمم می ریخت
هجوم زلزله ات در غرور گهگاهم
نمی برید چرا حکم من شروع ترا
نمی گرفت چرا بی بی ترا شاهم
سیاه و سرخ گره خورده بود و پیدا بود
جنون دست تو در تک تک ورقهاهم
در این نبرد، فقط بی بی دل ات کافیست
برای کشتن پنجاه ویک ورق باهم
بدست داشتی آن قدر دل که می لرزید
دل سیاه ترین برگه های بالا هم
مرا به باخت کشاندی ولی نیفتادم
به این امید که روز خداست فردا هم
شروع می شود این بازی تمام شده
اگر چه رو بکنی برگ آخرت را هم
مهدی فرجی
حدِّ پروازم نگاه توست ، بالم را نگير
سهمم از شادی تويی با اخم حالم را نگير
مهدی فرجی
ابری بيار از دور - پرباران - پرستو جان
عطری بيفشان بر حياطِ خانه شب بو جان
من ميهمان دارم مبادا خاك برخيزد
حالا كه وقت آبروداريست جارو جان
اينقدر بيتابی نكن پيراهن نازم
هی روی پيشانی نيا با شيطنت مو جان
وقتی تو می آيی درو ديوار ميچرخند
انگار چيزی خرده باشد خانه بانو جان
عاشق شدن را داشتم از ياد ميبردم
اين شير را بيدار كردی بچه آهو جان
اين چشمها ، اين شيشه های عمر من ؛ اِی جان
ميبندی و اِنگار عُمری مرده ام ، كو جان؟
كو جان كه برخيزم؟ تو اين سهراب را كشتی
گيرم كه روزی بازگردی ، نوشداروجان
مهدی فرجی
هی پا به پا نكن كه بگويم سفر بخير
مجبور نيستی كه بمانی ، ولی نرو
مهدی فرجی
اين مست های بی سروپا را جواب كن
امشب شبِ من است ، مرا انتخاب كن
مهمان من تمامی اينها و پای من
قليان و چایِ مشتريان را حساب كن
مهدی فرجی
من به تنهايی اين پيله قناعت دارم
هرچه كِرم است كه پروانه نبايد بشود
حسين جنتی
ای كه با يك سنگ كوچك خاطرت گِل ميشود
مشكل از اطفال شيطان نيست ، دريا نيستی
پر پروانه بسوزد ،سحری نیست که نیست
آسمانی نشوم چون که پری نیست که نیست
قد کوتاه غزل هم نکند وصف دلم
مثنوی آمد و دیدم نفسی نیست که نیست
دیده پراشک شد از پرده برون آمد راز
چونکه در قلبِ گران ،هم خبری نیست که نیست
راز کتاب