۲۴۱_ به این معما کی جواب میده؟
سلام دوستان به این معما کی جواب میده؟ سه رفیق برای خرید به یک میوه فروشی میرن و آلوچه میخرن. قیمت آلوچه ۳۰ هزار تومان میشه و هر کدام نفری ۱۰ هزار تومن میدن و آلوچه رو میخرن. بعد از رفتن آنها صاحب مغازه به شاگردش میگه من اشتباه کردم قیمت آلوچه ۲۵ هزار تومان شد. این ۵ هزار تومان را بگیر و به آنها برگردون. شاگرد ۲هزار تومان را برای خودش بر میداره و فقط ۳ هزار تومانش رو به اونا میده. (نفری هزار تومان) حال هر کدام از آنها نفری ۹ هزار تومان پرداخت کردن که۳×۹ برابر ۲۷ می شود. این مبلغ به علاوه آن ۲ هزار تومان که پیش شاگرد است می شود ۲۹ هزار تومان. هزار تومان باقیمانده کجاست؟

خسته ام،ميروم از قلب تو با پاى خودم
تا كه تنها بشوم با غم دنياى خودم
ليلى قصه نبودى كه شوم مجنونت
تن سپردم به بيابان و به صحراى خودم
دل دريايىِ طوفان زده ارزانى خود
ميروم تا كه شوم قايق درياى خودم
بعد تو خاك از آيينه ى دل ميگيرم
تا كمى هم بنشينم به تماشاى خودم
ما كه رفتيم تو باش و همه ى خاطره ها
ميروم تا برسم بى تو به فرداى خودم
دل اگر بعد تو لرزيد حرامش باشد
پايبندم بخدا بر سر فتواى خودم...
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوق است در جدایی و جُور است در نظر
هم جُور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سری ست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نه ایم، اینت بلعجب
در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر می شنویم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟
ما خود نمی رویم دوان در قفای کس
آن می برد که ما به کمند وی اندریم
سعدی تو کیستی؟ که در این حلقهٔ کمند
چندان فتاده اند که ما صید لاغریم
سعدی
در یك دهكده كوچك نزدیك نورنبرگ خانواده ای با ۱۸ فرزند زندگی می كردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر میبایستی ۱۸ ساعت در روز به هر كار سختی كه در آن حوالی پیدا میشد تن میداد. در همان وضعیت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از ۱۸ فرزند) رویایی را در سر میپروراندند. هر دوشان آرزو میكردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب میدانستند كه پدرشان هرگز نمیتواند آنها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.
یك شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده میبایست برای كار در معدن به جنوب میرفت و برادر دیگرش را حمایت مالی میكرد تا در آكادمی به فراگیری هنر بپردازد و پس از آن برادری كه تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی میكرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد.
آنها در صبح روز یك شنبه در یك كلیسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناك جنوب رفت و برای ۴ سال به طور شبانه روزی كار كرد تا برادرش را كه در آكادمی تحصیل میكرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت كند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.
وقتی هنرمند جوان به دهكده اش برگشت خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از ۴ سال یك ضیافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یك نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی كه او را حمایت مالی كرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف كرد و چنین گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا میتوانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت می كنم.
تمام سرها به انتهای میز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی كه اشك هایش را پاك میكرد به انتهای میز و به چهره هایی كه دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمیتوانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ببین چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شكسته و در دست راستم درد شدیدی را حس میكنم بطوری كه حتی نمیتوانم یك لیوان را در دستم نگه دارم. من نمیتوانم با مداد یا قلم مو كار كنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده.
بیش از ۴۵۰ سال از آن قضیه میگذرد. هم اكنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاری ها و آبرنگ ها و كنده كاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری می شود.
یك روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود دستان پینه بسته برادرش را كه به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود به تصویر كشید. او نقاشی استادانه اش را صرفا دست ها نام گذاری كرد اما جهانیان احساساتش را متوجه این شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا كننده" نامیدند.
اندیشه كنید و به خاطر بسپارید كه مسلما رویاهای ما با حمایت دیگران تحقق مییابند به یاد کسانی که چقدر دوستمان داشته اند ولی ما فراموش کرده ایم...
از امیرالمومنین سوال شد سه هزار سال پیش از حضرت آدم چه کسی میزیسته است؟ حضرت فرموندن بشر. آن مرد دوباره سوال را تکرار کرد. سه هزار سال قبل تر چه کسی میزیسته است؟ حضرت باز فرموندن بشر. آن مرد برای بار سوم نیز سوالش را تکرار کرد و حضرت علی باز فرمودند "بشر"... آن مرد سر به زیر انداخت و عزم دور شدن نمود. حضرت علی علیه السلام آن مرد را صدا زدند و فرمودند به خدای عزوجل سوگند که اگر سی هزار بار دیگر هم این سوال را تکرار میکردی باز هم جواب من همین بود.
یا مولا / مرد تنهایی شب
🍓🍓🍓🍓 این معما اشکال منطقی خیلی ریزی داره، اونم دقیقا کبرای آخرین بخش استدلال در معماست. یعنی تمام داستان تا جمله ” حالا هر کدام از آنها نفری… می شود بیست و نه تومن” صحیح است. اما جمله بعدی کبرای منطقی رو بیان کرده که ذهن رو از جواب درست منحرف می کنه. در اصول هم شبیه همین ترفند، موضوعی هستش که اصطلاحا بهش میگن: قرینه صارفه: قرینه یعنی عبارت یا حالتی که ذهن رو از چیز اصلی به مطلب دیگه ای منصرف می کنه و می چرخونه. همون پیچوندنه خودمون!
ساده تر بگم:
شما آخرین جمله رو نخونید تا ذهنون از جواب درست به جواب مورد نظر طراح سوال منحرف نشه! ببینید اصل قضیه راحته به شرطی که کنترل ذهنتون رو از اراده گوینده و طراح سوال خارج کنید: در این صورت ذهن شما طبق قواعد ساده ریاضی شما رو به نتیجه گیری زیر که جواب درسته می رسونه:
آن سه نفر ۲۷ هزار تومن پرداخت کرده اند که ۲۵ تومن آن بابت اصل قیمت ساعت هزینه شده و ۲ هزار تومن هم شاگرد برداشته: شد ۲۷ هزار تومن. خب حالا ۲۷ رو از ۳۰ هزار تومن کسر کنید ۳ هزار تومن باقی می مونه: که آن سه هزار تومن هم به آن سه نفر برگردونده شده. حساب صاف شد. نه پولی موند و نه پولی کم اومد.
معما حل شد و اگه هنوز احساس می کنید پیچیده است صرفا به این دلیله که ذهنتون که مبهوت اراده طراح سئوال شده بود هنوز نتونسته خودشو از کبرای غیرصحیح طراح سوال آزاد کنه، جواب این معما همینطور که گفتم حاصل فکرهای زیاد هست... معما از دکتر محمود حسابی هستش.