۳۹۷- ارتباط اشتباه
مواظب ارتباطاتتون باشید ،گاهی یه ارتباط اشتباه، یه آدم اشتباه، یه فصل کامل زندگیتون رو خشک میکنه. اگه میخوای کنترل زندگیت رو در دست بگیری، روی ذهنت کار کن، ذهن، ذهن ذهن، این تنها چیزیه که باید کنترلش کنی. ذهن فرمان زندگی در دست ماست، ذهن هم قدرت جذب داره و هم قدرت دفع، دعا، نفرین، چشم زخم و... همه قدرت متافیزیکی ذهن در عالم مادّی و فیزیک هستش، پس باید تلاش کنیم که فرمان کنترل زندگی خودمون رو با ذهن مدیریت کنیم و باید حتماً بتونیم صاحب افکار خودمون بشیم.

ذهن فرمان زندگی، هدفمون سوخت، و اشتیاق انرژی برای حرکت در زندگیه، بدترین ورشکستی در دنیا و جهان هستی، از دست دادن اشتیاق یا نداشتن هدف هستش، اگر کسی تمام هستی خود را، به جز اشتیاق از دست بدهد، حتماً و قطعاً بازم میتواند دوباره به موفقیت دست پیدا کند. اما وای به وقتی که هدف یا اشتیاق نداشته باشیم، اونوقت میشیم مثل ماشینی که در تاریکیِ سوت و کورِ جاده بیرون شهر مونده، فقط باید انتظار بکشیم و به صدای زوزه گرگها گوش بدیم.
پروتکل یهود شماره۲:
از بین مردم افرادی کوتاه فکر و بی رأی را انتخاب خواهیم کرد، تا هرچه به آنها دستور بدهیم بدون چون و چرا اجرا نمایند. خیال نکنید که این تصریحات پوچ و بی اساس است، بخاطر داشته باشید، ما بودیم که زمینه را برای داروین Darwin و مارکس Marx و نیتچه Nietshche آماده ساختیم و به اصطلاح به آنها سر و سامان دادیم. روزنامه، یکی از بهترین و مهمترین وسیله نشر افکار ما است. روزنامه نگاری یکی از منابع سرشار فرهنگ است، ولی چون دولتها نتوانستند از آن بطور شایسته ای استفاده کنند سرانجام بدست ما افتاد، بوسیله آن توانستیم افکار خود را در اذهان مردم بگنجانیم و صدها کرور طلا و نقره جمع آوری نمائیم.
نماز بخش ۱۳
از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) روایت شده است که فرمودند: مراد از این نعمت در آیه شریفه: صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم ولا الضالین، ثروت و صحت بدن نیست، اگر چه مال و صحت بدن نیز از نعمتهای خدا است. زیرا این نعمت را
خداوند به کفّار و فسّاق هم میدهد. بلکه شما مأمور شده اید دعا کنید که خداوند شما را به راه راست هدایت کند، یعنی راه کسانی که خداوند نعمت ایمان و تصدیق پیغمبر (صلی الله علیه و آله وسلم) و نعمت ولایت و دوستی محمد و آل محمد (علیهم السلام) که طیب و پاکیزه هستند و اصحاب خاص ائمه (علیه السلام) که برگزیده هستند و بوسیله تقیه که خود نعمتی است دین خود را حفظ نمودند، به آنها عطا فرموده است. بر وفق حدیث: المصلی یناجی ربه: نمازگزار با پروردگارش مناجات میکند. مناجات از باب مفاعله است و باید از سوی طرفین باشد تا مناجات محقق شود، یعنی خداوند باید توفیق دهد تا بنده بتواند با او نجوی کند.
هیچکسی به خویشتن ره نبرد بسوی او
بلکه به پای او رود هر که رود به کوی او
خداوند باید زبانی دهد که بتوان با او نجوا، و چشمی عطا کند که بتوان عظمت او را مشاهده کرد.
دیده ای وام کنم از تو به رویت نگرم
زانکه شایسته دیدار تو نبود نظرم
سلمان فارسی بخش ۴۵
مولاى اعلم: امام باقر (ع) فرمودند: وقتى على (ع) را با وضع نگران كننده اى براى بيعت مى بردند، در ميان افرادى كه اين صحنه مظلومانه و دلخراش را مى ديدند، ابوذر و مقداد خواستند شمشير به دست گرفته و عكس العمل تند نشان دهند، امّا چون آن مولاى مظلوم به جهت حفظ اساس اسلام، تن به قضا سپرده بود، كسى را به يارى نمیطلبيد تا آتش فتنه مهار گردد. سلمان كه همه جا در اطاعت محض بود و سكوت امام على علیهالسلام را در جهت رعايت مصالح اسلام میدانست، عكس العمل تندى نشان نداد و فقط بيان كرد: مَولاىَ أعلَمُ بِما هُوَ فِيهِ: مولایم، بدانچه گرفتار است، آگاه تر است و تكليف خود را بهتر میداند. و شايد در همينجا بود كه خطاب به افراد سست عنصر و يا بى تفاوت فرياد زد: أما وَ اللهِ، حَيْثُ عَدَلتُم بها عَن أهلِ بَيْتِ نَبيّكُم لَيَطْعَمَنَّ [لَيَطْمَعُونَ] فِيْهَا الطُّلَقاءُ، وَ أبناءُ الطُّلقاءِ و نِساءُ الطُّلَقاءِ: بخدا سوگند، اگر با اينگونه رفتار خويش، از اهل بيت پيامبر (ص) عدول كنيد، طعمه طُلقا يعنى آزاد شدگان به دست پيامبر در فتح مكّه و فرزندان طُلقا و زنان آنها قرار خواهيد گرفت. به هر حال وضع دردناكى براى پيامبر اسلام و اصحابى كه شاهد معارف وحى بودند و در ركاب رسول خدا (ص) براى معارف او جنگ و جهاد و فداكارى و جانبازى میكردند پيش آمد. در حقيقت آنها نمیتوانستند حقّ مسلّم جانشينى را ناديده بگيرند و سكوت كنند. بنابراين، طبق بيان امام صادق (ع) يك گروه دوازده نفرى از اصحاب زبده و والامقام، شش نفر از مهاجران و شش نفر از انصار، تصميم گرفتند به مسجد رفته و خليفه را از بالاى منبر به زير آورند، امّا وقتى اين موضوع را با حضرت على (ع) در ميان گذاشتند، ايشان اين طرح را نپذيرفت و آن را موجب قتل و خونريزى دانست، ولى آن حضرت توصيه كرد: آنها نزد خليفه غاصب وقت (ابوبكر) رفته و آنچه را از پيامبر (ص) درباره خلافت شنيده اند را بيان كنند تا بهانه و عذرى براى كسى باقى نماند/ بحارالانوار، نفس الرحمن، الاحتجاج طبرسى
پس از مرگ نوشته لیون دیی قسمت دوم
معتقدين و منکرین عقاید مکنونه، ادیان: هر گاه فردی با يك توجه اجمالی ازمنه گذشته را در نظر آورده و آثار باقیه از ادیان منقرضه و عقاید از بین رفته را بخاطر آورد يك نوع تحير فوق العاده و دواری در خود احساس مینماید و تعجب میکنند که فکر بشر تاکنون چه راههای پر پیچ و خمی را پیموده است ولی ظاهر است که پیشرفت اینگونه عقاید خیلی بتانی بوده و مطابق ادله تاریخی که در دست داریم اولین منشاء اینگونه عقاید در دخمههای تاريك هندوستان و معابد تحت الارضى مصر و نغبهای معبد مانند رم و محل اجتماع و عبادتگاههای بسیار تاریک از منه سالفه بوده است پس از آن عقاید مذکور کم کم در محیط فشار آور و آموزشگاهها نفوذ کرده و از صومعهها بیرون آمده در فضای آزاد و آسمان روشن ظاهر گشته و بهر طرف پراکنده شده اند. يك امتحان مختصر و مقدماتی و يك مقایسه سطحی از عقاید و فرضیات گذشته ناگزیر ما را بشك و تردید میآورد. ولی هرگاه پردۀ درخشنده را که رموز بزرگ در پس آن مخفی گشته برداریم و داخل در حوزۀ مقدس مرام مذهبی گردیم با حقیقتی روبرو خواهیم شد که دارای اهمیتی بسی خطیر است. غرض از تفسیرهای مادی و تشریفات مذهبی جلب تفکرات ملل بوده است. مذاهب قديمه در پس پردههای مذکور با وجهه كليه جدا گانه ظاهر میگشته اند و دارای حيثيتى بزرگ و شامخ و در عین حال علمی و فلسفی بوده اند تعلیمات ایشان دارای دو جنبه بوده یکی ظاهری و عمومی و دیگری باطنی وسری و جنبه اخير مختص بطبقات مستعدی و لایقی بفرا گرفتن اسرار بوده است. همین جنبه نانی با کلیه شعب خود اخیراً در نتیجه مطالعات تدریجی و کشف نوشتجات بسیار مجدداً تأیید گردیده است و از آنوقت تیرگیها و اختلافاتی که در قضایای مذهبی موجود بوده است از بین رفته و اصل حقیقت روشن و واضح گشته است اکنون شواهدی بدست آمده و گواهی میدهند که کلیه تعلیمات مذهبی سابق بیکدیگر مربوط و دارای اساس واحدی بوده اند و همان يك اصل است که عقلا و متفکرین هر دوره آنرا تعقیب نموده و در اعصار مختلفه با آن مربوط میگشته اند. كليه مذاهب بزرگ دارای دو جنبه یا دو صورت بوده اند: یکی جنبه سطحی یا ظاهری و دیگری باطنی یا سری صورت باطن دارای معنی و مغز و صورت ظاهر دارای الفاظ و پوست بوده اند معنای حقیقی مذاهب در زیر فروعات و تعبیرات مادی مخفی شده است. کلیه مذاهب و ادیان از قبیل مذهب برهما در هندوستان، مذهب هرمتیسم در مصر، اصول تعدد خدایان در یونان و حتی خود عیسویت در بدو امر دارای این دو وجهه بوده اند کسی که فقط بمشاهده ظاهر مذهب اكتفا مينمايد مثل شخصی است که لیاقت اخلاقی کسی را از روی ظاهر یا از لباس وی مقیاس گیرد. برای پی بردن بهر يك از مذاهب مذكور بایستی از مرام اصلی و عقاید متینی که موجب حقانیت آنهاست آگاه گردیم و از میان افسانهها و عقاید هر يك حقايق را کشف نمائیم. در اینصورت میتوان بعقیده برجسته و تغییر ناپذیری پی برد و دانست که ادیان با اصولی ناقص و موقتی قدم بعرصه وجود گذارده و هر يك از آنها بفراخور وقت و محیط ظاهر گشته اند. امروزه در عصر ما تصورات دیگری در خصوص عالم انجام میگیرد که مطلقاً ظاهری و مادی است، علم جدید در نتیجه انکشافات خود بحدی رسیده است که بسیاری از حقایق را جمع نموده و از آنها قوانینی تنظیم نموده و از این رو نتایج محیر العقولی بدست آورده است ولی با این ترتیب نیل بمعلومات بالاتر و علل اولیه و حقیقت لا يتغير برای او بهیچ وجه میسر نخواهد گشت بلکه علل قریبه نیز خود از نظر وی محو میگردند. دامنه نامرئی حیات وسیعتر از آنست که حواس ما احساس میکنند و حقیقت امر را شناخته و فقط باثرات آن پی میبریم. طرز مشاهده و عمل در عهد قدیم بکلی با امروز متفاوت بوده است. عقلای شرق و یونان گر چه از مشاهده ظاهر طبیعت روگردان نبوده اند ولی مطالعات ایشان بیشتر و مخصوصاً در باطن طبیعت یعنی در روح بوده و اصول ثابته را از مطالعه قوای باطنی روح کشف مینمودند، روح بجهت آنها بمنزله کتابی بود که در آن کلیه حقایق و قوانین را بحروف ریزی مشاهده کرده و بواسطه ذكاء فطری و مطالعات عمیق خود بدرجه میرسیدند که بمسبب الاسباب و اصل پیدایش حیات پی میبردند و همانا عقل وادراك و ذوق سرشار ایشان بود که اصل وسبب انتظام و اتحاد طبیعت را برای آنها روشن میساخت بهمان قسم که مطالعات روحی حل بسیاری از مسائل حیاتی را برای آنها سهل مینمود. دانشمندان مذکور معتقد بودند که روح واقع است بین دو عالم: یکی ظاهری و مادی و دیگری مخفی و معنوی و از برای کسب معلومات، دخول در هر يك از عوالم و مشاهده آثار هر يك از آنها را برای خود بهترین وسیله تکمیل خود میپنداشتند و میگفتند که هر قدر درجه تصفیه روح بیشتر باشد انوار حقیقت بیشتر بوی خواهند تابید. و نیز چنین معتقد بودند که نه فقط ادراك وتعقل ناظر و هادی اعمال ما میباشد بلکه وسایل بسیار مطمئنی نیز هستند که حقیقت بتوسط آنها کشف میگردد.

زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش هشتم
بلونت همچنین در نامه خود نوشته: لازم نميدانم به شما يادآوری كنم كه نخستين اقدام تجاوزكارانه انگليس عليه امپراتوری عثمانی به ابتكار ديزراييلی، اوليـن وزيـر يـهودی ما، صـورت گرفت؛ زمانيكه او پس از به دست آوردن كنترل كانال سوئز از طريق اسـماعيل پاشـا در سـال عثمانی را در مسئله تصرف قبرس فريب داد. و بخاطر فشار روچيلدها و گاشنها بر دولت گلادستون بود كه مصر اشغال شد. تمــامی اقدامات منحطی كه در واپسين سالهای حكومت ملكه ويكتوريا در حــوادث آفريقـای جنوبی رخ نمود، همه در توطئه های مالی ريشه داشـت كـه بطـور عمـده از يـهوديان سرچشمه ميگرفت. اين انحطاط اخلاقی در تمامی طبقــات انگليـس، از بـالاترين تـا پايينترين طبقات، رواج يافت و در زير فشار ناعادلانه ثروت انــدوزی حريصانـه تمـامی مرزهای ميان حق و باطل در انديشه مردم ما محو شد. اين شالوده ريزی عظيم، كـه در سرشت خود كاملا غير انگليسی بود، بر هر دو حزب سياسی در دولت ما اثر گذاشت و دگـرگونـی را در حيـات اجتمـاعی مـا سـبب شـد و بسـتری را فراهـم سـاخت بـرای گرايش هايی هنوز فرومايه تر و ناستوده تر در سياست خارجی ما كه در پنج سال گذشـته در دوران زمامداری آقای اسكوئيت شاهد آن بوده ايم. مفيد اسـت متذکر شـوم كـه در تركيب اين دولت دو يهودی حضور دارند و سر ادوارد گری، كه در رأس وزارت خارجه است، آموزش سياسی خود را به لرد روزبری مديون است كه از طريق روابط خانوادگی پيوندی نزديك با روچيلدها دارد و تمامی سياست خارجی او مبتنی بر ملاحظـات مالی است... چه انبوهی از فريب، دروغگويی و فساد مالی در پارلمان كنونی ما ديده ميشود. نميدانم آيا شما در هند ماجرای ننگين آنچه را كه در اينجا رسوايی ماركونی خوانده ميشود دنبال ميكنيد يا نه؟ در زمانه من هيچ چيز روشنتر از اين ماجرا نزول شرف را در حيات اجتماعی ما آشكار نميكند. اين ماجرا به آشكارترين شكل نشان ميدهد كه سياستمداران ما تا چه اندازه به خاطر ارزشهای نازل مالی سقوط ميكنند؛ و ابعـادی را
كه اخلاق بازار بورس جايگزين اخلاق كهن تر تجارت شده و فراتر از همه ميزان آفت دار دارودسته بيگانه سرمايه داران مالی يهودی را، كه مجلس عوام ما را بــه چنـگ خـود گرفته اند، روشن ميكند. تنها اين نيست كه امروزه دو يهودی در كابينه ما حضور دارند، بلكه تقريبا تمامی وزرای ما انسانهای نيازمندی هستند كه از طريق زنجيرهـای قيـود شخصی به آنها وابسته اند يا از آنان پيروی ميكنند و لذا نميتوانند مخالفت خــود را بـا
سست اخلاقی همكارانشان بيان كنند حتی زمانيكه از عمل خويش شرمسارند... آنچه گفتم، بنظرم، كافی است تا نشان دهد كه انگلستان امروز، از زاويــه نگرش اخلاقی آن، انگلستان چهل يا پنجاه سال پيش نيست انديشه شرافت، كه نمك زندگی اجتماعی است، بهمراه از ميان رفتن طبقه حاكمه كهن اشرافی از ميان رفته كه بـه رغم همه خودخواهيها و خشونتش حداقل دارای كرامـت فـردی و شـهامت اخلاقی بـود. دمكراسی جديد بويي از چنين احساسات شرافتمندانه ای نــبرده و بـه علـت فقـدان آن است كه مانند يك راهزن حرفه ای خود را به بالاترين پيشنهاد دهنده ميفروشد. امروزه امپراتوری بريتانيا نه بوسيله انگليسيان و طبق اصول انگليسی یا حتی بخاطر منافع انگليسی، بلكه بوسيله يك دارودسته اشرار بين المللی اداره ميشود كــه تمامی حيات اجتماعی ما را به فساد كشيدند و پول تنها خدای آنان است... انگلستان بعنوان يك ملت، با تمامی آرمانهای كهن آن و به سان ساير ملتهای مسيحی، ديگر مرده است... با واژگان آن روز نگارنده، اين نيرو چيزی نبود جز كانونهای صهيونيستی كه زمـام آن بدست خاندانهای مقتدر يهودی چون روچيلدهاست. ميگويم با واژگـان آن روز، زيرا امروزه چنين جايگاهی را برای صهيونيسم قايل نيستم و آن را تنها يكی از تجليات نظری و سياسی پديده عامی ميدانم كه زرسالاری يهودی نام دارد. در اين باره در جلد سوم توضيح كافی خواهم داد. در همين چارچوب بود كه نقش مجتمع رويال داچ شـل را، بعنوان يك قدرت نفتی مستقل و رقيب با كمپانی نفت انگليس و ايران (بريتيش پتروليوم بعدی) و كمپانيهای نفتی آمريكايی، در تحـولات سـالهای پـس از شـهريور ١٣٢٠ در ايران مورد توجه قرار دادم؛ مجتمعی كه امروزه نيز، چون آن زمان، بعنوان يكی از مهمترين موسسات اقتصادی متعلق به اليگارشی يهودی شناخته ميشود. در دوران پس از تدوين كتاب فوق، بخشی از اوقات اينجانب مصروف يافتن منابعی شد كه ميتوانست تصويری روشن، گويا و مشخص از تركيب و تكاپــوی ايـن كـانون بـه دست دهد. ابتدا تلاشم معطوف به شناخت اليگارشی پارسی و نقـش آن در تحـولات دوران قاجاريه و پهلوی بود. اين كانونی متنفذ و به شكلی مرموز و غيرعادی ناشناخته بود كه به يقين بايد حضور و ردپايی موثر در ايران ميداشت. در پی آشنايی بيشـتر بـا اين كانون پيوندهای آنرا با اليگارشی يهودی يافتم و دامنه تلاشم گسترده تر شد. در آغاز اليگارشی يهودی را تنها مجموعه ای همگون و متجانس از خاندانهای متنفذ ميشناختم كه در پيوند با بريتانيا و ساير قدرتهای استعماری غرب بطور عمده در سده نوزدهم يا حداكثر سده هيجدهم ميلادی به اقتدار و ثروت دست يافتند. كــاوش بعـدی اين تصوير را دگرگون كرد و به آن عمق تاريخی بيشتر بخشيد. با امپراتوری ماوراء بحار اسپانيا و پرتغال آشنا شدم و نقش درجه اول يهوديان را در آن شناختم. سپس پيشينه اين پيوند را دورتر يافتم و به جنگهای صليبی و به ويژه جنگهای صليبی شـبه جزيـره ايبری عليه دولتهای اسلامی اين سرزمين بعنوان مبداء تكوين اين اتحاد تـاريخی رسيدم. در اين مقطع هنوز اليگارشی يهودی را پديده ای متأخر ميپنداشتم كه منشاء آن بـه مشاركت محافل معينی از يهوديان در غارتگريهای صليبی و ماوراء بحار ميرسد و ايـن متمايز است با يهوديت بعنوان يك گروه قومی دينی. و حتی ميان يــهوديان سـاكن سرزمينهای اسلامی و اروپای مسيحی در دوران پيش از سلطه جهانی غرب تمايز قـايل بودم. اين واكنشی بود عليه كتب عاميانه و سطحی فراوانی كه در اين زمينه منتشر شده و عموما تصويری وهم آلود و آشفته به دست ميدهند و تأثيری جز سلب اعتماد خواننده
از عيار علمی اينگونه مباحث ندارند. سرانجام توفيق بحث با دوست فرهيخته ای دسـت داد كه با يهوديت آشنايی دارد. او به جدّ بر آن بود كه بدون بررسی تاريخ كهن قوم يهود نميتوان اليگارشی معاصر يهودی را شناخت. ايـن انگـيزه ای شـد بـرای كـاوش در عرصه ای بظاهر نامرتبط با تاريخ معاصر. حاصل، بخش دوم كتاب حاضر است با عنـوان يهوديت و اليگارشی يهودی. چنين بود كه پژوهش حاضر شكل نهايی خود را يافت. در پيامد اين راه دراز، سخن از توطئه يهود در ميان نيست؛ سخن از نوع خاصی از جامعه انسانی است كه در سده های نخست ميلادی پديد شد. بـعبـارت ديگـر، قـوم يهود را نوع منحصر به فردی از جامعه انسانی يافته ام كـه مشـابهی بـرای آن نميتـوان شناخت. اين تنها جامعه بشری است كه داوطلبانه از موطن جغرافيـايی خـود (سـرزمين فلسطين) خارج شد و كوچ نشينی را در پهنه جهانی آغاز كرد؛ در هر گوشـه ای از جـهان كه اقتصاد آن را شكوفا يافت خيمه خود را برافراشت. اين عدم تقيد به سرزمين معين به وی تحركی شگرف و مختصاتی خودويژه داد. اين نوع منحصر به فرد از جامعــه بشـری از طريق ابداع سازمان سياسی به شدت متمركز و فرقه گونه خود خلاء عدم سكونت در يك محدوده معين جغرافيايی را مرتفع ساخت. از اينطريق طی قرون و اعصــار متمـادی در جوامع ميزبان مستحيل نشد و انسجام و هويت و تداوم خـود را بـه شـكلی شـگرف حفظ كرد. اين سازمان سياسی بــر دو پايـه آرمانهـای مسـيحايی و احكـام شـرعی (هلاخه) استوار بود. اولی در اسطوره خاندان داوود تجلی يافت و دومــی در قـالب فقـه تلمودی مدون شد. اهميت اين ساختار در يهوديت تا بدانجاست كه بدون آن از مفهومی بنام قوم يهود نميتوان سخن گفت. دقيقا به اين دليل است كــه در نيمـه اول سـده نوزدهم نظريه پــردازان اليگارشی يـهودی موسـس مندلسـون و سـاير رهـبران جنبـش هاسكالا (روشنگری يهودی) را به دليل دين خواندن يهوديت، خائن به ملت يــهود ميدانستند. بدينسان، جهان وطنی و تكاپوی پنهان خصايص ذاتی اين جامعه خودويــژه است و همين خصايص بقا و كاميابي آن را در طول ازمنه متمادی سبب شده است.
آیا جاسوسی حرفهای مردانه است؟ زنان در این میان چه میکنند؟ معروفترین زنان جاسوس چه کسانی بودهاند؟ چرا از زنان به عنوان مهرههایی برای جاسوسی استفاده میشود؟ اغلب با شنیدن واژه جاسوس، تصویر یک مرد در ذهنمان شکل میگیرد. حال آنکه در طول تاریخ کم نبودهاند زنانی که با انتقال محرمانه اطلاعات، سرنوشت جنگها و کشورها را دگرگون ساختهاند. استفاده از زنان برای جاسوسی دو دلیل عمده دارد: نخست آن که زنان سوء ظن کمتری را برمیانگیزند. برای نمونه، در طول جنگ جهانی دوم، احتمال اینکه مردان، برخلاف زنان فرانسوی توسط نازیها مورد بازجویی قرار گیرند بسیار بالا بود. از همین روی، در آن دوره تعداد زنان جاسوس بطرز چشمگیری افزایش یافت و دوم اينکه زنان همواره قادر بودند با استفاده از جذابیت ظاهریشان مردان را فریب دهند و به فاشساختن اطلاعات اغوا کنند. زنان جاسوس را باید به دو دسته جاسوس عادی و جاسوسی که به پرستو شهرت یافتهاند. زنان جاسوس که از آنها تحت عنوان پرستو نام برده میشود، با استفاده از نقطه ضعف سیاستمداران و مقامات شهوتران، با بکارگیری حربههای جنسی، طرح سرویس اطلاعاتی متبوعشان را پیاده میکردند. نگاهی به سوابق معروفترین این پرستوها نشان میدهد که غالب آنها ریشهای یهودی داشته و در خانوادههایی با نسب یهودی پرورش یافتهاند. اینکه چه عاملی منجر به وجود پرستوهای بسیار از قوم یهود شده است خود نیاز به بحث مفصل و مستدل جداگانه دارد اما آنچه با توجه بشواهد تاریخی و مصداق موجود میتوان گفت این است که جاسوسی و پرورش پرستو بسلاحی پنهان در دست این قوم تبدیل شده و هریک از افراد این جامعه نه چندان وسیع اما با نفوذ و هوشمند، بطور بالقوه توانایی تبدیل شدن به یک جاسوس یا پرستو را دارا هستند. جاسوسی زنان بعنوان دشمن درون، و هندیان باستان با استفاده از این واقعیت که حتی قویترین مردان هم ممکن است تسلیم جذابیت زنان شوند، بکارگیری جاسوسان و عوامل زن را به حد اعلای خود رسانیده بودند. زنان بطور خاص در صف اول عملیات ضدجاسوسی شرکت داشتند. در زمان هند باستان، یهودیان جاسوس زن، جاسوسان خارجی را پس از شناسایی سیاهمست میکردند و به قتل میرساندند. در تاریخ چین نیز به جاسوسان زن اشاراتی شده است. در دوران بهار و پاییز چین، یعنی ۴۷۶ تا ۷۷۰ قبل از میلاد، حکومت وو در چین که اصالت یهودی داشت، حکومت همسایه خود، یعنی یو، را فتح کرد و پادشاه یو، گو جیان یهودی را به اسارت درآورد. گوجیان بمحض آزاد شدن بفکر انتقام افتاد. اما چون از نظر قوای نظامی توان رقابت با یو را نداشت نقشهای برای تضعیف حکومت وو از داخل طرحریزی کرد. بدین منظور، از وزیر خود خواست تا ده تن از زیباترین زنان را انتخاب کند، تا دو تن از آنها را به سرزمین وو بفرستند. این دو زن، جاسوسان تعلیم دیدهای بودند که هدفشان تشویق فوچای به گسترش منابع نظامی خود و شروع جنگ با کشور همسایه و ایجاد اختلاف میان او و وزیر ارشدش بود. وزیر فوراً از نقشه این دو آگاه شد و به پادشاه هشدار داد، اما فوچای اعتنایی نکرد. این دو زن بقدری توجه فوچای را از امور مملکت منحرف کردند که کشور دچار قطحی شد. سپس فوچای تحت تأثیر دو معشوقه جاسوسش، جنگ با حکومت همسایه، کی را آغاز کرد. گو جیان نیز فرصت را غنیمت شمرد و پس از مدتها انتظار به وو حمله کرد و طی جنگی ۹ ساله وو را شکست داد. در پایان، فوچای که از نقشه آن دو زن آگاه شده بود پیش از خودکشی توانست یکی از آن دو را به قتل برساند، اما دیگری گریخت. نام این دو زن در افسانههای چین بعنوان وطنپرستان فداکار و زنانی که تاریخ چین را دگرگون ساختند جاودان ماند! در سال ۱۹۴۲ ميلادی هم فرانکلین دلانو روزولت برای اطمینان از پیروزی در جنگ، نخستین آژانس جاسوسی آمریکا یعنی دفتر خدمات استراتژیک را تأسیس کرد و برای جذب نیرو فراخوان داد و زنان بسیاری برای به این فراخوان پاسخ مثبت دادند. زنان OSS پا بپای همکاران مردشان در مناطق جنگی به فعالیت پرداختند. جالبتر آنکه، تعدادی از آنها برای انجام عملیات خرابکارانه و زیر نظر گرفتن حرکت نیروهای دشمن، با چتر وارد قلمرو دشمن شدند. یکی از عوامل oss زنی به نام جولیا چایلد بود. او پس از کنار گذاشتن حرفه جاسوسی به نوشتن کتابهای آشپزی و اجرای برنامههای تلویزیونی روی آورد، بیآنکه کلامی درباره حرفه پیشینش به زبان بیاورد. جولیا چایلد، جاسوس سابق که پس از بازنشستگی به حرفه مجریگری پرداخت یکی از تحلیلگران باسابقه اطلاعات آژانس امنیت ملی آمريکا (NSA)، مری مککارتی، به انتقال اطلاعات مربوط به برنامه نظارتی دولت بوش و زندانهای مخفی خارج از کشور به روزنامه واشنگتن پست در سال ۲۰۰۶ ميلادی محکوم شد. مککارتی در پی این اقدام هم شغلش را از دست داد و هم حقوق خود را پس از ۲۰ سال کار کردن در فضای اطلاعاتی. او همواره ادعا کرده است که دولت بوش در این باره اشتباه کرده است. براساس اطلاعات منتشره در حجم گستردهای از کتاب که در سالهای اخیر به چاپ رسیده، تا چند دهه پس از پایان جنگ جهانی دوم این شایعه مطرح شده بود که زنان در انجام مأموریت خیلی سریع دستپاچه میشدند. بگفته ملیسا ماهل یکی از سران پیشین سیا، با اینکه ۴۰ درصد از نیروی کار سیا را در سال ۱۹۹۱ ميلادی زنان تشکیل میدادند، تنها ۱۷ درصد از افسران عملیات زنان بودند. در سال ۱۹۹۶، ملیسا ماهل خود تا مدتها تلاش میکرد افسران مافوق خود در NSA را متقاعد کند تا به او اجازه دهند خالد شیخ محمد را در خیابانهای قطر برباید. اما این اجازه به او داده نشد و NSA نقشه FBI را پیاده کرد و از دولت قطر رسماً درخواست کرد که این تروریست را دستگیر کنند و به آنان تحویل دهند، خالد محمد از این موضوع اطلاع یافت و دیگر دیده نشد تا سال ۲۰۰۱ ميلادی پس از حادثه ۱۱ سپتامبر که باور دارند طراحی نقشه آن بر عهده او بوده است. بنا به گفته مقامات پنتاگون، محمد اکنون در گوآنتانامو زندانی است. تاریخ سراسر عبرت و عجایب است.
مستند شنود بخش دهم
آقا امینی خواه: رسیدیم به مرور اعمال و قضیه سوختن دخترتون که دلیلش چی بود. بازم توی مرور اعمال چیزهایی رو فهمیده بودید ربطشو به هم دیگه؟ آقا صادق: خیلی چیزا بود که من تو اعمالم میدیدم. خیلی از مطالبی بود که دیدم. اما یا یادم نمیاد یا این که خوب، یکسری شونو نمیتونم بگم ، شخصی بود. اما تنها چیزی که من دیدم این بود که خب خیلی سریع با من محاسبه شد. و اینکه من کتاب سه دقیقه در قیامت رو خونده بودم، و این که خیلی باهاش سخت تا کرده و خیلی بهش سخت گیری کرده بودن. مو رو از ماست کشیده بودن براش. البته خیلی سختم نه، در حدی که خودش تو دنیا سخت گیر بوده، هر چقدر نبخشیده، همون جا ازش نبخشیدن. آقا امینی خواه: سختگیر بود آقا مجید؟ آقا صادق: آقا مجید سخت گیر بود. مثلاً از دوستانشون پرسیدم، میگفت که مثلاً اگر یکی بهم یه تیکه ای مینداخت تو جمع، من تا یه چی کلفتتر بارش نمیکردم، راحت نمیتونستم بشینم. یا مثلاً یکی یه حرفی میزد، یا یه کاری میکرد، من باید تلافی میکردم. و میگفت مثلاً بدی هایی که در حقم کرده بودن تو ذهنم مونده بود، تا وقتی که این اتفاق براش افتاد. آقا امینی خواه: البته حالا یه وجهش هم، میتونه این باشه که به هر حال ایشون شهید بحساب میومد دیگه. به هر حال رتبه ی شهدا چون بالاتره، به حسب اقتضای اون رتبه ی بالاتر، مثل اینکه بگیم آقا کسی که کنکور دکترا میده با کنکور کارشناسی، کنکور دکترا سخت تره. به حساب اینکه رتبه ی دکترا از کارشناسی بالاتره. یه وجهش میتونه این باشه. یه وجهش هم میتونه این باشه که به هر حال تو روایات هم داریم که هر مدل که تا میکنی (یخافون سوء الحساب) رو تعبیر به این کردن. گفتن که سوءالحساب اگه با مردم داشته باشی، با توام... آقا صادق: یه چیزی که از کتاب سه دقیقه در قیامت درک کردم اینه که، خوب خیلی جاها ، آقا مجید بنده خدا، سختگیری بهش شده بود بخاطر اینکه خودش آدم سختگیری بود تو دنیا. یعنی به منم به دید شهید نگاه میکردن. منم حین مأموریت همچین اتفاقی برام افتاد. آقا امینی خواه: یعنی براتون محسوس بود اونجا که با شما ... آقا صادق: خیلی تحویلم میگرفتن. اینو از روزهای بعدش فهمیدم، نه لحظه حساب و کتاب، و خب اتفاقی که برای من افتاده، یک اتفاق خاص بود، یعنی این نبود که من به اثر مریضی معمولی اتفاق برام افتاده باشه، و اینو خودم درک میکردم. و خب رسیدم به ته. حالا هر جا یادم اومد دوباره میگم چه مروری بود، ولی دوست دارم اینجا، در این قسمت این تیکه رو بگم که من رسیدم به ته. لحظه ای که من اومدم بیمارستان رو بهم نشون دادن و بهم گفتن صفر. در مورد تو محاسبه کردیم هیچ چی برا خدا نداشتی، کاری که مخلص برای خدا انجام داده باشی، خالص برای خدا انجام داده باشی هیچی نداشتی. اینم مثلاً خدمتتون عرض کردم گفتم، اینکه آقای عبادی پنج میلیارد تومن به من پول داده گفته که برو مشهد خونه اقوام ما، هم برو عشق و حال و زیارتتو بکن، هم فقط برای من یه کمی زعفرون بیار. پنج میلیاردم بهم داده، چند ده هزار برابر قیمت اون زعفرون. بعد من میرم اونجا چقدر تحویلم میگیرن و چقدر هوامو دارن، و بعد چند روز اولش خوبم. بعد یه دفعه میرم با پنج میلیارد تومن شروع میکنم کار بیخود کردن، خرج یللی تللی میکنم، زیارت که هیچی نمیرم، بدتر اینکه بدنبال گند کاری هم میرم. حالا مأموریت اصلیم چی بوده؟ برم زعفران بگیرم بیام، کنارش یه زیارتم برم، مشهد گردی هم بکنم. ولی کلاً گرفتار فساد بشم تو مشهد. ده بار بیست بار صد بار هزار بار منو بگیرن ببرن کلانتری مشهد بگن: ایشون رفیق آقای عبادیه. حیثیت ایشون و ببرم. پنج میلیارد تومنم خرج کنم ، تایم سفرم تموم بشه برم گردوندند. الان منو آوردن جلوی آقای عبادی. آقای عبادی جلوی من نشسته، پنج میلیارد تومن شو که داده بود به من. خونه همه ی دوستاش رفتم، همه رو هم دزدی کردم، هیزی کردم، از رفیقاش دزدی کردم، آبروشو بردم، آبرو رفیقاشو بردم، بدترین کارایی که از دستم میومده انجام دادم، امّا الان نشستم جلوی آقای عبادی. آقای عبادی از من طلب داره، میگه که خب، زعفرون آوردی برام؟ اصلاً من یادم رفته بود که برای چی رفتم. ببین، من حاضر بودم توی اون تایم که منو آوردن جلوی عزرائیل، عزرائیل میگه که خب چی چی داری برای خدا؟ ۳۵ سال، ۴۰ سال عمر گرفتم از خدا اومدم تو دنیا، الان موقع رفتنه، چی داری برای خدا؟ این همه هوامو داشته، این همه آبرومو حفظ کرده، این همه بهم رزق و روزی و نعمت و سلامت، همه چی داده، به گرفتاریای بد دنیا مبتلام نکرده! آوردتم وسط حکومت شیعه. میتونست منو خیلی جای بد بندازه. بهترین نعمات دنیا که اهل بیت باشه هم، بهم داده. اسمم، پدرم، مادرم، اجدادم، توی نسل خوب منو قرار داده. همه چی رو برام مهیا کرده که بهترین باشم. الان همه جا آبرو و عزت منو خریده. حالا این همه هزینه کرده برام، بهم گفته چی میخوام ازت؟ یه کار کوچیک برای من انجام داده باشی برگردی. حالا من اومدم جلوی خدا، چیکار کردی برای خدا؟ حاضر بودم هزاران بار منو ته جهنم، جایی که خدا منو نبینه یواشکی میمردم، یه جایی ته جهنم منو بسوزونن، تو بدترین جای جهنم، اما جلو خدا نیام، خدا منو نبینه. شرمندگیش داشت دیوانه ام میکرد. که این همه خدا هواتو داشته چی کار کردی تو؟ چی داشتی برای خدا؟ بعد نگاه به اعمالم میکردم میگفتم فقط برای خودم بوده همش. هیچی نداشتم برای خدا. بعد یه گرد طلای منو میلیارد میخره. مثلاً مثل اینکه شما یه صابون تو هتل پیدا کردی، اینو ورداشتی آوردی جلو خدا، خدا میگیره ازت چقدر خوشحالم میشه، دستت درد نکنه برام این چیزی که (چرت و پرت هست به درد خدا که هیچی، خدا هیچی به دردش نمیخوره! خدا دردی نداره که بخواد به دردش بخوره) میخواد ثابت کنه به یاد خدا بودی، رفتم مثلاً یه آشغالی برداشتم آوردم! (ولی همین رو چون برای خدا بوده قبول کردند) آقا امینی خواه: مثل اینکه مداد و کاغذ دادی به بچت برات نقاشی کنه، برداشته مداد رو شکونده، کاغذا رو پاره کرده، براده های تراشش رو داده؟ آقا صادق: خیلی پایینتر! آقا امینی خواه: از اون کمتر حتی؟ آقا صادق: بعد حالا از اون کَمِت هم خیلی تشکر میکنه ازت. از اون هیچی که آوردی برای خدا که میلیارد براش پول خورده، مثلاً صد میلیارد داده بهت رفتی برگشتی، بهت داده که تو عشق کنی، بعد تو رفتی برای خدا صابون تو هتل رو برداشتی آوردی؟ آقا امینی خواه: تازه همونو بهت ده برابر برمیگردونه؟ آقا صادق: میلیارد میلیارد اونو از من خریده! میگه آقا دستت درد نکنه، چقدر خوشحال شده که اینو من براش آوردم. همون کار ریز. این شرمندگی منو بدبخت کرد. این شرمندگی در برابر خدا بدترین عذابه. برای شیعه، برای مسلمون. حاضر بودم... آقا امینی خواه: این سختترین عذاب قیامت رو گفتن این آیه است که: لا یکلمه الله و لا ینظر الیه. نه خدا باهاشون حرف نمیزنه، و نه بهشون نگاه میکنه. یعنی این بی توجهی و بی محلی خدا سختترین عذاب قیامته (گر سلامم را نمیگویی علیک، در جوابم لااقل دشنام ده) آقا صادق: سرمو انداختم پایین، دستامو جمع کردم جلوی عزرائیل، دستمو دراز کرده بودم که منو ببره دیگه! دیدم هیچی ندارم. خودم گفتم منو اینجوری ببری جلو خدا چی بگم؟ دستمو آروم جمع کردم تو سینم. هیچی نداشتم بگم. یه لحظه بخودم گفتم، یعنی تو دلم رد شد و ایشون شنید، حضرت عزرائیل شنید که: میشه منو برگردونی یه روز؟ من یه کار برا خدا انجام بدم ؟ یه زعفرونی که گفته بگیرم بیام. نه؟ برم لااقل بگم رفتم تعطیل بود. بگم من رفتم یه چیزی بهانه ای چیزی داشته باشم. آقا امینی خواه: لعلی أعمل صلحا فیما ترکت: برای اینکه یه کاری بکنم! آقا صادق: یه کار کوچیک برگردم انجام بدم. بعد پیش خودم گفتم خب مثلاً چیکار برای خدا میخوای بکنی؟ خدا که بابا الله الصمد، بی نیاز مطلقه! خدا اصلاً پول براش مهم نیست. آقا امینی خواه: به اهل بیتشم نیاز نداره. آقا صادق: هیچی نیاز نداره. برای خدا چیکار میخوای بکنی؟ من اون موقع تو اون تایم زنم سرطان داشت. تو بدترین حالت بود. یه دختر سه چهار ساله داشتم. یه پسر مثلاً دو سه ساله. اصلاً به ذهنم رسید که بگم آقا منو بخاطر زن و بچم نگه دار. چون اوج بدبختی و فلاکت من بود، اگه همچین حرفی رو تو ذهنم گفتم: خدا منو برای زن بچم برگردون؟ نمیدونم چی شد دغدغه ته دل من اومد بالا. پیش خدا گفتم خدا من هیچی نداشتم برای حکومت تو، برای امام زمانت. خانمم از سال ۸۱ سرطانش باز شروع شد، تا ۹۳ نگه داشتیش، من هیچ کاری برای تو نکردم. من قول داده بودم، من کار خودمو بکنم تو کار خودتو. من هیچ کاری برای امام زمانت نکردم. بذار برگردم گزارش این مأ موریتی که رفتم و برگشتم، اینو برای مسئولان بنویسم. یه خطر خیلی سنگینی حکومت امام زمانو تهدید میکنه. حالا تو ذهنم رد شد. نه اینکه این کار من ارزش داشت، برای خدا نه، اینکه اصلاً شاید تاثیر داشته باشه این گزارشم. خدا دغدغه منو خرید، خدا دوست داشت، که دردم درد مردم بود. دردم درد حکومت امام زمان بود، دردم درد این بود که یه خطری مردمو داره تهدید میکنه. این دغدغه منو خیلی خدا دوست داشت. آقا امینی خواه: میگه: فیه رجال یحبون أن یتطهروا والله یحب المطهرین: اینجا یه آدمایی که دوست دارن پاک باشن خدا اینها رو در زمرهی پاکان به حساب میاره و دوستشون داره. دوست دارن پاک باشن خدا همونجور که پاکان رو دوست داره، اینایی که دوست دارن پاک باشن رو هم دوست داره. یعنی آدم دوست داره برای امام زمان یه کاری بکنه، خدا در زمره اونایی که برای امام زمان کار کردن آدمو به حساب میاره و دوسش میداره. آقا صادق: من هیچ اعمالی نداشتم تا اون تایم. هرچی هم که فکر میکردم جمع کردم که صفر شد. برای خودم بود بیشتر. این دغدغه آخر منو که دم موت فکر مردم بودم از من خریدن. حضرت عزرائیل با انگشت به من اشاره کرد گفت برمیگردم. گفت برمیگردم رفت سمت راست. آقا امینی خواه: یعنی الان نمیبرمت یه وقت دیگه ای میام؟ آقا صادق: آره یه وقت، و یک تایمی بهت میدم! پایان قسمت ۲ فصل اول...
علی نامه بخش ۱۴
بعد گوینده داستان از زبان آن زن میگوید که وی به امام علی علیهالسلام گفت: او را تو کشته ای خون را به خون بدل کن:
علی (ع) گفتش ای زن نکوتر شناس
به خون قیاسی مکن این قیاس / ۲۲۵ پ
بعد زن میگوید: من درم ندارم. و امام میگوید: برو از معاویه بگیر. و آن زن چنین میکند و امام دیتهای ایشان را نزد شاه زنان یعنی شهربانو میفرستد و کشته را پس میدهد و از اینجا رابطه نام شهربانو و شاه زنان که شهرت دارد تأیید میشود:
دیتهای ایشان گرفت آنزمان
فرستاد نزدیک شاه زنان
گرفت شهربانو، بدان عورتان
بداد آن دیت را، هم اندر زمان / ۲۲۶ ر
در جای دیگری از این منظومه پس از گزارش شکست سپاهیان معاویه، وقتی امام از احوال خویش و ماجراهای جنگ سخن میگوید، یک بار دیگر داستان کشته شدن هرمزان و برادرش را از زبان امام نقل میکند و عجیب است که امام از آنان به عنوان پیوندِ من (خویشاوند) یاد میکند و این تأکیدی است بر داستان ازدواج امام حسین (علیه السلام) با شهربانو، در این بخش تصریحی هم بنام برادر هرمزان شده که نامش بهمن بوده و به همراهی هرمزان که بضرورت شعر شاعر، آنرا بصورت هرمزد آورده است، در حال نماز، بر دست پسر عمر خطاب کشته شده است؛ اینک عین گفتار گوینده:
نه ابن عمر جست آزارِ من
و زین بیهده جست پیکار من؟
نه بس بودش آن بد که او کرده بود
که دو خون پیوند من خورده بود؟
چو شد در سرای حسین (ع) آنچنان
زکین عمر همچو دیوانگان
چو هرمزد و بهمن بد اندر نماز
و با کردگار جهان کرد راز
بکشت آن چنان مهتران را بزار
ابی جرم و بی حرمتِ کردگار / ۲۳۷ ر
جعل زن ستیز در شاهنامه فردوسی
شاهنامه فردوسی، آنجا که رودابه عاشق زال ميشود:
چو بشنید رودابه آن گفتگوی
برافروخت و گلنارگون کرد روی
دلش گشت پرآتش از مهر زال
ازو دور شد خورد و آرام و هال
چو بگرفت جای خرد آرزوی
دگرگونه تر شد به آیین و خوی
بعد این قسمت جعلی الحاق شده:
چه نیکو سخن گفت آن رای زن
ز مردان مکن یاد در پیش زن
دل زن همان دیو را هست جای
ز گفتار باشند جوینده رای
که نه با سبک و سیاق شاهنامه، و نه با خلق و خوی فردوسی سنخیت دارد و از میان ۱۵ نسخه مختلف، تنها در نسخه شاهنامه ژول مول، الحاق شده. در دستنویس تصحیح خالقی نیز به این نکته اشاره شده.
مالک اشتر قسمت ۱۹
شورش علیه عثمان: مالک اشتر را از جمله شورشیان علیه عثمان و فرمانده معترضان کوفی دانسته اند. حتّی بعضی نام وی را جزو قاتلان عثمان ذکر کرده اند برخی محققین معتقدند که مالک در جریان مخالفت با سعید به جرگه مخالفان خلافت عثمان و طرفداران علی علیهالسلام پیوست. البته ریشههای طرفداری مالک از علی علیه السلام به مدتها قبل برمیگشت اما زمینه برای بروز آن تا اواخر خلافت عثمان ایجاد نشده بود. در زمانی که ابوموسی حاکم کوفه شد، این شهر اوضاع نسبتا آرامی یافت به دلیل اینکه وی مورد توافق قیام کنندگان و عثمان قرار گرفته بود، اما در این زمان در مصر با وجود اوضاعی همانند کوفه، بحران بیشتر حاکم بود، در شهر بصره نیز نارضایتیها افزایش یافت. دلایل اصلی آن نیز حاکم شدن امویان بر گرده مسلمانان و بخششهای فوق العاده عثمان به خویشاوندان بود. روند این اقدامات در دوره دوم خلافت عثمان روز بروز گسترده تر میشد و در نهایت منجر به شورش و قیامی بزرگ و مهم در جامعه اسلامی شد. مصریان نقش مهمی در ارسال نیرو و محاصره خانه عثمان و ورود به منزل وی و کشتن او بر عهده داشتند، به همین علت از آنها در موقعیتهای مختلف بعنوان قاتلان عثمان یاد شده است (جلال الدین عبدالرحمن بن ابی ابکر السیوطی، تاریخ الخلفاء، تحقیق محمد محیی الدین عبدالحمید، مصر مطبعة السعاده) با وجود این با توجه به ترکیب جمعیتی کوفه و سابقه بد حاکمان عثمان در این شهر و عوامل دیگری که ذکر آن گذشت، شماری از ناراضیان به رهبری مالک اشتر، زیدبن صوحان و زیادبن نضر به مدینه آمدند. مادلونگ معتقد است که مالک اشتر و هوادارانش مخالف بکارگیری خشونت علیه عثمان بودند و مالک، نظر علی علیهالسلام و عایشه را در این زمینه مد نظر داشت، که این روایت صحیح و مطابق با واقعیت است. ابن شبه نمیری روایات متضادی را در مورد اقدامات مالک در محاصره عثمان در تاریخ مدینة المنوّره آورده است، از تناقضات در گفتارش دروغگویی او استنباط میشود که دروغگو کم حافظه و متناقض گوست. براساس یکی از این روایات، مالک میخواست عثمان را در داخل هودج ام حبیبه گذاشته و از بند محاصره شورشیان برهاند. روایتی دیگر تأکید دارد که، مالک اشتر مانع عملی شدن اقدامات صفیه برای پراکنده کردن محاصره کنندگان شد. مادلونگ روایت اخیرالذکر را ساخته و پرداخته راویان عثمانی میداند. مالک از جمله مخالفان عثمان بود، هر چند شاید وی با شیوه اجرایی محاصره کنندگان موافق نبوده است، ولی از قتل عثمان راضی بوده و در سخنرانیها و اشعارش قاتلان عثمان را ستوده و این کار را برای ابقاء دین لازم دانسته است. علی علیه السلام نیز اگرچه مخالف شیوه عملکرد شورشیان بود، ولی وی موافق اعمال و عملکرد عثمان و والیان و حاکمانش نبود، در دفاع از خلیفه نیز افراط نمیکرد، آن حضرت به ابن عباس که برای چندمین بار از سوی عثمان به دادخواهی آمده بود فرمود: بخدا کوشیدم آزار مردم را از او باز دارم چندانکه ترسیدم در این کار گناهکار باشم. درباره سخن معاویه در مورد پناه دادن قاتلان عثمان نیز علی علیه السلام به وی نوشت: نخست آنچه را مردم پذیرفته اند قبول دار تا تو و آنان را به پذیرفتن حکم کتاب خدای تعالی ملزم گردانم. نصربن مزاحم در این زمینه مینویسد: علی (ع) معتقد بود آن گروه که عثمان را کشتند قرآن را بر او تفسیر کردند و اختلاف نظر و پراکندگی آراء پدید آمد و او را در حالی کشتند که حکومت داشت و بر ضربتی که ایشان زده اند قصاص نباشد. مادلونگ به درستی درباره موضع علی (ع) در قتل عثمان مینویسد، بطور کلی علی (ع) نه قتل بیرحمانه او را توجیه و نه قاتلانش را محکوم میکرد. اما اگر حضرت علی علیه السلام روش خشونت بار را برای مقابله سوم نمی پسندید، معلوم نیست که نظر مالک هم اینگونه بوده باشد. چگونه وی ۲۰۰ نفر و بلکه بیشتر را از کوفه به مدینه آورد؟ چرا پس از مرحله اوّل شورش و محاصره خانه عثمان، بعد از این که قیام کنندگان قانع شده و برگشتند، در نامه محرمانه عثمان، مالک جزو کسانی یاد شده است که باید به قتل برسند؟ و چون این نامه به دست انقلابیون افتاد برگشتند و محاصره نهایی آغاز شد. برخی از منابع شیعی و سنی چنانکه ذکر شد، مالک را جزو وارد شوندگان به خانه عثمان دانسته اند. نکته دیگر اینکه نمیتوان گفت چون مالک پیرو علی علیه السلام بوده، پس اهل مدارا با خلیفه (عثمان) بوده. به دلیل اینکه سایر یاران صمیمی امام علی علیه السلام مثل محمدبن ابی بکر، عدی بن حاتم، عمار یاسر، عمروبن حمق و کنانة بن بشر این روش را نپسندیده و مصمم به برکناری و قتل خلیفه بوده اند. محمدبن ابی بکر از جمله کسانی بود که با سماجت وارد خانه عثمان شد. عدی بن حاتم در جریان محاصره خانه عثمان میگفت: بخدا در این ماجرا بزغاله ماده یکساله ای هم تیزی نیفکند، یعنی اینکه اگر خلیفه کشته شود کسی به خونخواهی وی برنخواهد خواست. عمروبن حَمق خزاعی از کسانی بود که به عثمان نیزه زد. عمار گریبان عثمان را یوم الدار گرفت (یکی از روزهایی که به یوم الدار معروف شده است، روز قتل خلیفه سوم عثمان بن عفان است و در این نوشتار هم منظور همین روز است) کنانه نیز از مخالفین سرسخت مصری عثمان بود که وارد خانه وی شدند. مالک با عملکرد شورشیان و با به کارگیری خشونت به این شدت مخالف بود، ولی در محاصره حضور داشت. شاید به دلیل نرمش بیشتر او نسبت به بقیه و یا ریاست گروه کوفیها و نفوذش در بین آنها بود که عثمان وی را طلبید و گفت: ای اشتر مردم از من چه میخواهند؟ گفت: سه چیز که یکی باید انجام شود. گفت: چیست؟ گفت: ترا مخیر میکنند که یا از خلافت کناره گیری کنی و بگویی این کار شماست، هر که را میخواهید برای آن برگزینید یا از خویشتن قصاص گیری ؛ اگر از این دو کار دریغ کنی، این قوم ترا میکشند. طبری به نقل از علقمه مینویسد: به اشتر گفتم تو که مخالف کشتن عثمان بودی چرا به بصره آمدی؟ گفت: اینان با علی علیهالسلام بیعت کردند آنگاه بیعت شکستند. طبری در روایتی دیگر نقل کند که اشتر بعد از سخنرانی عثمان قبل از یوم الدار برخاست و رفت. این روایت با شواهد دیگر در این زمینه سازگار نیست و با حضور فعال مالک در هنگام محاصره و پس از کشته شدن عثمان سازگاری ندارد. شواهد و قرائن حاکی از حضور فعال مالک در روز یوم الدار است. از سخنان معاویه و سردارانش چنین استنباط میشود که در شام اشتر را جزو قاتلان عثمان میدانستند، هر چند که اتهام آنها نمیتواند دلیل باشد. از شعری که مغیرة بن اخنس سروده چنین برمی آید که برترین یاران علی علیهالسلام کشندگان عثمان بودند. در این شعر آمده است: حکیم و عمار پارسای مغموم و محمد و اشتر و مشکوح آن شورش را بوجود آوردند. البته زبیر نزدیک ترین یارش را در آن کار دستی بود که از حیرت مویها را سپید میکند. اما علی علیهالسلام در منزل خود خانه نشین بود، نه بدان کار امر کرد و نه دیگران را بازداشت. گفتگوی عماربن یاسر و عمروبن عاص در معیت دوازده سردار سپاه علی علیه السلام که یکی از ایشان اشتر بود و دوازده سردار معاویه و بحث در مورد قتل عثمان نیز قابل توجه است. عمرو گفت در مورد کشتن عثمان چه نظری داری؟ گفت: دروازه همه بدیها را برای شما گشود. عمرو گفت و آنگاه علی علیهالسلام او را کشت؟ عمار گفت: خداوندی که پروردگار علی است او را کشت و علی هم با او همراه بود. عمرو گفت: تو هم در زمره آنان بودی که او را کشتند؟ گفت آری همراه کسانی بودم که او را کشتند و امروز را هم همراه آنان جنگ میکنم. عمرو پرسید: چرا عثمان را کشتید؟ عمار گفت: او میخواست دین ما را دگرگون کند او را کشتیم. مالک اشتر در خطبه خویش برای مردم کوفه در مورد عثمان گفت: پس از آن مردی به خلافت رسید که کتاب خدا را پشت سر انداخت ما نابودی او را بر نابودی دین و دنیای خود ترجیح دادیم (طبری نیز بصورت ضمنی و مبهم به سخنرانی وی و نکوهش عثمان اشاره کرده است: اشتر برخاست و از سختی جاهلیت و رفاه اسلام سخن آورد و از عثمان یاد کرد. مقطع بن عثیم عامری برخاست و به او گفت: خاموش باش که خدایت زشت بدارد... مردم برجسته و مقطع را نشاندند. وی دوباره برخاست و گفت: تحمل نخواهیم کرد که پس از این کسی از پیشوایان ما به بدی یاد کند) در صفین مالک در هنگام مبارزه با محمد بن روضه، شعری به این مضمون سرود: خداوند نه تنها عثمان را از میان برد، بلکه شما را نیز به خواری و ذلت دچار میکند. این شعر در جواب رجز محمد بن روضه بود که گفته بود، ای ساکنان کوفه، ای فتنه انگیزان، ای قاتلان آن مرد بی آزار... اشعار زیادی از اشتر و دیگر یاران علی علیه السلام در جمل و صفین سروده شده است که در برابر خونخواهی عثمان از سوی بصریها و شامی ها، خلیفه سوم و اعمال و رفتار وی را نکوهش میکردند و او را نعثل خطاب میکردند، یعنی کسی که در دین و سنّت بدعت پدید آورد. یکی از محققین غربی مینویسد: جوّ کوفه در هنگام ورود علی علیهالسلام به آنجا آنقدر علیه عثمان بود و یاوران علی از عثمان به قدری با زشتی یاد میکردند که عثمانیهای این شهر تحمل آنرا نداشتند و به جزیره مهاجرت کردند، هر چند علی علیه السلام از دشنام دادن به عثمان راضی نبوده است، بنابر آنچه گفته شد، میتوان نتیجه گرفت که مالک اشتر در شورش علیه عثمان و تلاش در این زمینه و محاصره خانه عثمان نقش فعالی داشت و این کار را برای جلوگیری از انحراف در دین و بدعتهای خلیفه و عمالش لازم میدانست/ نصربن مزاحم، ابن سعد، کاتب واقدی، ابن عساکر دمشقی، محمدبن جریر طبری، شهاب الدین احمد نویری.
سلمان فارسی بخش ۴۶
سخنرانى در مسجد: خليفه روز جمعه، پنج روز پس از وفات رسول خدا (ص) در مسجد پيامبر (ص) بر فراز منبر به سخنرانى مشغول بود، كه دوازده نفر صحابى شجاع و جان بر كف وارد شدند. نخست خالد بن سعد بن عاص، به پا ايستاد و با فرياد سخنان پيامبر (ص) درباره سابقه درخشان و مبارزه هاى مؤمنانه على علیهالسلام را بيان كرد كه عمر با داد و فرياد از او خواست تا ساكت شود. آنگاه سلمان كهنسال، در ميان آن هياهوى وحشت انگيز ايستاد و خطاب به ابوبكر فرياد برداشت: كرديد و نكرديد و ندانيد چه كرديد؟! آيا اين منصب را بر چه اساسى اختيار كرده اى؟ و اگر چيزى از تو سؤال شود كه آن را نمیدانى از چه كسى مى پرسى؟ به چه دليل خود را بر كسى كه دانشمندتر و نزديك تر به پيامبر (ص) و آگاه تر به احكام كتاب خدا و سنّت رسول اوست مقدّم داشته اى؟ مگر پيامبر (ص) در زمان حيات خويش او را بر ديگران مقدّم نمیداشت؟ و هنگام وفات هم سفارش او را به شما نكرد؟ به چه دليل وصيت پيامبر (ص) را ناديده گرفتيد و عهد و پيمان را شكستيد و حتّى از فرمانبرى اسامه بن زيد كه به دستور پيامبر فرماندهى سپاه را داشت تخلّف كرديد؟ راستى؛ چگونه جرأت كرديد دستور پيامبر را ناديده بگيريد؟ و اين بار سنگين گناه را تحمّل كنيد؟ البته هنوز هم خيلى دير نشده و راه توبه باز است و میشود قبل از مرگ، با خدا آشتى كرد و از راه خطا به صواب بازگشت. پس از خطابه حكيمانه سلمان، ده نفر ديگر از اصحاب رسول خدا (ص) سخنرانى كردند و فضيلتها و منقبت هاى حضرت على (ع) را برشمردند و سفارش هاى رسول خدا (ص) درباره اولويت حضرت على (ع) را بيان داشتند، امّا در مقابل جواب قانع كننده اى از آنها دريافت نكردند. جز اينكه برخى با توسّل به خشونت، مجلس را تا حدّى آرام كردند و آن روز با اين وضع گذشت. مدتى نگذشت كه رفت وآمدها و تهديدها براى گرفتن بيعت از على (ع) كم كم شروع شد، تا اينكه آن حضرت را با زور شمشير و تهديد به مسجد آوردند (و آن بزرگ مرد هم كه براى بر هم خوردن اساس اسلامى كه براى آن خون دلها خورده و شمشيرها زده بود و احياى سريع سنّت هاى پيش از اسلام را احساس میكرد) در آن هنگام كه با خواندن آيه اى از قرآن، از زبان حضرت موسى بن عمران، مظلوميت خويش را بيان داشت و با خطاب به قبر پيامبر (ع) شكوه سر داد و بعنوان بيعت، دست او را به دست خليفه گذاشتند. البته پس از آن معاويه اين حالت بردن حضرت على (ع) را به مسجد، كه به قول خود: چون شتر مهار كرده او را به مسجد میكشيدند تا بيعت كند، را نكوهش میكرد، ولى آن حضرت در جواب او میفرمود: وما عَلى المُسلِمِ مِنْ غَضاضَةٍ في أنْ يَكونَ مَظلوماً، ما لَم يكُنْ شاكّاً في دِينِه، وَ لا مُرتاباً بيَقينِهِ: براى يك مسلمان ننگ و نكوهشى نيست، كه براى ثبات در دين خود مظلوم واقع شود، تا مادامى كه در دين دارى و يقين خويش گرفتار شك و ترديد نشده باشد. سلمان هم در حالیكه در صورت على (ع) نگاه میكرد و منتظر اشاره آن حضرت بود، دست چپ خود را جلو برد و گفت: چون با دست راست با على (ع) در زمان پيغمبر (ص) بيعت كردهام با آن دست، با ديگرى بيعت نخواهم كرد، اكنون اين دست چپ من در اختيار شماست. به هر ترتيب، بيعت اجبارى صورت گرفت امّا سلمان در آخرين ناله هاى خود به آنها گوشزد كرد: با كسیكه سنّ بيشترى داشت بيعت كرديد، امّا درباره اهل بيت پيامبر (ص) به خطا رفتيد، اگر اهل بيت: را بر میگزيديد، اختلافى در ميان شما به وجود نمى آمد و زندگى پر نعمتى داشتيد/ الاحتجاج، ناسخ التواريخ خلفاء، نهج البلاغه دكتر صبحى صالح، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد.
حديث :
امام صادق عليه السلام فرمود: حواريون به حضرت عيسى عليه السلام عرض كردند: سخت ترين چيز چيست ؟ حضرت فرمود: سخت ترين چيزها خشم خداوند عزوجل است . عرض كردند: به چه وسيله اى از خشم خدا در امان باشيم ؟ فرمود: به اينكه بر ديگران خشم مگيريد. عرض كردند: آغاز و نقطع شروع خشم چيست ؟ فرمود: خود بزرگ بينى و تكبر و كوچك شمردن مردمان.
حديث :
امام صادق عليه السلام فرمود: همانا كه حسد ايمان را مى خورد چنانكه آتش هيزم را مى خورد.
حديث :
امام صادق عليه السلام از پدر بزرگوارش روايت فرمود: همانا كه خداوند تبارك و تعالى كتابى از كتابهايش را بر پيامبرى از پيامبرانش فرو فرستاد و در آن كتاب آورد كه : به زودى گروهى از آفريدگان من پا به عرصه وجود خواهند گذارد كه دنيا را به وسيله دين مى ليسند و پوستهاى ميش را بر خود مى پوشند ولى قلبهايى همچون قلب گرگها دارند و دلهايى كه از (صبر زرد) هم تلخ ترند و زبانهايشان شيرين تر از عسل و كردارهاى پنهانى آنان بدبوتر از مردار است آيا مرا فريب مى دهند يا به من نيرنگ مى زنند و يا اينكه بر من دليرى مى كنند پس به عزتم سوگند مى خوردم كه براى آنان فتنه اى را مقدر مى كنم كه مهارش رهاست تا آنجا كه آن فتنه به اطراف و جوانب زمين مى رسد و شخص بردبار را هم سرگردان و حيران وا مى گذارد.