۲۶۳- نماز یکشنبه
نماز یکشنبه ذیالقعده، فرصتی بینظیر برای آمرزش گناهان
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در روز یکشنبه ماه ذى القعده فرمود:
«ای مردم! کدام یک از شما میخواهید توبه کنید؟»
گفتند: رسول خدا! همه ما میخواهیم توبه کنیم.
پیامبر فرمود:
غسل کرده وضو گرفته و چهار رکعت نماز (دو نماز دو رکعتی) بجا آورید.
در هر رکعت :
یکبار «حمد»
سهبار «قل هو اللّه احد»
و یکبار «معوذتین» (یعنی فلق و ناس) بخوانید.
و پس از اتمام نماز:
هفتادبار استغفار نموده
و در پایان «لا حول و لا قوّة إلا باللهِ العلیِ العظیم» بگویید.
سپس بگویید: «یا عَزیزُ یا غَفّارُ اِغفِر لی ذُنُوبی و ذُنُوبَ جَمیعِ المؤمنینَ و المؤمنات فإنّه لا یغفرُ الذُّنُوبَ إلا أنت»
[ترجمه= اى عزیز! اى بخشاینده! گناهان من و گناهان تمام مردان و زنان مؤمن را بیامرز که جز تو کسى گناهان را نمیآمرزد]
آنگاه فرمود: «بندهاى از امت من چنین عملى را انجام نمیدهد، مگر اینکه از آسمان به او ندا میرسد: بنده خدا! عمل را از نو شروع کن که توبه تو قبول، و گناهانت آمرزیده شد. فرشته دیگر از زیر عرش ندا میکند: اى بنده! مبارک باد بر تو و بر خانواده و خاندانت. منادى دیگرى صدا میزند: در روز قیامت، دشمنانت را از تو راضى مینمایند. فرشته دیگرى ندا میکند: اى بنده! با ایمان از دنیا میروى. دینت از تو گرفته نشده و قبر تو وسیع و نورانى خواهد شد. منادى دیگرى صدا میزند: پدر و مادرت راضى میشوند، گرچه خشمگین باشند، پدر و مادر، تو و خاندانت بخشیده شده و در دنیا و آخرت خوش رزق خواهى بود. جبرئیل ندا میکند: من با فرشته مرگ پیش تو آمده و به او دستور میدهم که با تو خوشرفتار بوده، بهخاطر مرگ آسیبى به تو نرسانیده و به نرمى، روح را از بدنت خارج نماید».
گفتند: ای رسول خدا! اگر کسى در زمان دیگرى چنین بگوید چطور؟
آن حضرت فرمود: «چیزهایى را که گفتم براى او نیز خواهد بود. جبرئیل این مطالب را در شب معراج به من گفت»
منبع عمل:
مفاتیح الجنان
المراقبات میرزا جواد ملکی تبریزی ره
منبع روایت:
ابن طاووس، علی بن موسی، إقبال الأعمال، ج ۱، ص ۳۰۸، دار الکتب الإسلامیة، تهران، چاپ دوم، ۱۴۰۹ ق.
🌺🌻🍓🌻🌺
تکامل🌺
فصل سوم
پيوستگي آفرينش انسان و ساير موجودات از نظر قرآن
منظور از بحث در اين فصل ، دانستن آن است كه آيا از نظر قرآن ، انسان خلقت جدا و مستقل و مخصوص دارد؟ يا نه ، آفرينش او در ارتباط و در پيوستگي با ساير موجودات زنده و غير زنده است؟ در فصل پيش، در بحث راجع به آية 8 از سورة سجده(32)
السجدة. ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلَالَةٍ مِّن مَّاءٍ مَّهِينٍ
ﺳﭙﺲ ﻧﺴﻞ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭼﻜﻴﺪﻩ ﺍﻱ ﺍﺯ ﺁﺏ ﭘﺴﺖ ﻭ ﺑﻲ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ ،(٨) 💐
با آنكه موضوع بحث از نظر فصل بندي راجع به خلقت تدريجي انسان در مقابل عقيده دفعي و فوري او بود، معذلك مضامين پرمعني و پرمفهوم آن آيه و موقعيت و بستگي آن نسبت به آيات قبل و بعد، يعني آيات هفتم و نهم از سورة مذكور، موضوع بحث را به پيوستگي آفرينش انسان و ساير موجودات نيز كشانيد. در آنجا مطالبي گفته شد كه بجا است در اين فصل نيز بازگو شود ولي چون احتراز از تكرار و تفصيل داريم ، مطالعه مجدد آنچه را كه در فصل قبل در ارتباط با آيات 7 و 8 و 9 سورة سجده(32) متذكر شده ايم تقاضا مينماييم. در بحث راجع به آية 14 از سورة رحمن(55)
الرحمن. خَلَقَ الْإِنسَانَ مِن صَلْصَالٍ كَالْفَخَّارِ
ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﮔﻠﻲ ﺧﺸﻜﻴﺪﻩ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺳﻔﺎﻝ ﺁﻓﺮﻳﺪ .(١٤)
درفصل پيش، در جزء 4 بحث مزبور نيز در زمينه پيوستگي نسلي موجودات زنده، تمثيل و توضيحي داده شده است كه تجديد مطالعه آن را نيز تقاضا داريم. و اينك استشهاد از آياتي از قرآن كريم از نظر موضوع اين فصل :
-1 آيات 12 و 13 و 14 سورة مؤمنون(23) در بيان زير: المؤمنون. وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلَالَةٍ مِّن طِينٍ
ﻭ ﻳﻘﻴﻨﺎً ﻣﺎ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ [ ﻋﺼﺎﺭﻩ ﻭ ]ﭼﻜﻴﺪﻩ ﺍﻱ ﺍﺯ ﮔِﻞ ﺁﻓﺮﻳﺪﻳﻢ ،(١٢) 🌺
المؤمنون. ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِي قَرَارٍ مَّكِينٍ
ﺳﭙﺲ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﻄﻔﻪ ﺍﻱ ﺩﺭ ﻗﺮﺍﺭﮔﺎﻫﻲ ﺍﺳﺘﻮﺍﺭ [ ﭼﻮﻥ ﺭﺣﻢ ﻣﺎﺩﺭ ] ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻳﻢ .(١٣) 🌺
المؤمنون. ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ. ﺁﻥ ﮔﺎﻩ ﺁﻥ ﻧﻄﻔﻪ ﺭﺍ ﻋﻠﻘﻪ ﮔﺮﺩﺍﻧﺪﻳﻢ ، ﭘﺲ ﺁﻥ ﻋﻠﻘﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﭘﺎﺭﻩ ﮔﻮﺷﺘﻲ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻳﻢ ، ﭘﺲ ﺁﻥ ﭘﺎﺭﻩ ﮔﻮﺷﺖ ﺭﺍ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻫﺎﻳﻲ ﺳﺎﺧﺘﻴﻢ ﻭ ﺑﺮ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﮔﻮﺷﺖ ﭘﻮﺷﺎﻧﺪﻳﻢ ، ﺳﭙﺲ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺁﻓﺮﻳﻨﺸﻲ ﺩﻳﮕﺮ ﭘﺪﻳﺪ ﺁﻭﺭﺩﻳﻢ ; ﭘﺲ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺳﻮﺩﻣﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﺑﺮﻛﺖ ﺍﺳﺖ ﺧﺪﺍ ﻛﻪ ﻧﻴﻜﻮﺗﺮﻳﻦ ﺁﻓﺮﻳﻨﻨﺪﮔﺎﻥ ﺍﺳﺖ .(١٤) 🌺
(آنگاه نطفه را علقه و علقه را مضغه و از آن استخوان و سپس خلقي ديگر انشاء نموديم. خجسته است قدرت خدا كه بهترين آفرينندگان است).اين سه آيه از نظر تقسيم مدارج خلقت انسان شبيه آيات 7 و 8 و 9 از سورة سجده(32) است منتها در اينجا در آية 14 مراحل تدريجي نمو جنيني خود انسان را نيزمورد تذكرو تفصيل قرار داده است.
الف- اولين اين آيات (آيه 12) مبين خلقت انسان از گل «طين» است. اما در اينجا بيان مشروح تري راجع به خلقت انسان از گِل شده است. به موجب آيه مزبور آفرينش انسان از خود گل شروع نميشود بلكه چكيده يا تبيين شده است ، عصاره اي از آن كه در آيه به عبارت «سلَالَةٍ من طِينٍ» قرار گرفته است. پس معلوم ميشود كه شروع خلقت انسان مستقيماً از گِل صورت نگرفته، بلكه تغييرات عميقي در آن انجام شده است «سلَالَةٍ من طِينٍ» . چنين تغييرات قاعدتاً مستلزم فعل و انفعالهاي شيميايي وسيع ، در زمانهاي متوالي است و شايد بعداً با تحقيقات علمي وسيعي كه در اين زمينه در جريان است، حقيقتي را كه قرآن به آن اشاره نموده است روشن شود و مسائل جديدي از اسرار اوايل آفرينش موجودات زنده برما مكشوف گردد. سلَالَةٍ از ريشه سلَّ (با تشديد و فتح لام) به معني خارج شدن چيزي از ديگر است و بنابراين ميتوان آن را عصير و يا عصاره و يا به فارسي آن را چكيده معني كرد. فرزندان را هم چون عصاره نسلها هستند سلاله ميگويند.🌺
ب- آيه دوم از مجموع آيات مورد بحث يعني آية 13 از سورة مؤمنون(23) كه در اين بيان است : نطفه فی قرار مکین. (حاوي نكات بسيار ظريف از نظر سابقه خلقت انسان در ارتباط با ساير موجودات زنده ميباشد). نكات روشن فوق يكي از مدلول ادبي «ثم» و بلاغت و مختصات علمي و ادبي «نطفه» است كه در باره آنها در صفحات گذشته گفته هايي داشته ايم و مراجعه و حضور ذهن نسبت به آنها خالي از فايده نخواهد بود. و ديگر دريافت هاي استواري است كه اختصاصاً از كلمات ديگر آيه راجع به سابقة آفرينش انسان ميتوانيم داشته باشيم : در جمله جعلناه .مذكور در اول آية 13 ، مرجع ضمير «ها» كلمات «سلَالَةٍ من طِينٍ» است كه در آية 12 ذكر گرديده و از اين جهت ارتباط موضوعي اين آيات بيشتر روشن ميشود. درباره فعل «جعل» كه مصدر آنرا «قرار دادن» معني ميكنند، لغت شناسان قرآن، معاني و مقاصد متعددي را ذكر مينمايند و از جمله برگشت و تحول هر شيء از حالي به حال ديگر را نيز گفته اند : «چكيده از گِل» (سلَالَةٍ من طِينٍ) كه در آية 12 از سورة مؤمنون (23) (با توجه به آية 7 از سورة سجده(32) به عنوان مقدمه خلقت انسان ذكر شده ، جسم غير زنده ميباشد. اين جسم در آية 13 به «نطفه» كه معرف حيات و موجود زنده است تبديل يافته و اين تبديل تحول عظيمي است كه در مسير آفرينش انسان صورت گرفته و موجب آن ، كيفيت اسرارآميز حيات ميباشد كه ضميمه جسم غير زنده، «سلَالَةٍ من طِينٍ» گرديده و موجود زنده را پديد آورده است. خصلت ادبي كلمه «نطفه» كه به صورت نامعين و نكره استعمال شده، چنانكه قبلاً هم گفته ايم، مدلول آن را به تمامي موجودات نطفه دار عموميت ميدهد (البته غير از انسان كه موضوع آية 14 است و به نحو متمم به مدلول آية 13 مربوط ميشود) و با اين بيان، تمامي موجودات زنده، در مسير آفرينش انسان قرار ميگيرند. 🌺
2) جمله آخر آية ،13 «فِي قَرَارٍمكِينٍ» است كه آنرا ميتوان «جايگاه مكان يافته» و يا «جايگاه مناسب» معني كرد و با اين تعبير، معني تمام آية 13 چنين ميشود : «سپس آن را (چكيده از گِل را) نطفه اي در جايگاه مناسب قرار داديم». «قرار مكين» را اغلب از مفسران ، رحم مادر، در انسان گفته اند در صورتي كه مختصات ادبي كلمات آن و موقعيت آية 13 نسبت به آية 14 كه موضوع آن مخصوص انسان است، هيچ كدام در تأييد اين تعبير نميباشد. در ذكر كلمات «قرار مكين» اگر مقصود رحم مادر بود چون صورت معين شده و معروفي است، لاجرم به وسيله الف و لام تعريف و يا موجبات ادبي ديگر مشخص ميگرديد. صفت «مكين» هم براي معرفي رحم انسان مادر كافي نيست، زيرا در جميع حيوانات پستاندار، نطفه در درون پرده هاي رحم ماده پرورش مييابد. و باز اگر مقصود از «قرار مكين» رحم انسان مادر بود، علتي نداشت كه اسامي صريح مثل رحم و يا بطن و يا كلمه جمع آنها (ارحام ـ بطون) ، همانطور كه در آيات ديگر قرآن زياد استعمال شده است، به كار برده نشود. بنابراين و بدون ترديد در اين استعمال، عنايت مخصوص بوده است. در سلسله حيوانات فقط پستانداران هستند كه جنين آنها در درون رحم نمو ميكند. در ساير حيوانات كه تخم ميگذارند ، نطفه و يا جنين در داخل تخم و خارج از بدنِ مادر پرورش مييابد و اين تخم به تناسب محيط زندگي حيوان، جايگاه مساعدي براي پرورش نطفه و توليد نوزاد است. از آنجا كه تكثير و توليد، معرف حيات در موجودات زنده است و وسيله اين تكثير هم نطفه ميباشد، پس «نطفه» را معرف تمامي جانداران بايد محسوب داشت و با اين توصيف، كلام الهي در زير آية 13 از سورة مؤمنون(23) كه «نطْفَةً فِي قَرارٍ مكِينٍ» است، مفهوم عام براي تمامي موجودات زنده را حاصل مينمايد.
ج- در آية 14 از سورة مؤمنون(23) «ثُم خلَقْنا النطْفَةَ علَقَةً ...» كلمه نطفه با الف و لام مشخص و معرفي گرديده است پس ناظر به نطفه معيني است. و چون آيه مزبور به واسطه «ثم» به آية 13 معطوف شده و آية 13 نيز با همان حرف «ثم» به آية 12 عطف گرديده است و در آيه اخير نيز بحث راجع به شروع خلقت انسان ميباشد، پس كلمه معروف «النطفه» در ابتداي آية 14 ، دلالت بر نطفه انسان دارد و مدلول آن مقدمه، تغيير احوال جنيني انسان در رحم مادر است.
🌺
-2 آية دوم از سورة علق(96) كه متن آن چنين است:
علق(96) / 2 : « خلَق الإِنسانَ مِن علَقٍ .»
( (پروردگار تو) ، انسان را از علق آفريد.)
يكي از آيات بيان كننده پيوستگي هاي نسلي انسان است. بيشتر مفسران كلمه «علق» مذكور در اين آيه را «خون بسته» گفته اند و آيه را چنين معني كرده اند: «(پروردگار) انسان را از خون بسته آفريد». اين تعبير بر هرچه مبتني باشد، از نظر علمي مؤيد و استوار نيست، زيرا هيچ حيوان و يا انساني را سراغ نداريم كه از خون، آن هم خون منعقد به وجود آمده باشد. مضافاً به آنكه چنين تعبير با تصريح آيات ديگر قرآن، راجع به مباني خلقت انسان كه به مواردي از آن تاكنون اشاراتي داشته ايم، مغايرت دارد و با آنكه همواره گفته اند كه بهترين تفسير از هر آيه از قرآن آن است كه به وسيله آيه و آيات ديگر قرآن توضيح گردد، معنيِ خون بسته براي كلمه «علق» به دور از آن مصلحت است. در كتابهاي لغت، براي كلمه «علق» معاني متعدد ذكر نموده اند كه البته يكي از آنها همان خون بسته است. حال چگونه همين معني از طرف بعضي از مفسران براي «علق» انتخاب گرديده و ديگران هم تكرار نموده اند، معلوم نيست. باري از معاني ديگر كه در باره اسم «علق» در كتابهاي مزبور ملاحظه ميشود : «باردار گرديدن»، «آويختن» و از آن «آنچه به انسان متعلق است و بستگي دارد» نيز ميباشد كه با توجه به تصريحات ديگر قرآن ، متناسب به احوال جنيني انسان است. ، مسلماً در بيان قرآن اشاره به آفرينش انسان از «علق» در اولين سوره از وحي قرآن كرامت انسان است. تعبير «خون بسته» از كلمه «علق» چيزي از فضيلت بنيادي انسان را معلوم نميدارد تا شايسته تذكر الهي در اولين كلمات وحي باشد. با توجه به تقديراتي كه در آفرينش انسان به كار رفته و تكامل جسماني در سلسله موجودات كه انسان را سرآمد آن قرار داده و معاني و ملاحظاتي كه در سطور فوق اشاره نموديم، اگر معني «بستگيها» را در مفهوم كلمه «علق» بگذاريم ، عظمت كلام الهي در بيان كرامت انسان را بيشتر دريافت ميكنيم و متذكر ميشويم كه چگونه خداوند، انسان را جلوه گاه حكمت خويش در تحول مخلوقات در سير به سوي كمال معرفي نموده است. با اين ملاحظات است كه آية دوم از سورة شريفة علق (96) را چنين ميتوان معني نمود: (خداوند) انسان را از مجموعه اي از بستگي ها آفريد. نخستين تحولات نطفه و نمو جنيني كه در تخم هر حيوان و يا درون رحم مادر (قرارمكين) صورت ميگيرد، در اصطلاح قرآن «علقه» ناميده شده است و اين نام در ، در بيان متفاوت يادآوري گرديده است. چهار آيه از قرآن در بيشتر تفسيرها و كتابهاي لغت كلمه «علق» را جمع كلمه «علقه» ذكرنموده اند، بنابر اين تعريفي را كه فوقاً درباره «علق» متذكر شديم شامل كلمه «علقه» هم ميگردد و معني «بستگي ها» در باره اين كلمه نيز تعميم مييابد. تمامي «بستگي ها» كه به نحو مرموز و بالقوه در نطفه وجود دارد در مرحله «علقه» جنيني به نحو كلي مقدمه ظهور پيدا ميكند تا براي تكميل سازمان جسمي و حياتي و نفساني فرد جديدالولاده در مراحل جنيني بعد آماده باشد. «علقه»، مهمترين مراحل تحولات جنيني در بيان قرآن است به طوريكه در سورة «قيامت»(75) از مراحل جنيني انسان بعد از نطفه، فقط از علقه ياد شده و نيز در آية 14 از سورة مؤمنون(23) ، آية 5 از سورة حج(22) ،آية 69 از سورة مؤمن(40) و آية 38 از سورة قيامت(75). از نظر زيست شناسي و علم وراثت امروز، بستگي هاي نسلي و حياتي هر فرد از موجودات زنده به عنوان
واحدهاي ارثي ، و به نام مولدها يا ژنها در نطفه ي همان موجود قرار دارد. اين مولدها كه بالقوه نمايندگاني از تمامي اتصالات نسلي و كليه اعمال حياتي فرد زنده است، در رشته هاي ذره بيني از
نطفه كه هنگام تقسيم نطفه كروموزم ناميده ميشوند، واقع شده اند. تعداد كرموزومها در هر نوع از موجودات زنده ثابت است و هر تعداد از آنها مخصوص يك نوع از موجود زنده ميباشد. در ابتداي نمو جنيني و تقسيم نطفه، كروموزمها طوري تقسيم ميشوند كه تمامي مولدهاي موجود در آن به دو نصف شوند، و يك نصف از آنها به فرد جديد منتقل ميگردد تا تمامي صفات ارثي والدين را به موارد جديد منتقل سازد. از اين جهت است كه فرد جديد كليه صفات طبيعي و نسلي والدين و نوع وابسته خود را دارا ميشود🌺
سورة «علق» (96) ، فقط از «علق» كه اسم جمع و شكل كلي از «علقه» است، نام برده شده و حتي از نطفه هم ذكري نشده است. جنين درحال نمو، بعد از مرحله علقه، به سرعت تغيير شكل ميدهد وبه شكلهاي گوناگون در مي آيد. اين مرحله از نمو جيني، در بيان قرآن «مضغه» ناميده شده كه در دو آيه از قرآن (آية 5 از سورة حج(22) و آية 14 از سورة مؤمنون(23) هم از آن ذكري به ميان آمده است. «مضغه» از ريشه «مضغ» (جويدن) است و اين نامگذاري شايد از جهت تمثيل و تشابهي است كه جنين با يك قطعه غذاي جويده شده در دهان پيدا ميكند؛ اين جويدگي هر چه بيشتر شود و آميختگي آن با بزاق و تركيبات بزاق بيشتر گردد، وضع و شكل تازه اي را به طعام جويده ميدهد. قسمتي از آية 5 از سورة حج(22) كه در ذكر سابقه خلقت انسان است و مبين همين مرحله «مضغه» از نمو جنيني ميباشد، چنين است : حج(22) / 5 :🌹
الحج. يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِن كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِّنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍ مُّخَلَّقَةٍ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍ لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ وَنُقِرُّ فِي الْأَرْحَامِ مَا نَشَاءُ إِلَىٰ أَجَلٍ مُّسَمًّى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًا ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّىٰ وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَىٰ أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلَا يَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئًا وَتَرَى الْأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَيْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنبَتَتْ مِن كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ. ﺍﻱ ﻣﺮﺩم ! ﺍﮔﺮ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺮﺍﻧﮕﻴﺨﺘﻪ ﺷﺪﻥ [ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ] ﺩﺭ ﺗﺮﺩﻳﺪ ﻫﺴﺘﻴﺪ ، ﭘﺲ [ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻭﺍﻗﻌﻴﺖ ﺗﻮﺟﻪ ﻛﻨﻴﺪ ﻛﻪ ] ﻣﺎ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺎﻙ ﺁﻓﺮﻳﺪﻳﻢ ، ﺳﭙﺲ ﺍﺯ ﻧﻄﻔﻪ ، ﺳﭙﺲ ﺍﺯ ﻋﻠﻘﻪ ، ﺳﭙﺲ ﺍﺯ ﭘﺎﺭﻩ ﮔﻮﺷﺘﻲ ﺑﺎ ﺁﻓﺮﻳﻨﺸﻲ ﻛﺎﻣﻞ ﻳﺎ ﻏﻴﺮ ﻛﺎﻣﻞ ﺁﻓﺮﻳﺪﻳﻢ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺷﻤﺎ ﺭﻭﺷﻦ ﻛﻨﻴﻢ [ ﻛﻪ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺑﺮﺍﻧﮕﻴﺨﺘﻦ ﻣﺮﺩﮔﺎﻥ ﺗﻮﺍﻧﺎﻳﻴﻢ ] ; ﻭ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﻮﺍﻫﻴﻢ ﺗﺎ ﻣﺪﺗﻲ ﻣﻌﻴﻦ ﺩﺭ ﺭﺣﻢ ﻫﺎ ﻣﺴﺘﻘﺮ ﻣﻰ ﻛﻨﻴﻢ ; ﺁﻥ ﮔﺎﻩ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﻛﻮﺩﻙ [ ﺍﺯ ﺭﺣﻢ ﻣﺎﺩﺭ ]ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻣﻰ ﺁﻭﺭﻳﻢ ﺗﺎ ﺁﻧﻜﻪ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﻓﻜﺮﻱ ﻭ ﻧﻴﺮﻭﻣﻨﺪﻱ ﺟﺴﻤﻰ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺳﻴﺪ . ﻭ ﺑﺮﺧﻲ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ [ ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﻓﺮﺗﻮﺗﻲ ] ﻗﺒﺾ ﺭﻭﺡ ﻣﻰ ﺷﻮﺩ ، ﻭ ﺑﺮﺧﻲ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺴﺖ ﺗﺮﻳﻦ ﺩﻭﺭﻩ ﻋﻤﺮ [ ﻛﻪ ﺍﻳﺎم ﭘﻴﺮﻱ ﺍﺳﺖ ] ﺑﺮﻣﻰ ﮔﺮﺩﺍﻧﻨﺪ ﺗﺎ ﺩﺭ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﺸﻲ ﻛﻪ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﭼﻴﺰﻱ ﻧﺪﺍﻧﻨﺪ . ﻭ [ ﺍﺯ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻫﺎﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﻗﺪﺭﺕ ﻣﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ] ﺯﻣﻴﻦ ﺭﺍ [ ﺩﺭ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ] ﺧﺸﻚ ﻭ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﻣﻰ ﺑﻴﻨﻲ ، ﭘﺲ ﭼﻮﻥ ﺁﺏ [ ﺑﺎﺭﺍﻥ ] ﺭﺍ ﺑﺮ ﺁﻥ ﻧﺎﺯﻝ ﻣﻰ ﻛﻨﻴﻢ ، ﻣﻰ ﺟﻨﺒﺪ ﻭ ﺑﺮﻣﻰ ﺁﻳﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻧﻮﻉ ﮔﻴﺎﻩ ﺗﺮ ﻭ ﺗﺎﺯﻩ ﻭ ﺑﻬﺠﺖ ﺍﻧﮕﻴﺰﻱ ﻣﻰ ﺭﻭﻳﺎﻧﺪ .(٥) 🌺 پس همانا شما را از خاك، سپس از «نطفه» ، سپس از «علقه» و سپس از «مضغه» با خلقت تام و آفرينش ناتمام، آفريديم تا (حقايق را) براي شما بيان كرده باشم... . در اين بيان مرحله «مضغه» از نمو جنيني انسان را در وصف هاي «مخلقه» (خلقت تام) و «غير مخلقه» (آفرينش ناتمام) توصيف فرموده و اين تعريف در اين مفهوم است كه مجموعه جسمي «مضغه» پيوسته در تحول و تغيير ميباشد؛ در اين تحولات، اجزائي از جسم كوچك و متحول «مضغه» تدريجاً حذف ميشوند و اجزاء ديگري كه منتهي به آفرينش فرد و نوزاد كامل الاعضاء انساني ميگردد، باقي ميمانند. با توضيح مختصري كه از نظر علمي حياتي در زير همين صفحه اشاره ميكنم، حكمت الهي در تحولات جنيني و مفهوم كلام رباني در تغييرات مضغه ، مذكور در آية 5 از سورة حج(22) را شايد بهتر بتوانيم دريافت كنيم. در علوم زيستي ، با تحقيق وسيعي كه در زمينه جنين شناسي و علم وراثت و ژنتيك، تا كنون صورت گرفته است، معلوم داشته اند كه در تحولات جنيني هر فرد، اغلب صفات طبيعي مخصوصي ظهور ميكند كه از آن صفات در فرد كامل الاعضاء و پس از تولد آن ، چيزي نمايان نيست. اين صفات جنيني كه بعداً مفقود شده ، مخصوص انواعي از موجود زنده است كه از نظر ساختمان عضوي، ساده تر بوده و خلقتي قديمتر، از فرد مورد نظر داشته اند و وجود آن صفات در جنين فرد مورد بحث، نشانه اي از ارتباط نسلي آن با انواع ساده تر از مجموع ملاحظات و تجارب متعدد كه در زمينه فوق به عمل آمده است، اصل كلي و طبيعي زير را كه يكي از قوانين وراثت طبيعي در زبان علمي امروز است بيان داشته اند كه : «مراحل جنيني هرفرد، معرف بستگي واتصال نسلي آن فرد با انواع ديگر از موجودات زنده فرد بوده اند که با آن در ارتباط نسلي ميباشد. 🌺
-4 آية دوم از سورة «دهر» (76) كه در بيان زير است، مفهوماً متذكر پيوستگي خلقت انسان و ساير موجودات ميباشد. دهر(76)2
الإنسان. إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعًا بَصِيرًا. ﻣﺎ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻧﻄﻔﻪ ﺁﻣﻴﺨﺘﻪ ﻭ ﻣﺨﺘﻠﻄﻲ [ ﺍﺯ ﻣﻮﺍﺩ ﻭ ﻋﻨﺎﺻﺮ ] ﺁﻓﺮﻳﺪﻳﻢ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺣﺎﻟﺘﻲ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺘﻲ ﻭ ﺷﻜﻠﻲ ﺑﻪ ﺷﻜﻠﻲ [ ﺍﺯ ﻧﻄﻔﻪ ﺑﻪ ﻋﻠﻘﻪ ، ﺍﺯ ﻋﻠﻘﻪ ﺑﻪ ﻣﻀﻐﻪ ، ﺍﺯ ﻣﻀﻐﻪ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﺗﺎ ﻃﻔﻠﻲ ﻛﺎﻣﻞ ] ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻳﻢ ، ﭘﺲ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺷﻨﻮﺍ ﻭ ﺑﻴﻨﺎ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻳﻢ .(٢) 🌹 همانا ما انسان را از نطفه «بسيار مخلوط» آفريديم، او را (انسان را) مورد آزمايش قرار داديم و سپس او را شنوا و بينا ـ داراي تشخيص و اختيار ـ ساختيم. بحث اصلي در اين آيه مربوط به كلمه «امشاج» است كه در صفت نطفه انساني قرار گرفته است. «امشاج» كلمه جمع است و مفرد آن را «مشَج» (به فتح اول و دوم و گفته اند. يا به فتح اول و كسردوم) و يا «مشيج» «مشج» و يا «مشيج» به معني مخلوط است و بنابر اين «امشاج» معني مخلوط ها و يا بسيار اختلاط يافته را ميدهد. در تفسيرها «نطفه» مذكور در اين آيه را نطفه يك فرد گفته اند و «امشاج» را اختلاط توليدي مرد و زن يعني اسپرم مرد و تخمك زن تعبير كرده اند كه تشكيل نطفه را در درون رحم مادر ميدهد. چنين تفسير براي كلمه «امشاج» كافي و درست به نظر نميرسد زيرا: اگر مقصود آميزش و اختلاط دو مولّد پدر و مادر بود، لزومي براي به كار بردن كلمه «امشاج» كه لفظ جمع و جمع مجموع است نمي بود و كلمه مفرد آن ، مقصود را حاصل ميكرد. استعمال صفت «امشاج» براي نطفه معلوم ميدارد كه در تشكيل «نطفه» نه فقط مولّدهاي جسماني والدين مؤثر است بلكه اكتسابات روحي و اخلاقي و شرايط طبيعي و اجرائي زندگي پدرو مادر نيز بي تأثير نميباشد. از طرف ديگر به استناد آيات متعدد قرآن و از جمله آياتي از سوره هاي مؤمنون (23) و علق(96) كه در همين فصل از كتاب مورد بحث واقع گرديد، قرآن، نطفه هر فرد را نموداري از كليه سوابق نسلي وصفات طبيعي ارثي فرد با ساير موجودات معرفي نموده است. بنابراين كلمه جمعِ مجموعِ «امشاج» نه فقط توصيفي از مولدهاي جسمي والدين موجد نطفه و اكتسابات روحي و اخلاقي آنان را دارد ، بلكه نطفه هر فرد حاكي از تمامي سوابق نسلي و ميراث طبيعي ساير موجودات نيز ميباشد، موجوداتي كه فرد منظور در ارتباط نسلي با آنها بوده است. كلمه انسان مذكور در ابتداي آية 2 از سورة دهر(76) اسم عام است و شامل تمامي افراد انساني ميگردد. مضافاً به آنكه الف و لام استغراق كه در ابتداي كلمه مزبور است، عام بودن نام انسان را تأييد و تكميل مينمايد و حتي شامل اولين انسان يا اولين بشر نيز ميگردد. تصريح صفت امشاج براي نطفه اولين بشر، در حاليكه چنين فرد سابقه نسلي با انسان يا بشر ديگر ندارد، جز در بيان پيوستگي خلقت او با ساير زندگان نطفه دار نخواهد بود و از اينجا است كه ميگوييم آية دوم از سورة «دهر»(76) را نيز بايد در بيان پيوستگي نسلي انسان و ساير موجودات دانست.
-5 آية 54 از سورة فرقان(25) از نظر تناسب موضوع، شايان توجه بسيار است. آيه مزبور در اين بيان است :
الفرقان. وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ مِنَ الْمَاءِ بَشَرًا فَجَعَلَهُ نَسَبًا وَصِهْرًا وَكَانَ رَبُّكَ قَدِيرًا. ﻭ ﺍﻭﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺁﺏ ، ﺑﺸﺮﻱ ﺁﻓﺮﻳﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺍﻱ [ ﺩﻭ ﻧﻮﻉ ﭘﻴﻮﻧﺪ ] ﻧﺴﺒﻲ ﻭ ﺳﺒﺒﻲ ﻛﺮﺩ ; ﻭ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺕ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺗﻮﺍﻧﺎﺳﺖ .(٥٤) 🌺
و او ـ خدا ـ آن كسي است كه از آب، بشري خلق نمود پس او را منسوب و وابسته قرار داد و هميشه پروردگارت با قدرت و توانا بوده است. موارد بحث در اين آيه از اين قرار است: راجع به دو كلمه «نسب» و «صهر» : «نسب» پيوستگي نسلي به وسيله پدر است مانند نسبت ميان پسر و پدر. اين نسبت ممكن است طولي باشد مانند نسبت ميان پدر و فرزند و يا ممكن است عرضي باشد مانند بستگي با خواهر و يا خواهر زاده و عمو زاده. «صهر» نسبت و خويشي سببي است كه به وسيله ازدواج حاصل ميشود مانند داماد دختري و يا داماد خواهري و مانند آنها .🌺
راجع به كلمه بشر : چنان كه در مقدمه كتاب گفته شد كلمه «بشر» يكي از اسامي مترادف «انسان» در قرآن است ودر موقعي استعمال شده كه جسم وهيكل انساني مورد نظر بوده است. كلمه «بشر» در آية 54 سورة فرقان (25) به طور نامشخص و نكره به كار برده شده است و بنابراين شمول آن زياد است و تمامي افراد بشر و حتي اولين بشر را نيز شامل ميگردد. همه افراد بشر در هر دوره و زمان اعقاب و بستگان يكديگراند اما اولين بشر كه خلقت يافت، «نسب» و «صهر» كيست؟ و يا با كي چنين نسبت ها را داشته است؟ با خاك و گِل كه بستگي سببي و نسبي حاصل نميشود . چنين بستگي جز با موجودات نطفه دار كه امكان توليد در بين آنها فراهم است، نميتواند صورت گيرد و اين جز در تأييد بستگي جسمي انسان با ساير موجودات زنده نميباشد. استعمال كلمه «بشر» در كلام حكمت آميز آيه ، مخصوصاً براي تفهيم و تأكيد بستگي جسمي انسان و ساير موجودات است نه بستگي مراتب معنوي او، زيرا چنين مراتب، با توجه به بحثهايي كه در گذشته نموده ايم، فرع علم و انديشه اي است كه عطاي خاص الهي به انسان و در تكميل آفرينش او ميباشد و هيچ ريشه و سابقه اي در ساير موجودات ندارد. تذكر و تذكار فوق، اصل اصيل و ناگفته اي در خلقت تكاملي انسان است كه از نظر اهميت و لزوم توجه به آن ، باز هم به موقع ، در باره آن بحث خواهيم نمود.
3) راجع به كلمه «الماء» : كلمه «الماء» مذكور در آيه مورد بحث، داراي الف و لام تعريف است بنابراين مبين آب معروف و شناخته شده اي است كه در آفرينش بشر به كار رفته است. و اين همان آب معمولي و طبيعي ميباشد كه براي عموم شناخته شده است. آفرينش انسان از «آب» براي نخستين بار دربيان قرآن آمده است، زيرا در توضيح آيات ديگر كه در بعضي از آنها تاكنون بحث كرده ايم، شروع خلقت انسان را از گِل (طين) و با اوصاف متفاوت متذكر شده است. در آية منظور از سورة فرقان(25) خلقت بشر از آب بيان شده است و بنابراين آب را در بنيان آفرينش «جسم انساني» ذكر فرموده است. اوصاف مختلفي كه راجع به كلمه «طين» در آيات جداگانه قرآن ذكر شده ، از اين قرار است : سلاله من طين. صلصال ، طين لازب ، حماء مسنون و حتي اسم بدون صفت «تراب».🌺
-6 از طرف ديگردر قسمتي از آية 30 از سورة انبياء(21) كه در اين بيان است :
الأنبياء. أَوَلَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ كَانَتَا رَتْقًا فَفَتَقْنَاهُمَا وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ أَفَلَا يُؤْمِنُونَ. ﺁﻳﺎ ﻛﺎﻓﺮﺍﻥ ﻧﺪﺍﻧﺴﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻫﺎ ﻭ ﺯﻣﻴﻦ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺑﺴﺘﻪ ﻭ ﭘﻴﻮﺳﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﺎ ﺁﻥ ﺩﻭ ﺭﺍ ﺷﻜﺎﻓﺘﻪ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﻭ ﻫﺮ ﭼﻴﺰ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻱ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺁﻓﺮﻳﺪﻳﻢ ؟ ﭘﺲ ﺁﻳﺎ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﻧﻤﻰ ﺁﻭﺭﻧﺪ ؟(٣٠) 🌺 خداوند آب را مبناي وجود هر موجود زنده اي قرار داده است. آيا آنان كه كفر ورزيدند ، نديدند كه آسمانها و زمين نخست بسته بودند سپس ما آنها را از هم شكافتيم و بنيان وجود هر موجود زنده اي را از آب قرار داديم آيا پس از اين (باز) ايمان نمي آورند. يكي بودن مدلول آية 54 از سورة فرقان(25) كه در آن آفرينش بشر را از آب ذكر فرموده و قسمتي ازآية 30 از سورة انبياء(21) كه اساس وجود تمامي موجودات زنده (به طريق اولي انسان) بر آب نهاده شده است ، به خوبي ميرساند كه انسان و تمامي سلسله موجودات ، آفرينش واحد دارند و از طرف ديگر چون مظاهر اصلي حيات و مخصوصاً مسئله تناسل در انسان و در تمامي موجودات زنده يكي است و نيز در جسم انساني ، بسياري از صفات طبيعي ساير موجودات ظهور و بروز دارد ، نتيجه منطقي و عقلي كه از مضمون و مدلول دو آيه مورد بحث، تحصيل ميشود جز در تأييد وحدت خلقت و پيوستگي جسمي انسان با ساير موجودات نميباشد. بيان قرآن در اوصاف «طين» يا گِل نخستين آفرينش در سوره هاي «حجر»(15) و «صافات»(37) توصيفي از گِل ابتداي آفرينش انسان شده است كه با بحث در آنها ، به شرايط طبيعي و عوامل ايجاد شده در ابتداي آفرينش موجودات حيات دار و انسان ميتوان وقوفي پيدا نمود. آيات 26 و 28 و 29 از سورة «حجر»(15) و آية 11 از سورة «صافات»(37) مبين چنين توصيف است : نتايج حاصل از بررسي هاي دقيق جنين شناسي نيز تأييد و تفسير علمي از كلام اعلاي الهي در آيات سوره فرقان(25)و انبياء(21) ميباشد: امروزه با تجارب علمي دريافته اند كه در نطفه (يا سلول تخم)، به هنگام تقسيم براي تشكيل جنين، تغييرات فيزيكي و شيميايي عميق و شگفت انگيزي در ساختمان ژنها (مولدهاي ارثي) روي ميدهد واين تحولات شگرف وقتي صورت ميگيرد كه پرتوپلاسم سلول تخم، به مقدار معين آبدار باشد و اگر اين آب از حد معين نقصان يابد آثار حياتي سلول كاملاً متوقف شده و نيروي تقسيم و توليد از نطفه سلب ميگردد.🌹
آيات سورة حجر(15) :
و به تحقيق همانا انسان را از گِل خشكيده از لجني مانده و بد بو آفريديم. حجر(15) / 28 : و هنگامي را به ياد آور كه پروردگارت فرشتگان را گفت من آفريننده بشري از گِل خشكيده از لجن مانده وبد بو هستم. حجر(15) / 29 . پس آنگاه كه او را سامان دادم و از روح خود در او دميدم بر او به سجده درآييد. آية 11 از سورة صافات(37) : پس از ايشان كسب نظر كن كه آيا آنها در آفرينش تواناترند يا آنكه ما آفريديم، همانا آنان را از گِل چسبنده اي آفريديم. در آيات سورة «حجر»(15) آفرينش انسان از «صلصال» و «حماء مسنون» ذكر شده است. «صلصال» را گِل خشك شده و نپخته معني كرده اند و «حماء» را گِل سياه رنگ و «مسنون» را «مانده ، يا بو گرفته» و «حماء مسنون» را جمعاً «گِل سياه مانده و تغيير يافته و يا بو گرفته» گفته اند. اين كلمات در آيات 26 و 28 سورة حجر(15) با مدلول متفاوت ذكر گرديده است: آية 26 در بيان آفرينش انسان از «صلصال» و «حماء» در گذشته است. ولي آية 28 كه درسياق گفتار تقديري و مجازي پروردگار به فرشتگان است، اطلاق زمان حال و آينده را دارد.🌺
آية 28 به وسيله عطف «ف» كه در ابتداي آية 29 مذكور است به اين آيه معطوف گرديده و بنابراين مدلول آية 28 به وسيله آية 29 تكميل شده است. در آية 28 خداوند نحوه عمل خود را در اسم فاعل «خالق» بيان فرموده تا اجراي تقدير او، شكل حال و استمرار نيز داشته باشد و آفرينش تدريجي انسان موكداً تأييد گردد. در آية 28 ، خلقت جسمي انسان از «حماء مسنون» بيان گرديده و در آية 29 كمال انتهايي انسانيت به وسيله نفخه اي از روح الهي تبيين شده است. سياق ادبي دو آيه ، گذشت زمان هايي را در بين اين دو مرحله از آفرينش انسان ، دلالت دارد. اين زمانهاي واسط با تطبيق و تقارن با مدلول آياتي از سوره هاي سجده(32) و مؤمنون(23) و سوره هاي ديگر، كه در باره آنها در فصل قبل بحث كرده ايم، انطباق با دوران آفرينش ساير موجودات زنده دارد كه در مسير خلقت تكاملي انسان قرار گرفته اند و از اين جهت است كه آيات منظور سورة «حجر»(15) غير از اشاره به شرايط طبيعي در ابتداي آفرينش بشر، در تأييد وحدت خلقت موجودات و پيوستگي جسمي تكاملي انسان و ساير موجودات زنده نيز ميباشد و بحث راجع به آيات مزبور در اين فصل از كتاب به همين سبب است. راجع به علت رنگ تيره گِل هاي سياه و لجنهاي بدبو از نظر علمي توضيحي در زير صفحه اضافه ميكنيم، و به عوامل اين تغييرات كه عمدتاً كربن و ازت است بيشتر متوجه ميشويم
الف- رنگ سياه لجنهايي كه امروز در ماندابها و يا استخرها تشكيل ميشود، فرع بقايايي از موجودات زنده از قبيل برگ درختان و جسم حيوانات آبزي و فضولات يا خرده هاي غذايي مصرف شده است كه جزء رسوب آبها در مي آيند. اين بقايا داراي ماده كربن است و كربن از عناصر اصلي جسم موجودات زنده است: گياهان به وسيله برگ خود، كربن را از هوا مي گيرند، اين كربن با آب موجود در گياه تركيب شده و «هيدراتهاي كربن» و يا كربن هاي آبدار از قبيل «سلولز» و اقسام قند و نشاسته و روغنها را ميسازند يا جزء جسم گياه ميشوند و يا به شكل ذخيره اي در گياه ، در مي آيند. حيوانات نيز كه غذاي عمده آنها از گياهان است، ماده اصلي جسمشان از كربن است. اجزائي از جسم گياهان و يا حيوانات كه در جزء رسوب آبهاي راكد در آيند، پس از تجزيه و آزاد شدن كربن موجود در آن اجزاء ، باعث تيرگي رنگ رسوبها و گِل ها شده و آنها را به شكل لجن هاي سياه رنگ در مي آورند. ازت هم يكي از گازهاي فراوان در هواست ـ گياهان اين جسم را يا از هوا و يا در تركيب با بعضي از مواد معدني ، از زمين جذب ميكنند و جزء خود ميكنند و يا به شكل اجسام ازت دار از قبيل روغنها، در خود ذخيره ميسازند. ←🌺→ از تجزيه شدن اجسام ازت دار (گوشت و چربيها و غيره) ، بوي گنديدگي حاصل ميشود و بوي عفن رسوب آبهاي راكد و لجنهاي سياه، از همين جهت است.
ب- در تحقيقاتي كه اخيراً از طرف دانشمندان راجع به ابتداي دوره حياتي زمين و پيدايش موجودات زنده بر روي زمين شده است اطلاعات ارزشمندي دريافت گرديده است كه ذكر مختصري از اين اطلاعات در اينجا خالي از فايده نميباشد :
پس از آنكه ميليونها سال از تشكيل زمين گذشت و آب بر سطح زمين به وجود آمد ، تحولات تازه اي
در جو اطراف زمين پديد آمد. يكي از اين تغييرات، پيدايش گاز كربن و سپس گاز ازت از تحولات
اتمي گازهاي موجود از قبل ، از قبيل هيدروژن و اكسيژن بود، گاز كربن به وسيله عوامل مختلف و فعل
و انفعالهاي مفصل شيميائي با آب تركيب شده و هيدراتهاي كربن يا كربنهاي آبدار اوليه را پديد آوردند و مقدار آن همواره روبه فزوني گذاشت. كربن هاي آبدار تدريجاً در آبهاي كم عمق اوليه سطح زمين حل شده و ماندابهاي پركربن و تيره رنگي را به وجود آوردند و پيوسته بر تراكم آن افزوده شد تا به شكل گل هاي تيره رنگ در آيند. از طرف ديگر با پديد آمدن گاز ازت و ضميمه شدن آن به كربن هاي آبدار، ضمن تحولات فيزيكي و شيميايي لازم، ابتدا مولكول هاي كوچك ازت دار و سپس مولكول هاي بزرگ از نوع پروتيدها به وجود آمد و از اينجا مجموعه اي تركيب جسم ماده زنده پديدار گشت كه پس از دريافت نفخه حيات ، مبناي آفرينش موجودات زنده گرديد.🌺
در ذكر علل تغيير رنگ رسوبها ضمن آنكه به شرايط طبيعي گِلهاي سياه و لجنها كه امروزه در آبهاي راكد و ساكن رسوب ميكنند وقوف مييابيم، همان شرايط را در توصيف گِلهاي سياه رنگ ابتداي آفرينش موجودات زنده كه در بيان قرآن به نام «صلصال» و «حماء مسنون» آمده است، ميتوانيم تطبيق و عموميت دهيم. توضيح مختصر علمي كه در زير صفحات قبل راجع به شرايط طبيعي آبهاي اوليه سطح زمين، در طليعه خلقت موجودات زنده اشاره گرديد، ميتواند تعبير استدلالي و يا تفسير علمي از كلمات «حماء مسنون» مذكور در آيات 26 و 28 از سورة حجر(15) قرار گيرد. و اين ميرساند كه سياهي و بدبويي گل هاي مزبور جز به وسيله كربن و ازت كه در تركيب گِل در آمده اند، نميتواند باشد. از طرف ديگر چون در بيان قرآن از «حماء مسنون» به عنوان شروع آفرينش انسان ياد شده و با توجه به آنكه كربن و ازت در عناصر اصلي ماده زنده و جسم هر موجود زنده ميباشند اين نتيجه منطقي حاصل ميشود كه «حماء مسنون» مجموعه اي از صفات طبيعي و اصلي اجسام غير زنده و موجودات زنده است و بنابر اين گل مزبور، فصل مشتركي از صفات اصلي طبيعي اين دو رديف از جهان مخلوقات خواهد بود. پس از اين توضيح، از كلمات حكمت بار الهي در آيات26 و28 سورة حجر(15) برداشت كلي زيردر باره خلقت تدريجي موجودات، دستگيرمان ميشود 🌺
در آفرينش تدريجي و تكاملي موجودات، هر نوع جديد با صفات طبيعي و اصلي خود، يكمرتبه پديد نمي آيد بلكه صفات طبيعي مميزه هر گروه تدريجاً ظهور مييابد. به عبارت ديگر، در سلسله حيرت افزاي مخلوقات، حد معين و مرز مشخصي از نظر صفات طبيعي، ميان گروه هاي مجاور وجود ندارد و در حقيقت ميان هر دو گروه متمايز و مجاور، انواع واسط ديگري قرار دارند، كه صفات طبيعي و اصلي طرفين تميز يافته را يكجا دارا ميباشند. اين انواع از نظر صفات طبيعي ، فصل مشترك بين دو گروه مجاور و متمايز شده هستند. در سلسله موجودات زنده كه اقسام بسيار فراوان دارند، مصاديق روشنتر و شواهد زيادتر در زمينه برداشت كلي فوق مييابيم كه نمونه اي از آن را در توضيح اجمالي كه در زير صفحه داده ايم ملاحظه ميكنيد. 🪻در آية 11 از سورة «صافات»(37) كه متن كامل آن در صفحه قبل ذكر شد، قسمت اخير آن، آيه مورد بررسي و استناد ما در اينجا ميباشد و آن قسمت در اين بيان است: كلمه «لازِب» را كه در آخر آيه ذكر شده ، «چسبنده» و يا «چسبان» گفته اند. مرجع ضمير متصل «هم» در جمله «خَلَقْناهم «نيز انسان است 🌷 فسيل شناسي يكي از مباحث عمده زمين شناسي است كه موضوع بحث آن شناخت موجودات زنده اي است كه در گذشته بر روي زمين زندگي ميكردند و بقايا و يا اثر آنها در طبقات زمين محفوظ است. در مطالعات فسيل شناسي به اقسام متعددي از موجودات زنده برخورد نموده اند كه امروز وجود ندارند ولي از مطالعه فسيل آنها معلوم ميشود كه در زمان زندگي، صفات مشتركي از اقسام مجاور و متمايز و شناخته شده امروزي را دارا بوده اند. و همين اقسام واسط هستند كه در اصطلاح فلسفي تكاملي حلقه هاي مفقوده ناميده شده اند. مثلاً در طبقاتي از زمين، فسيل پرنده اي را يافته اند كه علاوه بر صفات طبيعي مخصوص پرندگان از قبيل پر و استخوانهاي مساعد و متناسب پرواز، بعضي از صفات طبيعي مخصوص خزندگان مثل دندان و دم بلند را نيز دارا بوده است. اين حيوان فسيل را كه آركئوپتريكس. ناميده اند واسط ميان خزندگان و پرندگان دانسته اند. و نيز در ميان گياهان فسيل، انواعي از سرخسها را يافته اند كه داراي دانه هم بوده اند. در حاليكه دانه مخصوص گياهان گُلدار است و از گل است كه ميوه و از ميوه است كه دانه پديد مي آيد و سرخسهاي امروز جزء گياهان بيگُل ميباشند و اصلاً گُل ندارند و توليد آنها به وسيله هاگ هايي كه در زير برگ آنها قرار دارند، انجام ميگيرد. سرخسهاي دانه دار فسيل را واسط تكاملي گياه هاي گلدار از گياهان بي گل گفته اند.🌺
آيه، ابتداي خلقت انسان از گِل چسبان و يا چسبنده بوده و چنين گِلي قاعدتاً از نوع گِل رس ميباشد. گِل رس خواص طبيعي متعدد دارد كه مشهودترين آن صفت چسبندگي آن است. با توضيح مختصر علمي كه در زير صفحه راجع به خواص فيزيكي رسها متذكر ميشويم، مدلول وسيع آيه روشنترميگردد. از خواص طبيعي و عمده گِل رس، شكل پذيري و به قالب در آمدن آن است و اين خاصيت كه همان فرع صفت چسبندگي است، مصرف صنعتي رس را در تهيه چيني و سفال و غيره وسعت زياد داده است. از خواص مهم رسها ، اشتراك بعضي صفات فيزيكي آنها با جسم موجودات زنده است :
الف- از نظر فيزيكي : رس جسمي است بيشكل و كلئيد بي شكل يعني جسمي كه ذرات تشكيل دهنده و مولكول هاي آن شكل هندسي ندارند و كلئيد يعني جسم چسب مانند و ژلاتيني. پرتوپلاسم سلولهاي جسم زنده كه اساس جسم هر موجود زنده را تشكيل ميدهد، نيز جسمي بيشكل و كلئيد است. اين همشكلي و شباهت كه ميان ذرات جسم غير زنده «رس»و جسم زنده «پرتوپلاسم سلول»وجوددارد از نظر آنچه در متن صفحه قبل نتيجه گيري و در تفسير علمي آيات 26 و 28 از سوره حجر(15) قرار داديم قابل توجه و تذكر است.
ب- از نظر شواهد حياتي : ويروسها را كه اغلب مولد امراض مختلف هستند، واسط ميان جامدات و موجودات زنده به حساب مي آورند زيرا از يك طرف بمانند جامدات متبلور هستند و از پرده هاي كم نفوذ قابل گذر ميباشند. واز طرف ديگر بمانند ميكروبها تكثير مييابند وزندگي ميكنند؛ چنين موجودات را نيز ميتوان شاهدي براي مرز نامحسوس ميان موجودات غير زنده محسوب داشت.
🌺🎁🎁🎁🌺
ازدواج فرزندان حضرت آدم. در این نوشتار ماجرای ازدواج فرزندان حضرت آدم (علیه السلام) و قتل هابیل بصورت اسرائیلیات آمده است.
حضرت آدم علیه السلام و حوّا علیهاالسلام وقتی که در زمین قرار گرفتند، خداوند اراده کرد که نسل آنها را پدید آورده و در سراسر زمین گسترش گرداند. پس از مدتی حضرت حوّا باردار شد و در اولین وضع حمل، از او دو فرزند دو قلو، یکی دختر و دیگری پسر به دنیا آمدند. نام پسر را «قابیل» و نام دختر را «اقلیما» گذاشتند. مدتی بعد که حضرت حوّا بار دیگر وضع حمل نمود، باز دوقلو به دنیا آورد که مانند گذشته یکی از آنها پسر بود و دیگری دختر. نام پسر را «هابیل» و نام دختر را «لیوذا» گذاشتند.🌺 فرزندان بزرگ شدند تا به حد رشد و بلوغ رسیدند، برای تأمین معاش، قابیل شغل کشاورزی را انتخاب کرد، و هابیل به دامداری مشغول شد. وقتی که آنها به سن ازدواج رسیدند (طبق گفته بعضی:) خداوند به آدم (علیه السلام) وحی کرد که قابیل با لیوذا هم قلوی هابیل ازدواج کند، و هابیل با اقلیما هم قلوی قابیل ازدواج نماید.حضرت آدم فرمان خدا را به فرزندانش ابلاغ کرد، ولی هواپرستی باعث شد که قابیل از انجام این فرمان سرپیچی کند، زیرا «اقلیما» هم قلویش زیباتر از «لیوذا» بود، حرص و حسد آن چنان قابیل را گرفتار کرده بود که به پدرش تهمت زد و با تندی گفت: «خداوند چنین فرمانی نداده است، بلکه این تو هستی که چنین انتخاب کرده ای؟»دو قربانی فرزندان آدم
حضرت آدم (علیه السلام) برای این که به فرزندانش ثابت کند که فرمان ازدواج از طرف خدا است، به هابیل و قابیل فرمود: «هر کدام چیزی را در راه خدا قربانی کنید، اگر قربانی هر یک از شما قبول شد، او به آن چه میل دارد سزاوارتر و راستگوتر است.» (نشانه قبول شدن قربانی در آن عصر به این بود که صاعقه ای از آسمان بیاید و آن را بسوزاند).فرزندان این پیشنهاد را پذیرفتند. هابیل که گوسفند چران و دامدار بود، از بهترین گوسفندانش یکی را که چاق و شیرده بود برگزید، ولی قابیل که کشاورز بود، از بدترین قسمت زراعت خود خوشه ای ناچیز برداشت. سپس هر دو بالای کوه رفتند و قربانی های خود را بر بالای کوه نهادند، (لابد بخاطر اینکه خدا از بالای ابرها دستش برسه قربانی را بگیرد) طولی نکشید صاعقه ای از آسمان آمد و گوسفند را سوزانید، ولی خوشه زراعت باقی ماند. به این ترتیب قربانی هابیل پذیرفته شد، و روشن گردید که هابیل مطیع فرمان خدا است، ولی قابیل از فرمان خدا سرپیچی می کند. به گفته بعضی از مفسران، قبولی عمل هابیل و رد شدن عمل قابیل، از طریق وحی به آدم (علیه السلام) ابلاغ شد، و علت آن هم چیزی جز این نبود که هابیل مرد باصفا و فداکار در راه خدا بود، ولی قابیل مردی تاریک دل و حسود بود، چنان که گفتار آنها در قرآن آمده بیانگر این مطلب است، آن جا که می فرماید: « هنگامی که هر کدام از فرزندان آدم، کاری برای تقرّب به خدا انجام دادند، از یکی پذیرفته شد و از دیگری پذیرفته نشد. آن برادری که قربانیش پذیرفته نشد به برادر دیگر گفت:«به خدا سوگند تو را خواهم کشت». برادر دیگر جواب داد: «من چه گناهی دارم زیرا خداوند تنها از پرهیزکاران می پذیرد.»نیز مطابق بعضی از روایات از امام صادق (علیه السلام) نقل شده که علّت حسادت قابیل نسبت به هابیل، و سپس کشتن او این بود که حضرت آدم (علیه السلام) هابیل را وصی خود نمود، قابیل حسادت ورزید و هابیل را کشت، خداوند پسر دیگری به نام هبه الله به آدم (علیه السلام) عنایت کرد، (شیث (ع) ) آدم به طور محرمانه او را وصی خود قرار داد و به او سفارش کرد که وصی بودنش را آشکار نکند، که اگر آشکار کند قابیل او را خواهد کشت... قابیل بعدها متوجه شد و هبه الله را تهدیدی کرد که اگر چیزی از علم وصایتش را آشکار کند، او را نیز خواهد کشت.
کشته شدن هابیل و دفن او🌺
حسادت قابیل از یک سو و پذیرفته نشدن قربانیش از سوی دیگر، کینه او را به جوش آورد، نفس سرکش بر او چیره شد، به طوری که آشکارا به قابیل گفت: «تو را خواهم کشت».آری وقتی حرص، طمع، خودخواهی و حسادت، بر انسان چیره گردد، حتی رشته رحم و مهر برادری را می بُرّد، و خشم و غضب را جایگزین آن می گرداند. هابیل که از صفای باطن برخوردار بود و به خدای بزرگ ایمان داشت، برادر را نصیحت کرد و او را از این کار زشت برحذر داشت و به او گفت: خداوند عمل پرهیزکاران را می پذیرد، تو نیز پرهیزکار باش تا خداوند عملت را بپذیرد، ولی این را بدان که اگر تو برای کشتن من دست دراز کنی، من دست به کشتن تو نمی زنم، زیرا از پروردگار جهان می ترسم، اگر چنین کنی بار گناه من و خودت بر دوش تو خواهد آمد و از دوزخیان خواهی شد که جزای ستمگران همین است. نصایح و هشدارهای هابیل در روح پلید قابیل اثر نکرد، و نفس سرکش او سرکش تر شد و تصمیم گرفت که برادرش را بکشد لذا به دنبال فرصت می گشت تا به دور از پدر و مادر، به چنان جنایت هولناکی دست بزند. شیطان، قابیل را وسوسه می کرد و به او می گفت: «قربانی هابیل پذیرفته شد، ولی قربانی تو پذیرفته نشد، اگر هابیل را زنده بگذاری، دارای فرزندانی می شود، آنگاه آنها بر فرزندان تو افتخار می کنند که قربانی پدر ما پذیرفته شد، ولی قربانی پدر شما پذیرفته نشد!» این وسوسه هم چنان ادامه داشت تا این که فرصتی به دست آمد. حضرت آدم (علیه السلام) برای زیارت کعبه به مکّه رفته بود، قابیل در غیاب پدر، نزد هابیل آمد و به او پرخاش کرد و با تندی گفت: « قربانی تو قبول شد ولی قربانی من مردود گردید، آیا می خواهی خواهر زیبای مرا همسر خود سازی، و خواهر نازیبای تو را من به همسری بپذیرم؟! نه هرگز».هابیل پاسخ او را داد و او را اندرز نمود که: «دست از سرکشی و طغیان بردار.» کشمکش این دو برادر شدید شد. قابیل نمی دانست که چگونه هابیل را بکشد. شیطان به او چنین القاء کرد: «سرش را در میان دو سنگ بگذار، سپس با آن دو سنگ سر او را بشکن.» مطابق بعضی از روایات، ابلیس به صورت پرنده ای در آمد و پرنده دیگری را گرفت و سرش را در میان دو سنگ نهاد و فشار داد و با آن دو سنگ سر آن پرنده را شکست و در نتیجه آن را کشت. قابیل همین روش را از ابلیس برای کشتن برادرش آموخت و با همین ترتیب، برادرش هابیل را مظلومانه به شهادت رسانید. از امام صادق (علیه السلام) نقل شده که فرمود: قابیل جسد هابیل را در بیابان افکند. او سرگردان بود و نمی دانست که آن جسد را چه کند (زیرا قبلاً ندیده بود که انسانها را پس از مرگ به خاک می سپارند). چیزی نگذشت که دید درّندگان بیابان به سوی جسد هابیل روی آوردند، قابیل (که گویا تحت فشار شدید وجدان قرار گرفته بود) برای نجات جسد برادر خود، مدتی آن را بر دوش کشید، ولی باز پرندگان، اطراف او را گرفته بودند و منتظر بودند که او چه وقت جسد را به خاک می افکند تا به آن حمله ور شوند. خداوند زاغی را به آنجا فرستاد. آن زاغ زمین را کند و طعمه خود را در میان خاک پنهان نمود تا به این ترتیب به قابیل نشان دهد که چگونه جسد برادرش را به خاک بسپارد. قابیل نیز به همان ترتیب زمین را گود کرد و جسد برادرش هابیل را در میان آن دفن نمود. در این هنگام قابیل از غفلت و بی خبری خود ناراحت شد و فریاد برآورد:«ای وای بر من! آیا من باید از این زاغ هم ناتوانتر باشم، و نتوانم همانند او جسد برادرم را دفن کنم؟» این نیز از عنایات الهی بود که زاغ را فرستاد تا روش دفن را به قابیل بیاموزد و جسد پاک هابیل، آن شهید راه خدا، طعمه درندگان نشود. ضمناً سرزنشی برای قابیل باشدکه بر اثر جهل و خوی زشت، از زاغ هم پست تر و نادانتر است و همین نادانی و خوی زشت، او را به جنایت قتل نفس واداشته است.
اندوه شدید آدم
نظرات متفاوت🌺
هابیل با خواهر دو قلوی قابیل و قابیل با خواهر دوقلوی هابیل ازدواج کردند و ازدیاد نسل صورت پذیرفت.🌺
خداوند متعال حوریه هایی را ( دو حوریه ) از بهشت فرستاد و پسران آدم ( علیه السّلام ) هابیل و قابیل با آنان ازدواج کردند و نسل انسان ازدیاد پذیرفت.🌹
خداوند متعال حوریه ای را برای هابیل و جنّی را برای قابیل فرستاد و آن دو با آنها ازدواج کردند و فرزندانی را به وجود آوردند که در نتیجه تکثیر نسل صورت گرفت.🌷
خداوند متعال چهار حوری را یکبار و بار دیگر چهار جنّی را فرستاد که با فرزندان آدم ـ علیه السّلام ـ ازدواج کردند و نسل زیاد شد.🪻
فرزندان آدم و حوّا با فرزندان انسانهای باقیمانده از قبل آدم و حوا که از نسلهای گذشته باقی مانده بودند، به عنوان مثال با فرزندان بنساس، ازدواج کردند و دارای فرزندانی شدند که نسل بشر از آنها می باشند🌻
امّا برای توضیح بیشتر هر یک از اقوال و نظریه ها را با تفصیل و بسط بیشتری بیان می کنیم، البته لازم به ذکراست که مطالب دربارة این موضوع بسیار فراوان است که ما اهمّ آنها را ذکر می کنیم و سعی خواهیم کرد مطالب و نکات غیرتکراری که ضروری به نظر می رسد ذکر شود.
مقدمه اول:
یا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً کَثِیراً وَ نِساءً وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللَّهَ کانَ عَلَیْکُمْ رَقِیبا؛ ( 6 ) ای مردم، از پروردگارتان که شما را از نفس واحدی آفرید و جفتش را ( نیز ) از او آفرید، و از آن دو، مردان و زنان بسیاری پراکنده کرد پروا دارید، در آیه شریفه می فرماید: وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً کَثِیراً وَ نِساءً الایه؛ ( 7 ) و از آن دو مردان و زنان بسیاری پراکنده کرد.
از این جمله استنباط می شود که نسل موجود از انسان منحصراً به آدم و همسرش منتهی می شود و هیچ موجود دیگری در این امر مشارکت ندارد، چرا که خداوند متعال می فرماید: مِنهُما یعنی از آدم و حوّاء، و اگر غیر از آن دو کسی یا موجودی شرکت می داشت، باید می فرمود: و بثّ منهما و من غیرهما و یا الفاظی دیگر می آورد که در برگیرنده و رسانندة این معنا باشد که موجوداتی دیگر در ازدیاد نسل بشر شرکت داشته اند، و این امر که نسل حاضر فقط به آدم و حوا منتهی شود مستلزم آن است که فرزندان آنها با هم ازدواج کردند، یعنی خواهران با برادران ازدواج کردند و تکثیر نسل صورت گرفت. امّا این مطلب احتیاج به اثبات چند مقدمه دارد که ضروری است آنها را بیان کنیم:
مقدمة اول، اولین انسان کیست؟ و آیا این نسل حاضر به حضرت آدم متصل است یا نه؟ از زمان اولین انسان تاکنون چه مدت زمانی گذشته است؟
تاریخ یهود عمر این نوع انسان را حدود هفت هزار سال ذکر می کند. دانشمندان زمین شناسی عمر انسان را میلیونها سال ذکر می کنند و فسیل هایی را از انسان و اجساد و آثار گذشتگان پیدا کرده اند که به پانصد هزار سال قبل می رسد.
امّا از آنجا که دلیل و برهان محکم و متقنی بر اتصال و ارتباط نسلهای انسان و امتهای گذشته وجود ندارد، پس می توانیم اینگونه نتیجه گیری کنیم که یک نوع ظهور پیدا کرد و زیاد شد و منقرض شد و سپس یک نوع دیگر ظهور پیدا کرد و زیاد شد و منقرض شد و این امر تکرار شد، تا اینکه به نسل حاضر رسیدیم.
قرآن کریم هم صریحاً بیان نکرده است که ظهور این نوع آیات منحصر در این دوره است یا آن که ادوار متعددی بوده است که ما آخرین دوره هستیم و اگر چه می توانیم این احتمال را از آیه 30 سوره بقره استفاده کنیم که می فرماید: من در زمین جانشینی خواهم گماشت، ( فرشتگان ) گفتند: آیا در آن کسی را می گماری که در آن فساد انگیزد و خونها بریزد؟ و حال آن که ما با ستایش تو، ( تو را ) تنزیه می کنیم و به تقدیست می پردازیم. فرمود: من چیزی می دانم که شما نمی دانید.
حال احتمال می دهیم که قبل از این دورة حاضر دوره هایی وجود داشته است، چون منظور از خلیفه این است که آدم جانشین انسانهای قبل از خود شده است و جانشین و خلیفة خداوند متعال در زمین نیست، البته این تفسیر از آیه ضعیف است. هر چند در بعضی از روایات وارده از ائمه ـ علیهم السّلام ـ مطالبی است که ثابت می کند برای انسان ادوار کثیره ای قبل از این دوره بوده است، چنان که کتاب توحید صدوق از امام صادق ـ علیه السّلام ـ آمده است: تو شاید گمان می کنی که خداوند غیر از شما خلقی را نیافریده است؟ به خدا قسم هزار هزار آدم، خلق کرده است و شما در آخرین این آدمها قرار دارید.
و روایات کثیر دیگری که بخشی از آنها در تفسیر شریف المیزان آمده است.
مقدمة دوم، نسل حاضر به آدم و همسرش یعنی فقط به این دو نفر می رسد و انسانهایی در عرض آنها نبوده اند، چرا که ممکن است کسانی بگویند که در اثر اختلاف الوان انسانها که ما در نقاط گوناگون رنگهای بسیاری در انسانها مشاهده می کنیم که حداقل چهار رنگ سیاه و سفید و سرخ و زرد را می بینیم و از آنجایی که اختلاف خونها باعث این اختلاف رنگ شده است، پس حداقل بایستی چهار زوج انسان در ابتدای خلقت وجود داشته باشند تا انسانهای کنونی پدید آمده باشند.
امّا این اشکال درست نیست و علم ژنتیک نیز امروزه خلاف آن گواهی می دهد. امّا قرآن کریم می فرماید: این نسل حاضر به آدم و حوا می رسد و از أب و أمّ واحد، تکثیر و ازدیاد پیدا کرده اند، البته اسم حوّاء در قرآن ذکر نشده است، ولی روایات نام او را متذکر شده اند.
مقدمة سوم: انسان نوع مستقلی است و از انواع دیگر متحول نشده است، آیات قرآن برای اثبات این مقدمه کافی است و ثابت می کند که این نسل جاری به وسیلة نطفه به آدم و همسرش به نسل های بعدی منتهی می شود و قرآن می فرماید: آن دو از خاک خلق شده اند و آن دو به دو نفر دیگر که مماثل با آن دو باشند یا همجنس آن دو باشند متصل نمی شود، بلکه آن دو را خداوند خلق کرد و حدوثاً به وجود آمدند. و نظریة تکامل انواع مردود است که بیان می کند نسل انسان از موجودات دیگر تکامل یافته است.
بعد از اثبات این مقدمات اساسی و مهم، گفتیم که طبق صریح آیات قرآن و بث منهما رجالاً کثیرا و نساءً ( نساء، آیة 1 ) نسل موجود به آدم و همسرش منتهی می شود که مسلتزم آن است که خواهران با برادران ازدواج کردند و تکثیر نسل حاصل شد.
امّا این که در اسلام این امر حرام است و در شرایع سابق هم این چنین بوده است. در جواب می گوییم این یک حکم تشریعی است که تابع مصالح و مفاسد است و تکوینی نیست که غیرقابل تغییر باشد و زمام این امر به دست خداوند تبارک و تعالی است، یفعل مایشاء و یحکم ما یرید. پس جائر است که روزی به خاطر ضرورت مباح باشد و سپس حرام گردد، چون ضرورت برطرف شده است و به خاطر جلوگیری از انتشار فحشاء و فساد برداشته شده است.
و اگر کسی اشکال کند و بگوید که خلاف فطرت است و خداوند دین را بر اساس مطابقت با فطرت تشریع کرده است. جواب این است که فطرت منافی آن نیست و به خاطر تنفر از این نوع مباشرت به خلاف آن دعوت نمی کند و بلکه به خاطر آن که به فحشاء و شیوع فساد و بطلان غریزة عفّت و ارتفاع عفّت از مجتمع انسانی منتهی نشود خلاف فطرت به نظر می رسد و حرام شده است و در مجتمع انسانی امروز این ازدواج و مباشرت، فجور و فحشاء است و امّا در مجتمع انسانی آن روز اینطور نبوده است، و مشیّت الهی در آن روز تعلق گرفته است به اینکه تکثیر و انتشار نسل بشر اینگونه باشد که خواهر و برادر با هم ازدواج کنند.
و اگر کسی اشکال کند که ازدواج خواهر و برادر مخالف قوانین طبیعی است که آن قوانین قبل از به وجود آمدن مجتمع انسانی جاری بوده است و اختلاط و انس گرفتن در منزل واحد غریزة عشق و میل غریزی را از بین می برد هم چنان که بعضی از علمای حقوق و روانشناسی بر این عقیده هستند. درجواب می گوییم که این متوقف بر صورتی است که ضرورتی در بین نباشد و مخصوص به آنجایی است که قوانین وضعیه غیر طبیعیه ای که حافظ مصالح جامعه است نباشد، که متکفّل سعادت مجتمع ها است و گرنه پس معظم قوانین معمول و اصول دائره در حیات امروز غیرطبیعی است و درباره این قول خلاصه ای از یک روایت را در بحار الانوار که بسیار جالب است ذکر می کنیم:
می فرماید: حوا در هر نسل یک پسر و یک دختر می زایید یعنی دوقلو بودند که در اولین بطن قابیل و خواهرش اقلیما و در بطن دوم هابیل و خواهرش لبوذا بودند، وقتی بزرگ شدند و به سن ازدواج رسیدند، خداوند به آدم امر کرد که نکاح کنند و قابیل خواهر هابیل را و هابیل خواهر قابیل را به عقد خود درآورند، هابیل راضی شد، ولی قابیل نپذیرفت و از امر پدرش روبرگرداند و گفت این امر خدا نیست و خواهر من زیباتر است. خداوند امر کرد که آن دو قربانی کنند برای تقرب به پروردگار که هر کدام قبول شد رأی او پذیرفته شود. ادامه حدیث تا آن جا که می فرماید:
وقتی که عمر آدم ( علیه السّلام ) صد و سی سال بود و پنج سال از قتل هابیل گذشته بود حواء شیث را به دنیا آورد و اسمش را هبة الله گذاشتند، یعنی به جای هابیل خداوند او را به آنها بخشید و وصیّ و ولیّ عهد آدم بود و.امّا درباره سایر اقوال:
با توجه به روایات و تفاسیر قرآن:
الف. حضرت امام صادق ( علیه السّلام ) می فرماید: اینکه برادران و خواهران با هم ازدواج کرده باشند، شدیداً مورد انکار است و پذیرفتنی نیست و می فرماید: بعد از شیث، یافث بدنیا آمد، امّا شیث و یافث دیگر خواهر دوقلو نداشتند و خداوند به خاطر حرمت ازدواج خواهر با برادر که در لوح محفوظ چنین آمده است، در عصر روز پنج شنبه ای یک حوری از بهشت فرستاد که اسمش برکت بود پس امر کرد خداوند عزوجل این که آدم ( علیه السّلام ) شیث را با برکت تزویج کند و آدم این چنین کرد. سپس در بعدازظهر فردای آن روز یعنی در روز جمعه حورائی از بهشت که اسمش منزلت یا نزلت بود فرود آورده، پس امر کرد خداوند عزوجل به آدم که او را به عقد یافث در آورد و آدم این چنین کرد. و هر کدام دارای فرزند شدند، برای شیث پسری و برای یافث دختری متولد شد، که خداوند امر کرد به آدم که این دختر و پسر را به عقد هم درآورد که دختر عمو و پسرعمو بودند و آدم این کار را انجام داد و فرزندان آنها به دنیا آمدند و نسل بشر تکثیر شد و فرزندان برگزیدة از نبیین و مرسلین از نسل آن دو هستند.
ب. و در روایت دیگر امام باقر ( علیه السّلام ) می فرماید: خداوند عزوجل فرود آورد حوریه ای را از بهشت به سوی آدم و تزویج کرد یکی از پسرانش را به او و پسر دیگرش را با جنّی که خداوند فرستاده بود تزویج کرد و آنها هم فرزنددار شدند و توالد کردند و زیاد شدند.
ج. و درروایت دیگر دارد که امام باقر ( علیه السّلام ) می فرماید: آدم چهار فرزند پسر داشت که خداوند چهار حوریه را برای آنها فرستاد و هر یک از آنان با یکی از حوریه ها ازدواج کردند و فرزنددار شدند. سپس خداوند حوریه ها را بالا برد و این چهار پسر با چهار دختر جنّی ازدواج کردند و فرزندانی از آنها به دنیا آمد و نسل آدم زیاد شد. بنابراین هر کسی که صبور و بردبار باشد از آدم است و هر کسی که زیبا باشد از حور العین و هر کسی که زشت و بدخلق باشد از جن است.
د. در بعضی از کتب آمده است که فرزندان آدم با فرزندان نسناس که ماقبل از آدم بوده است ازدواج کردند و نسل انسان زیاد شد.
با توجه به مطالب بالا می توانیم به این نتیجه برسیم که قول علامه طباطبایی ( ره ) در المیزان یعنی قول اول متقن و مبرهن می باشد و اقوال دیگر را ایشان نمی پذیرد. بنابراین قول اصحّ همان است. البته جمع این اقوال با یکدیگر آن است که همة این امور اتفاق افتاده باشد و با هم تنافی ندارند و شما می توانید برای مطالعة بیشتر به تفاسیر المیزان و مجمع البیان و بحار الانوار و دیگر کتب روایی مانند علل الشرایع در آدرسهایی که ذیل مطالب آورده شده است مراجعه نمایید. ضمناً زوایای این بحث زیاد و از حوصلة این جواب بیرون می باشد. ( منبع پاسخگویی به سووالات دینی )
🍓🌷🪻🌷🍓
نفس اماره 🌺 نفس لوامه 🌺 انسان تنها موجودی است که دو راه فرا روی او قرار دارد؛ یکی به سوی خوبی ها و دیگری به سوی بدی ها، و او با آزادی هر یک را که بخواهد در پیش می گیرد و می تواند خود را به آخرین منزلگاه (چنانچه بتوان آخری برای راه انسان فرض کرد) برساند. شاعری که گویا جامی است می گوید:
آدمی زاده طـرفه معجونی است کـز فـرشته سـرشتـه وز حـیوان
گر بدین میل کند بود بد از این ور بدان میل کند شود به از آن
جنبه ی حیوانی انسان ـ بنابر تعبیری که در شعر بالا به کار برده شده ـ در علم اخلاق اسلامی «نفس» و «نفس امّاره» نامیده شده است.
واژه ی «نفس» چند کاربرد دارد که برخی از آن ها عبارت است از:
1. عامه مردم آن را در معنای خمیره و طینت به کار می برند. آن گاه که گفته می شود: «فلانی دارای نفس زکیه ای است»، یا گفته می شود « خبیث النفس» است، این معنا مراد است. سعدی می گوید:
توان شناخت به یک روز در شمایل مرد که تا کجاش رسیده است پایگاه علوم
ولی ز باطنش ایمن مــباش و غـِـرّه مشـو که خُبث نفس نگردد به سال ها معلوم
2. فیلسوفان «نفس» را در معنای «روح» به کار می برند.
3. در علم النفس و روان شناسى، «نفس» را به معنای «خود» گرفته و گفته اند: خودِ هر کس همان است که هر یک از ما با کلمه «من» به آن اشاره می کنیم. این معنا هرچند به معنای مورد نظر فلسفه نزدیک است، اما عین آن نیست. خود هر کس عبارت است از: حقیقت وجودی و تمام شخصیت او، و این معنا به لحاظ مفهومی با معنای «روح» یکی نیست. سعدی می گوید:
بگفتا که این مرد بد می کند نه بر من که با نفس خود می کند
4. در علم اخلاق این کلمه در دو معنا به کار برده شده است:
یک. در معنای مقابل خدا؛ هرگاه کسی برای خود در برابر خداوند متعال شأن و شخصیتی قایل باشد، و برای خود صرف نظر از خواست خدا چیزی بخواهد، علمای اخلاق می گویند: «او گرفتار نفس، یا گرفتار هوای نفس است و باید نفس و هوای نفس را از میان بردارد تا بتواند به قرب پروردگار نایل آید».
گه دلت پیش خود و گه پیش دوست رو که در یک دل نمی گنجد دو دوست
دوم شاخه ای (جلوه ای) از روح آدمی که او را به سوی بدی ها فرا می خواند.
«نفس» در معنای اخیر که به آن «نفس اماره» نیز گفته می شود، از آن رو که نه تنها بازدارنده ی انسان از گرایش به خوبی هاست، سوق دهنده ی او به بدی ها نیز می باشد و چنانچه زمینه را مساعد ببیند، تا صاحب خود را به پایین ترین نقطه ی پستی نرساند، دست بردار نیست، دشمن بلکه دشمن ترین دشمنان انسان دانسته شده است. پیامبر(ص) فرموده است: «أعدی عدُوِّکَ نفسُکَ الّتی بینَ جَنْبَیْک؛ دشمن ترین دشمنان تو نفس تو است که در درون تو جای دارد».
نفس در بیت سعدی که در زیر می آید می تواند به هر یک از دو معنای بالا باشد:
ما کشته ی نفسیم و بس آوخ که برآید از ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم
در حدیثی دیگر آمده است که: «کسی از پیامبر پرسید راه موافقت با حق چیست؟ پیامبر(ص) فرمود: مخالفت با نفس. باز پرسید راه دست یابی به رضای حق (خدا) چیست؟ پیامبر پاسخ داد: ناخشنودی نفس. پرسش و پاسخ میان او و پیامبر(ص) به شرح زیر ادامه یافت:
ـ راه رسیدن به حق چیست؟
ـ دوری از نفس.
ـ راه پیروی از حق چیست؟
ـ نافرمانی نفس.
ـ راه این که به یاد حق (خدا) باشیم، چیست؟
ـ فراموش کردن نفس.
ـ راه نزدیک شدن به حق (خدا) چیست؟
ـ دور شدن از نفس.
ـ راه انس گرفتن با حق (خدا) چیست؟
ـ بی زاری از نفس.
ـ را دست یابی به این امور چیست؟
ـ یاری جستن از خدا در برابر نفس».
به شاخه یا جلوه ی دیگر روح انسان که صاحب خود را به خوبی ها دعوت می کند «نفس» گفته نمی شود مگر همراه با صفت «لوّامة». لوّامه به معنای نکوهشگر است. و به جلوه ی خیرخواه نفس از این رو «نفس لوّامه» گفته می شود که با نکوهش کردن صاحب خود به خاطر گرایش به بدی ها، او را از ادامه دادن این راه کج و انحرافی باز می دارد.
دوگانه و دو گونه بودن گرایش ها و تمایلات روحی انسان و مرکب بودن آدمی زاده از دو جنبه ی رحمانی و شیطانى، در قرآن مجید مورد توجه قرار گرفته است. قرآن می فرماید:
(وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّیها ? فَألْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْویَها)؛ نفس در این آیه شریفه به معنای روح است. قرآن همچنین فرموده است: (رَبّکُمْ أَعْلَمُ بِما فی نُفُوسِکُمْ إِنْ تَکُونُوا صالِحینَ فَإِنّهُ کانَ لِْلأوّابینَ غَفُورًا).
به هر یک از دو جلوه (شاخه) نفس آیات دیگری جدا جدا پرداخته اند.
آیات مربوط به جنبه ی خیرگرایی نفس، مانند: )وَ لا أُقْسِمُ بِالنّفْسِ اللّوّامَةِ(، ) وَ إِذْ أخَذَ رَبّکَ مِنْ بَنی ءَادَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرّیّتَهُمْ وَ أشْهَدَهُمْ عَلی أنـْفُسِهِمْ ألَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلی ...( ، )فَأقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنیفًا فِطْرَتَ اللّهِ الّتی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لکِنّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یَعْلَمُونَ().
آیات ناظر به جنبه ی شرخواهی نفس انسان، مانند:( وَ ما أبَرِّیُ نَفْسی إِنّ النّفْسَ َلأمّارَةٌ بِالسّوءِ إِلاّ ما رَحِمَ رَبّی إِنّ رَبّی غَفُورٌ رَحیمٌ)،(... وَ کَذلِکَ سَوّلَتْ لِی نَفْسِی)،( ... قالَ بَلْ سَوّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمیلٌ...) ، (... إن یتبعون إلاّ الظّنّ وَ ما تَهْوَی اْلأَنْفُسُ...)، (وَ لَقَدْ خَلَقْنَا اْلإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ...) ، ( بَلْ یُریدُ اْلإِنْسانُ لِیَفْجُرَ أمامَهُ).
مبارزه با نفس اماره و سرکوب جنبه ی شرگرایی نفس، از پرورش نفس لوّامه و تقویت جنبه ی خیرگرایی نفس بسی مهمتر است؛ زیرا نفس اماره و عملکرد آن، دل و جان آدمی را به صورت شوره زار و باتلاقی در می آورد که هر نهالی در آن غرس شود و هر اندازه که آبیاری شود، ثمری به بار نخواهد آمد.
شیخ اعظم انصاری(ره) بر این گفته ی برخی از اصولیین که در دَوَران امر بین وجوب و حرمت باید جانب حرمت را گرفت، استدلال کرده است به این که: «شارع و عُقلا، دفع مفسده را اولی از جلب منفعت دانسته و به آن اهتمام بیشتری ورزیده اند و روایتی هم از امیرالمؤمنین(ع) نقل شده که فرموده است: «اجتناب السّیّئات أولی من اکتساب الحسنات».
شاید به همین دلیل است که هم در قرآن مجید و هم در روایات و دعاهای رسیده از پیشوایان معصوم: بسیار بیشتر از توجه به نقش مثبت نفس لّوامه، به نقش منفی و مخرّب نفس اماره توجه شده و نسبت به خطرناک بودن آن هشدار داده شده است.
مناجات الشّاکین امام سجاد(ع) تنها یک نمونه از این دست هشدارهاست. امام در این مناجات می گوید: «إلهی إلیکَ أشکُو نَفْساً بالسّوء أمّارَةً و إلی الْخَطیئَةِ مُبادِرَةً وَبِمَعاصیکَ مُولَعَةً و لِسَخَطِکَ مُتَعَرِّضَةً تَسْلُکُ بی مَسالِکَ الْمَهالِکِ وَتَجْعَلُنی عِندَکَ أهْوَنَ هَالک. کثیرةَ العِلَلِ طَویلَةَ الأمَلِ إنْ مَسّها الشرُّ تَجْزَعُ وَ إن مسّها الخیر تمنعُ مَیّالَةً إلیَ اللَّعْبّ وَاللّهْوِ مملوّة بالغفلة والسّهو. تسرع بی إلی الحوبة و تسوّفنی بالتّوبة. إلهی أشکو إلیک عدوّاً یُضِلُّنی وَ شَیطاناً یُغْوینی قَدمَلأَ بِالْوَسْواسِ صَدْری وَ أحاطَتْ هَواجِسُهُ بِقَلْبی یعاضِدُلی الهَوی وَ یُزَیِّنُ لی حبّ الدّینا و یحول بینی و بین الطّاعة والزّلفى. إلهی إلیک أشکو قلباً قاسیاً مع الوسواس متقلّباً و بالرّین والطّبع متلبّساً...»
چندین حدیث درباره ی ارزشمند بودن «شناخت نفس» از پیشوایان معصوم: به دست ما رسیده است که دوتای آن ها به این شرح است:
علی(ع) فرموده است: «معرفة النفس أنفع المعارف: شناخت نفس، پرسودترین شناخت هاست».
هم او(ع) فرموده است: «من لم یعرف نفسه بعُدَ عن سبیل النّجاة و خبطَ فی الضّلال و الجهالات: کسی که نفس خود را نشناسد از راه نجات منحرف می شود و در گمراهی ها و نادانی ها سرگردان خواهد شد».
راز این گران بهایی را از حدیث دیگری که آن نیز از امیرالمؤمنین(ع) نقل شده است می توان دریافت و آن حدیث این است: «من عَرف نفسَهُ جاهدهَا و من جَهِلَ نفسَه أهْمَلهَا: کسی که نفس خود را بشناسد در پی مبارزه با آن بر می آید و کسی که نفس را نشناسد آن را رها می کند». از این حدیث معلوم می شود فایده ی شناخت نفس این است که انسان با فریب ها و نیرنگ های نفس اماره که آشنا شد در پی سرکوب آن بر می آید.
انسان، چنانچه نفس خود را با جنبه های قوت و ضعفی که دارد خوب نشناسد و برای بهره برداری از توانمندی های بالقّوه ی خود و در امان ماندن از آفات کژاندیشی ها و انحراف جویی های نفس خود، و به دیگر سخن برای شناختن امکانات خود در پیمودن راهی که او را به سعادت و نیک بختی می رساند و بستن گذرگاه های خطرناکی که گام نهادن در آن ها موجب سقوط او در ورطه ی هلاکت است برنامه ریزی نکند، از رسیدن به مقصد شریف انسانیت باز خواهد ماند و به اردوگاه چرندگان و درندگان و بدتر از آن ها درخواهد آمد.
احادیث دیگری هم درباره ی اهمیّت شناخت نفس در دست است، مانند این حدیث که هم از پیامبر(ص) نقل شده است و هم از علی(ع): «من عَرف نفسَهُ فَقَد عَرَف ربَّه: کسی که خود را شناخت، خدا را هم شناخته است» و این حدیث علی(ع): «مَعرِفة النّفس أنفعُ المعرِفَتیَن: شناخت نفس از آن شناخت دیگر نافع تر است». اما ظاهراً این گونه حدیث ها مربوط به مقوله «شناخت» است و با مقوله «اخلاق» که محور آن جهاد با نفس است ارتباط مستقیم ندارد.
چکیده ی پیش گفتار
ـ شیخ حرّ عاملی(ره) 910 حدیث در ابواب جهاد بانفس وسایل الشیعه آورده است.
ـ انسان تنها موجودی است که دو راه پیش رو دارد: یکی به سوی خوبی ها و دیگری به سوی بدی ها.
ـ جلوه ای از روح که انسان را به راه بدی ها فرا می خواند «نفس» نامیده شده است.
ـ واژه ی «نفس» نزد عامه ی مردم، در فلسفه، در علم النفس و روان شناسى، و در علم اخلاق کاربردهای گوناگونی دارد. در علم اخلاق هم این واژه در دو معنا به کار می رود.
ـ روح انسان دو شاخه (دو جلوه) دارد. یکی او را به خوبی ها دعوت می کند که به آن «نفس لوّامه» می گویند و دیگری او را به بدی ها سوق می دهد که به آن «نفس امّاره» گفته می شود.
ـ مبارزه با نفس امّاره از تقویت نفس لوّامه مهمتر است و لذا در دعاها و احادیث به جهاد با نفس بسیار پرداخته شده است.
🌹🌹🪻🌺🪻🌹🌹
احادیث کتاب جهاد با نفس
12 - حسن به هارون گويد: امام صادق عليه السلام به من فرمود: اينكه خداوند فرموده است : (همانا از گوش و چشم و دل سوال مى شود) يعنى از گوش درباره آنچه كه شنيده است و از چشم درباره آنچه كه ديده است و از دل در مورد ايمانى كه بر آن پيمان بسته است پرسيده مى شود.
حديث :
13 - امام صادق عليه السلام فرمود: ايمان نمى باشد مگر همراه با عمل و عمل نيز برخاسته از ايمان است و ايمان فقط با عمل ثابت مى شود.
حديث :
34 - در حديثى از اميرالمؤمنين عليه السلام روايت است كه حضرت از رسول خدا صلى الله عليه و آله در مورد اوصاف مومن سوال كرد و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: بيست خصلت در مومن هست كه اگر اين خصلتها در او نباشد ايمانش كامل نيست . اى على ! از اخلاق مومنين اين است : به نماز (جماعت ) حاضر مى شوند و به پرداخت زكات شتاب كننده اند و مسكين را طعام دهند، دست بر سر يتيم كشند، جامه هاى كهنه خويش را پاكيزه مى كنند دروغ نمى گويند و اگر وعده دهند به وعده عمل مى كنند و اگر در كارى آنان را امين شمرند خيانت نمى كنند و اگر سخن گويند راست خواهند گفت ، پارسايان شب و شيران روزاند، روز را به روزه و شب را به قيام مى گذرانند، همسايه را آزار نمى دهند و همسايه اى از آنان رنجيده خاطر نمى شود، به آرامى بر روى زمين قدم بر مى دارند و براى كمك به زنان بى سرپرست و براى تشييع جنازه ها قدم پيش مى گذارند. خداوند ما و شما را از پرهيزكاران قرار دهد.
حديث.
35 - امام صادق عليه السلام : همانا شيعيان على عليه السلام شكمهايشان تهى و لبهايشان خشكيده بود، اهل مهربانى و علم و بردبارى بودند، به پارسايى شناخته مى شدند پس با پرهيزكارى و تلاش ما را بر شيعه بودنتان يارى كنيد.
حديث :
36 - امام صادق عليه السلام فرمود: مومن بردبارى است كه بردبارى اش از روى نادانى نيست و اگر با او از روى نادانى و حماقت رفتار شود او بردبارى به خرج مى دهد و به كسى ستم نمى كند و اگر به او ستمى شد مى بخشايد و بخل نمى ورزد و اگر به او بخل ورزيده شد صبر پيشه مى كند.
حديث :
37 - امام صادق عليه السلام فرمود: مومن كسى است كه محل كسب روزى اش پاكيزه و خلق و خوى او نيكوست و درونش بى عيب و نقص است و زيادى دارايى اش را اتفاق مى كند و جلو زياد سخن گفتن خود را مى گيرد و شرش را از مردم باز مى دارد و در مورد خودش با مردم به انصاف و عدالت رفتار مى كند.
حديث :
38 - امام محمد باقر عليه السلام فرمود: اميرالمؤمنين فرمود: شيعيان ما كسانى هستند كه در سايه ولايت ما به يكديگر بذل و بخشش مى كنند، يكديگر را در راه دوستى ما دوست مى دارند، در زنده نمودن امر ما با يكديگر ديد و بازديد مى كنند، آنان زمانى كه به خشم آيند ستم نمى كنند و اگر خشنود باشند زياده روى نمى كنند، آنان مايه بركت براى همسايگانشان و مايه صلح و سلامت معاشران خود هستند.
حديث :
39 - از فاطمه دختر حسين بن على عليه السلام روايت است كه فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: سه خصلت است كه كسى كه اين سه خصلت در او باشد خصلتهاى ايمان را به طور كامل داراست : هنگامى كه خشنود است خوشنودى اش او را در باطل داخل نمى كند و هنگامى كه خشمگين است خشمش او را از راه حق بيرون نمى برد و هنگامى كه قدرت و توانايى دارد آنچه را كه از آن نيست به ناحق نمى گيرد.
حديث :
32 - هشام بن حكم از امام موسى بن جعفر عليه السلام در حديثى طولانى روايت كند كه فرمود: اى هشام ! اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: خداوند به هيچ چيز برتر از عقل پرستش نشده است و عقل كسى تمام و كامل نمى شود مگر اينكه در وى چند خصلت باشد، از كفر و بدى او ايمنى حاصل باشد و اميد پايدارى در راه راست و خير از او مى رود و زيادى مالش بذل و بخشش مى شود و زيادى گفتارش باز داشته مى شود، بهره اش از دنيا همان طعامى است كه مى خورد، در تمام عمرش از علم سير نمى شود، ذلتى كه در راه خدا باشد از عزتى كه در راه غير خدا باشد نزد او دوست داشتنى تر است و فروتنى در نزد او از بلند پايگى محبوتر است ، احسان كمى را كه ديگران انجام مى دهند زياد مى شمرد و احسان زياد خودش را كم به حساب مى آورد و همه مردم را از خود بهتر مى بيند و خودش را در نفس خود بدترين مردم مى داند و اينها تمام آن خصال است .
حديث :
33 - از امام صادق عليه السلام روايت است كه فرمود: مومن داراى توانايى در ديندارى و ثبات در نرمى و ايمان در يقين و حرص در دريافت دانش و نشاط در هدايت و نيكى در پايدارى و دانش در بردبارى و زيركى در مدارا و سخاوت در مسير حق و ميانه روى در هنگام ثروتمندى و تحمل در زمان ندارى و عفو در وقت قدرت و فرمانبردارى خدا در پند و اندرز دادن و باز ايستادن از شهوترانى و پارسايى در هنگام خواهش نفس و حرص در جهاد و نماز در وقت گرفتارى و صبر در سختى است و در فتنه ها با وقار و در دشوارى ها صبور و در فراخى شكرگزار است و غيبت و درشت خوى و خشن نيست و چشمش بر او پيشى نمى گيرد (يعنى اينگونه نيست كه ابتدا نگاه كند و سپس از نگاه خود پشيمان شود بلكه از آغاز نگاه نمیكند) و شكمش او را رسوا نمیكند و عورتش بر او چيره نمیشود و بر مردم حسد نمیورزد، سرزنش میشود و سرزنش نمیكند و اهل اسراف نيست ، ستمديده را يارى مى كند و بر بيچاره رحم مى آورد، نفس او از او در سختى است و مردم از او در راحتى اند، ميل به عزت و ارجمندى دنيا ندارد و از ذلت دنيا بى تابى نمى كند، مردم میكوشند كه به او روى آورند و كوشش او در اين است كه به كار خود (و تهذيب نفس خود) مشغول باشد، در بردبارى اش كمبودى نيست و در راى و نظرش سستى راه ندارد و در دينش زيان و خسارت نباشد، كسى را كه از او مشورت خواهد راهنمايى مى كند و كسى را كه از او درخواست كمك كند كمك مى كند و از فحش و نادانى ترسان است .🌺