۴۴۶- آب حیات
روزی حضرت سلیمان (ع) در کنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل میکرد. سلیمان (ع) همچنان به او نگاه میکرد که دید او نزدیک آب رسید. در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود. مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت. سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر میکرد. ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود. آن مورچه از دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت. سلیمان (ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید. مورچه گفت: ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی میکند. خداوند آن را در آنجا آفرید او نمیتواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل میکنم. خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا بسوی آن کرم حمل کرده و ببرد. این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ میگذارد، من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم میرسانم و دانه گندم را نزد او میگذارم و سپس باز میگردم و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد میشود، او در میان آب شنا کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز میکند و من از دهان او خارج میشوم. سلیمان به مورچه گفت: وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای؟ مورچه گفت: آری او میگوید: ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمیکنی، رحمتت را نسبت به بندگانت فراموش نکن.. ما هم حاجتمون رو از خدا بخواهیم، چون خودش گفته: ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ: ﻣﺮﺍ ﺑﺨﻮﺍﻧﻴﺪ ﺗﺎ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺍﺟﺎﺑﺖ ﻛﻨﻢ.

ای جوانبخت وزيری كه كند افسر سر
خاك پايت چو بدين گنبد خضرا برسد
جان هر خسته ز لطف تو دوا كسب كند
دل هركس ز عطايت به تمنی برسد
ملك را چون تو عميدی چو خدا روزی كرد
ركن اسلام ز نام تو به اعلی برسد
خسروا بنده عبيد از كرمت دارد چشم
كش ز يمن نظرت كار به بالا برسد
صلی الله علیک یا صاحب الزمان.
تحقیق پیرامون شخصیت و انجیل برنابا، بخش چهارم، تاریخچه اناجیل و رواج انجیل برنابا:
نسخه ی سریانی: نویسنده ی معروف جلال آل احمد در مقدمه ی کتاب زن زیادی اظهار میدارد که یک نسخه ی انجیل برنابا به زبان سریانی نزد دوست کشیش خود دیده است. البته نسخه مزبور چون به زبان سریانی است باید یا نسخه ی اصل این انجیل یا کمی قدیم تر از نسخه ی ایتالیایی باشد.
نسخه ی کتابخانه ی دانشگاه توکیو ژاپن: یکی از مسلمانان مقیم ژاپن به نام مثنى القرطاس در نامه ای که برای مجله ی مکتب اسلام سال یازدهم فرستاده مینویسد: از اخبار جالب آنکه اخیراً سید حسین خان علی از یک نسخه ی قدیمی از انجیل برنابا در کتابخانه توکیو آگاه شد و بلافاصله به خرج خود، بخاطر اهمیت موضوع، از مجموع صفحات آن عکسبرداری کرد تا این نسخه در دست مسلمانان قرار گیرد. ما تاکنون از تحقیقات خود درباره ی نسخه ی مذکور چیزی به دست نیاورده ایم، و در انتظار اطلاع بیشتر هستیم. امیدواریم که برادران مسلمان ژاپنی به لطف خود خصوصیات نسخه را برای ما فرستاده و ما را ممنون عواطف خویش بنمایند. آنچه بیان شد فشرده ای از تاریخ شگفت انجیل برنابا تا امروز بود. در این تاریخچه عموماً استناد ما به کتابهای مسیحیان بوده است. در مقابل، برخی از وابستگان کلیسا، سخنانی گفته اند که در بخشی مخصوص آورده میشود، و آنگاه به آن خواهیم پرداخت.
نشری به تعالیم عیسی مسیح علیه السلام: در انجیل آمده است که عیسی مسیح فرمود: گمان مبرید که آمدهام تا تورات یا صحف انبیاء را باطل سازم، نیامدهام تا باطل نمایم بلکه تا تمام کنم. انجیل متی باب ۵ فراز ۱۷. از این فراز در مییابیم که عیسی برای تکمیل شریعت که به دست یهود ناقص و تحریف شده بود آمد و هدف آن حضرت تمام کردن آن بود. قرآن مجید هم این موضوع را نسبت به حضرت مسیح گوشزد میفرماید: و آنگاه که عیسی با معجزات روشن آمد فرمود من برای شما حکمت آوردهام تا برخی از آنچه که اختلاف دارید بیان کنم، پس، از کیفر خداوند بپرهیزید و فرمانم ببرید. همانا خدا پروردگار من و پروردگار شماست، پس او را بپرستید، راه راست تنها این است. الزخرف. مسیح در تعالیم خود به تورات استناد میفرمود و نقاط انحراف یهودیان را طبق تورات نشان میداد، در محکم کردن شریعت موسی میکوشید و مردم را به پارسایی و شایستگی دعوت میفرمود. درود بر او باد در روزی که به دنیا آمد و روزی که از دنیا برود و روزی که برای زندگی دیگر برانگیخته شود. عیسی خود به احکام تورات پایبند بود و شاگردان راستین او نیز پس از او چنین بودند. پس از آن حضرت، حتی زنان مسیحی میدانستند که روز شنبه طبق شریعت باید تعطیل باشد (لوقا ۲۳: ۵۶) اصولا، احکام الهی با حکمتها و فلسفههایی همراه است که لغو کردن آنها به مخالفت با آن حکمتها و زیر پا گذاشتن آن است. فقط قسمتی از احکام که قابل تغییر و اعتباری است، قابل نسخ (تبدیل یا برداشتن) است. مثلاً گوشت خوک خطرناک و ضررهای روحی و جسمی آن بسیار سخت و جبران ناپذیر است، از این رو هیچ آیینی نمیتواند خوردن آن را تجویز کند. اما حکمی چون قبله که به طرف آن باید نماز خوانند جنبه ی اعتباری و سیاسی دارد. زیرا چنانکه معلوم است خدا در قبله گاه ننشسته بلکه در همه جا وجود دارد و همه سو، سوی اوست، پس ممكن است به جهاتی گاهی بطرفی و گاهی دیگر بطرفی دیگر باشد که البته باید برای نسخ حکم قبلی به حکم ثانوی غرضی و مقصودی حکیمانه در بین باشد. همان سالهای اولی که مسلمانان به مدینه منوره هجرت کرده بودند از طرف پروردگار حکم آمد که قبله را از طرف اورشلیم (بیت المَقدِس) بطرف مکه تغییر دهند. در حالی که مسلمانان به پیامبر بزرگ (صلی الله عليه وآله و سلم) اقتدا کرده مشغول نماز بودند، فرستاده خداوند با فرمان الهی آمد: ... رویت را بطرف مسجد الحرام (در مکه) بگردان، و ای مسلمانان هر کجایید رویتان را سوی آن کنید... البقره. در تاریخ اسلام اشاره شده است که پس از هجرت مسلمانان به يثرب (مدينة الرسول) يهوديان، که در آن شهر عده شان کم نبود، به مسلمانان زخم زبان میزدند که شما به قبله ی ما نماز میگزارید و کعبه ی خودتان را که به آن طواف میکنید متروک گذاشته اید و مساله ی قبله که جهت گیری مسلمانان به آن مربوط بود برای اسلام و مسلمین بسیار اهمیت و حساسیت داشت. رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) گاه و بیگاه رو به آسمان میکردند به نشانه ی آنکه خداوند درباره ی قبله حکمی دهد تا اینکه آیات قبله نازل شد. باز هم خداوند متعال برای اینکه دهان بدگویان را ببندد توضیح بیشتری راجع به قبله فرمود: بزودی کسانی از مردم که نادانند خواهند گفت چه چیزی سبب شد که اینان از قبله ی پیشین خود روی بگردانند؟ ای پیامبر بگو مشرق و مغرب تنها برای خداست، و او هر که را بخواهد به راهی راست راهنمایی میفرماید.. البقره. البته اگر حکم ثانوی از طرف خداوند نمی آمد، مسلمانان تا امروز هم که ۱۴۰۰ سال از اسلام میگذرد به طرف بیت المَقْدِس نماز میگزاردند و از پیش خود حکمی وضع نمیکردند. زیرا نمیدانستند که این حکم قابل تغییر و زوال است.
تعالیم مسیحیت از کجا سرچشمه گرفته است؟ در قرن حاضر عده ای از دانشمندان غرب مشاهده کردند که بین عقاید مسیحیان و بودائیان و هندوان تشابه عجیبی یافت میشود. آنان در مطالعات خود متوجه شدند که عقاید تثلیث (سه گانه پرستی)، فدای مسیح، به دار رفتن او و سایر مسایل اعتقادی مسیحیان عیناً در مذاهب خاور دور و بت پرستان دیگر وجود داشته است و مسیحیان این عقاید را از آنان گرفته اند. دانشمندان محقق، حتی در برابر جملههایی از انجیل فرازهای مشابهی در کتابهای بودایی و هندو یافتند که حیرتشان را برانگیخت. آنان دیدند که حتی القاب گوسفند خدا، فرزند خدا، بردارنده ی گناهان، فدا شونده.. و غیر اینها که به مسیح اطلاق میشود در آن مذاهب نیز هست. و چون سابقه ی تاریخی آن ادیان بیشتر است، دانشمندان نظر دادند که مسیحیان این عقاید و القاب را از آن ادیان گرفته اند. کتابهایی در این باره نگاشته شد. از آن جمله کتابی هم به زبان عربی تألیف شد که به الْعَقَائِدُ الْوَثَنِيَّةُ في الدِّيَانَةِ النَّصْرَانِيَّةِ نامیده میشود. مؤلف این کتاب دانشمندی از لبنان به نام محمد طاهر التنير است.
طومارهای بحرالمیت: در سال ۱۹۴۷ در بیابانهای فلسطین در ساحل بحرالمیت طومارهایی در غاری زیر زمین کشف شد که جنبشی فکری در تاریخ مسیح و مسیحیت بوجود آورد. این طومارها که شامل قسمتهایی از کتابهای مقدس و غیر آن است حدود ۲۰۰۰ سال قدمت دارد، یعنی در حدود عصر حضرت مسیح علیه السلام نوشته شده است. دانشمندان پس از مطالعه طومارها فهمیدند که آنها به فرقه ای از یهودیان به نام اِسِنی ها مربوط است. این طایفه در صحراها زندگی میکردند و افکاری عرفانی داشتند و انتظار مسیح اسراییل را میکشیدند. آنان نوشتههای خود را در کوزه کردند و در غارهایی در عِین گِدی در کناره ی دریای میت به ودیعت نهادند و پس از آن به سرنوشتی نامعلوم گرفتار شدند. (دریای مرده در کرانه باختری رود اردن قرار دارد و در برخی منابع از آن با نام دریاچه نمک یاد شده است. دریای مرده، در واقع، دریاچه ای نمکی بین اردن و فلسطین اشغالی است. سواحل اطراف آن پست ترین نقطه ی خشکیهای زمین است. ارتفاع گودترین نقطه آن ۴۲۲ متر کمتر از سطح دریا است) کشف این طومارها، انعکاس عجیبی در محافل علمی جهان داشت. در ابتدا برخی آنها را جعلی میپنداشتند و پس آزمایشهای فنی ثابت گردید که در عصر مسیح نگاشته شده است. دانشمندان گفتند طومارهای کشف شده در وادی قُمران کناره بحرالمیت نظریه ی علمی ما را نسبت به مسیح و ابتدای مسیحیت تغییر خواهد داد. حدود چهار هزار کتاب درباره ی این طومار نوشته شد. از آن جمله کتابی است به نام (مقصود طومارهای بحرالمیت) که بسیار جالب است، در آن کتاب پس از تحقیق درباره ی محتویات طومارهای مذکور چنین آمده است: نظریه ای که یک تن مسیحی عامی درباره ی بوجود آمدن مسیحیت اتخاذ میکند آنست که مسیح انجیل خود را تبلیغ کرد، بعنوان مسیح و منجی مُرد، از مردگان برخاست و کلیسای مسیحی را تأسیس کرد که در سراسر جهان با فعالیت حواریان انتشار یافت. یا اگر به برانگیخته شدن دوباره معتقد نباشد گوید حواریان با روح عیسی تحریک شدند و کلیسای او را بر مبنای انجیلش تأسیس کردند. و نیز مسیحی عامی اظهار میدارد که عیسی یک تن یهودی بود که سنن و فرهنگ یهودی را به ارث برده بود. علاوه بر این اظهار میکند که حواریان برداشت هایی از انجیل عیسی داشته و تعالیم او را بسط دادند، و همچنین میگوید که رسولان در اثر آنچه در دوره ی زندگی با عیسی دیده و شنیده بودند و در اثر تجربیات شخصی خود پس از آن دوره، در یافتند که او منجی و پروردگار بشریت و پسر خدا بوده است. نعوذاًباالله به هر حال، او شکل عقیدت مسیحی را چنین بیان میکند و اصلا بخاطرش خطور نمیکند که مقدار زیادی از آن پیش از مسیحیت وجود داشته است (شاید به استثنای آنچه پیش از این توسط حضرت موسی و انبیا اظهار شده بود) و نمیداند که بسیاری از آنها به آن مبانی متکی است که در کتاب مقدس یافت نمیشود. چیزی که عامی نمیداند اما دانشمند میداند این است که در عصر مسیح و پس از آن بت پرستان برای خدایان خود معتقداتی و نامهایی گفتند که عین آنها در عقیدت مسیحیت اظهار شده است. میترا منجی بشریت بود، (میترا در پارسی باستان مهر بوده است که نام الهه خورشید است) و همین طور تموز، ادونیس، و اوزیریس، این عقیده که مسیح بعنوان منجی (فادی) شناخته شود، که سرانجام در مسیحیت وارد شد، یک اعتقاد یهودی نبود و مسیحیان اولیه در فلسطین هم به آن معتقد نبودند. آن مسیحی که یهودیان و مسیحیان یهودی الاصل انتظار میکشیدند پسر خدا نبود، بلکه پیامبری از طرف خدا بود، کسی نبود که خونش کفاره گناهان دیگران شود، بلکه میخواست از راه ایجاد حکومت مسیحایی بر روی زمین مردم را نجات بخشد. مسیحیان یهودی الاصل به نجاتی که ایشان را اجازه ی دخول در آسمان دهد چشم ندوخته بودند، بلکه به نجاتی که نظام جدیدی روی زمین تأسیس کند، اعتقاد داشتند، و این مطلوب آنان بود، گرچه به فناناپذیری و جاودانگی معتقد بودند. در زمانی عقیده مسیحیت بین بت پرستان رواج یافت که عقیده ی به عیسی بعنوان خدای نجات دهنده پدیدار گشت. این عقیده کاملا بر آنچه که پیش از آن بود بویژه میترا منطبق میگردد. همین ۲۵ ماه دسامبر (انقلاب شتوی) سالروز تولد میترا بود که توسط مسیحیان بت پرست، سالروز تولد عیسی شد. حتی روز سبت (شنبه) یعنی هفتمین روز یهودیان که توسط خداوند در شریعت موسی (تورات) مشخص شده و خداوند آن را تقدیس کرده است که پس از آفرینش مخلوقات، در آن روز استراحت نمود زیر قدرت افکار میترایی به روز اول (یکشنبه) که روز خورشید فاتح است، تبدیل شد. در زمان گسترده شدن مسیحیت، در حوزه ی مدیترانه منطقه ای نبود که فکر مادر باکره (مودر ویرجین) و فرزند او که باید (در راه گناهان) بمیرد وجود نداشته باشد. در اصل زمین خود الهه ای بود که در هر بهار باکره است. فرزند وی میوه ی زمین است که برای مردن به دنیا میآید، و همین که مُرد در زمین دفن میشود تا تخم میوه ی بعدی باشد که، دوره ی تازه ای بوجود آورد این افسانه ی رستنی بود که داستان غم انگیز، خداوند رهاننده، (گاد ساویور) و مادر غمدیده، (دالاراس مودر) بگونه ای ماهرانه از آن ساخته شد. گردش فصول روی زمین با گردشی مانند آن در آسمانها مربوط میشد. این عقیده نیز وجود داشت که الهه ی باکره همان برج سنبله (یکی از دوازده برجی که به عقیده قدما آفتاب در آنها سیر میکرد، نامهای دیگر آن، عذراء، باکره، ویرگو، است) است که درست همان هنگام که ستاره شعرای یمانی در مشرق تولد تازه ی خورشید را اعلام میکرد، وی در قسمت شرقی آسمان بالا میرفت. عبور خط افقی در میانه ی سنبله، رمز پذیرفته شدن باکره که توسط خورشید اعطاء گردیده است. افسانه ی زمین بدینگونه با افسانه ی آسمان در آمیخت، و این دو با افکار قهرمانان واقعی و غیر واقعی باستان مخلوط گردید و داستان قهرمان فدا شونده را بوجود آورد. غاری که زادگاه عیسی محسوب گردید، از پیش زادگاه هوروس بود که پس از آنکه بزرگ شد اوزیریس گردید که باید برای رهایی طایفه ی خود بمیرد، ایزیس یا مادر غمدیده بود. مقدار غیر قابل شمارشی از این آیینهای معتقد به فدا وجود داشت که توسط نویسندگانی چون سر جیمز گ. فریزر در کتاب خود (شاخه زرين) و دانشمند بزرگ و متخصص ادبیات یونان و روم استاد ژیلبر موری شرح داده شده است. در این آیینها مقدساتی پایه گذاری شد که پس از این، مقدسات مسیحی نامیده شد. شام آخر، عشای ربانی، به میترا پرستی، تعلق داشت که پس از آن برای پیوستن به شام مسیحیت فلسطینی از آنان عاریت گرفته شد. نه تنها مقدسات بلکه یک سری اعتقادات از قبیل، خون بره، یا قربانی و تعمید در خون آن در میترا پرستی، به همان موازات از میترا پرستی گرفته شد. و نه تنها معتقدات مذهبی بلکه تعالیم اخلاقی همچنین از آیینهایی که به مسیحیت میگرویدند جذب گردید. به علاوه تعالیمی اخلاقی نیز وجود داشت که مربوط به آیینها نبود، مانند تعالیم رواقیان. ارتباط مسیحیت به بت پرستی به اندازه ای وسیع است که چنین به دست میآید که یک مسیحیت یهودی الاصل وجود داشته و در حقیقت این هسته ای بوده برای مسیحیتی دیگر که بسیار کم از طرف مسیحیان فلسطین ماده به آن رسیده است. باید بخاطر داشت که از همان ابتدا فقط چند صباحی به عیسی معلم و استاد گفته شد. او مسیح و نجات دهنده و پروردگار مسیحیان شده بود. و حالا آیا او بود یا میترا که فکر و اعتقاد به فدا نسبت به او تقویت شد و در تقدیس و احترام گذاشتن کلیسا به مرحله ای رسید که سرانجام اظهار شد که مسیح خدای نجات بخش است، نعوذاًبالله، یعنی تصمیمی که با رأی اکثریت به سال ۳۲۵ میلادی در شورای نیقیه اعلام و اتخاذ گردید. بنابراین باید نگریست چیزی که دانشمند میداند اما عامی از آن بی خبر است عبارتست از آن اندازه انحراف مسیحیت که اصولاً عيسى و شاگردانش در آن دست نداشته اند... نویسنده ی کتاب پس از چند سطر مینگارد: یک رابطه ی اصیل برای فاتح ساختن مسیح یهود در درگیری و زد و خورد آیینهای معتقد به فدا، پولس ترسوسی (پاوول تراسوس) است که هم یک یونانی مآب و هم قديس ملهم یهودی با یک درک ژرف از مسلک بت پرستی بود. او برای ترکیب و به هم پیوند دادن استادی ماهر و هم او نخستین کسی بود که اندیشه ی پیوند دادن اسرائیل را به آتن، معبد اورشلیم را به قربانگاه میترایی و یهوه ی فرقه ی اِسِنی را به خدای ناشناخته ی تپه ی آرو پاگوس در سر پرورانید. آنچه نقل کردم نوشته ی ا. پاول دیویس رهبر فقید کلیسای ال سولز است. این شخصیت علمی و مذهبی پس از مطالعات عمیق در طومارهای کشف شده از کناره ی بحرالمیت و کتابهای اصیل دیگر چنین اظهار میدارد که مسیحیت فعلی از مسیحیت نخستین جدا و در این مسلک، عقاید انحرافی بت پرستان بسیار وارد شده، بحدی که چهره های اصلی آن را مسخ کرده است. باید گفت که قرآن مجید نیز این حقیقت را یادآوری میکند که: عقیده ی پسر خدا بودن مسیح به گفتار کافران پیشین شباهت دارد. سوره ی توبه. چنانکه گفتم، این موضوع مسلم است و از نظر دانش امروز جای شک و شبهه نیست و اگر گاهگاه مبلغی مسیحی برای پولس یا اندیشههای او ارزشی قائل میشود، مامور است و معذور، یا اینکه بگفته ی آن دانشمند، عامی و کم اطلاع است، اینجا لازم میدانیم اشاره کنم که هفتمین پیشوای بزرگ ما حضرت امام موسی کاظم علیه السلام فرموده اند که هفت تن در جهنم سخت ترین عقوبت را خواهند دید یکی از آنان پولس است که نصاری (مسیحیان) را گمراه کرد. ضمن اینکه امام صادق علیهالسلام پولس را بخاطر این گمراهی لعن فرموده. نکته دیگر اینکه هنگام تولد مسیح، چند دانشمند ستاره شناس حضور رسیدند و از تولد وی تفتیش میکردند، زادگاه مسیح تا قرن هشتم میلادی جز میان رودان ایران عزیز بوده و در حقیقت این دانشمندان ایرانی از پایتخت به این استان کشورمان یعنی نیقیه سفر و تفحص کردند، که در بخش زبان و خط فینیقیه در حال مرور و بررسی آن هستیم، میتراییزم از جنبش های ایرانی بوده که یهودیان میترا و گوساله پرستی و جادو و کفریات را بهم بافتند و مسیحیت کفر آمیز را جعل کردند، در پست قبلی نیز اشاره کردم که برنابا، پولس را فردی شیطانی خواند و او را طرد کرد و نهایتاً هم با دسیسه او شهید گردید. بخاطر طولانی نشدن این پست در پستهای بعدی انجیل برنابا را پی میگیریم و البته متن کامل کتاب را همراه مقدمه ها همراه تجزیه و تحلیل در اینجا می آورم، انشاالله، ادامه دارد..
معنی چند لغت رایج در ادبیات پارسی:
هم درود: دو تن که یکدیگر را درود و سلام بگویند، ضمناً واژه ی درود هیچ پیوندی با واژه ی درودگر ندارد، درود واژهای از فارسی باستان است که ایرانیها هنگام رسیدن به یکدیگر میگویند و به دور از هر جنگ و آشتی و سازشی، یکدیگر را با گفتن درود می ستایند، اما فرق درود و سلام: هر دو واژه به عنوان احترام وارتباط استفاده میشه و هر دو معنی خوبی دارند، سلام از سالم بودن میاد ودرود هم از درستی در واقع معنی سلام همان درود هستش، واژه درود: به معنی ثنا، دعا، ستایش، آفرین، تحیت، سلام، رحمت، مثلاً هم درود آمدن؛ یکدیگر را خوش آمد گفتن است، مثل:
چو با یکدگر هم درود آمدند
به آن آب چشمه فرودآمدند.
ماه نکاسته: مخفف کلمه مرکب ماه ناکاسته، یعنی ماه کاسته نشده، ماه تمام، بدر، ماه شب چهارده، نظامی:
دبير عطارد منش را نشاند
كه بر مشتری زهره داند فشاند
يكی نامه درخواست آراسته
فروزان تر از ماه ناكاسته.
مانندگی: مانندی، شباهت، مشابهت، مضارعت،
ندیدم من اندر جهان تاجور
بدین فر و مانندگی با پدر،
فردوسی.
خضرا خرام: کلمه مرکب، خضرا هم به معنی سبز هست، بمعنی چمن زار و هم سبز و آبی یا نیلگون که به معنی آسمان بکار میره، و کلی چیزهای دیگه.. و خرام هم همان خرامیدن، خضراخرام، کسی که چون آسمان آهسته و دائم می خرامد مثال:
به آهنگ او خضر خضراخرام
به آهنگ پیشینه برداشت گام.
نظامی
پشته وار: کلمه مرکب پشته، و وار که گاهی بمعنی بار و گاهی بمعنی وار و گونه میاد، پشته در زبان فارسی به معنای تودهای از چیزها یا انباشتهای از مواد مختلف به کار میرود و در مواقعی به معنای صفی از اشیاء نیز استفاده میشود، گاهی پشته بمعنی تپه بکار میره، مثلاً پشته ای از کشتگان برجای ماند، گاهی برای بیان زیاد بکار میره که جمله مشخص میکنه معنی واقعی چی هست، نظامی :
شاه بهرام ازين قرار نگشت
سوی شير آمد از تنيزه دشت
در در و دشت هيچ پشته نبود
كه بران پشته شير كشته نبود
کلمه پشته رو در جای دیگه اینجوری بکار برده:
زر فرو ريخت پشته پشته چو كوه
تا كنند آن زمين گروه گروه
مثلاً در ادبیات ما اغلب برای کوله پشتی بکار رفته مثل همین کلام نظامی عزیز:
درين گفتگو بود شاه جهان
كه آن مرد وحشی ز در ناگهان
درآمد درآورد نزدیک شاه
یکی پشته وار از سمور سیاه
و گاهی خرپشته بکار رفته یعنی پشته بزرگ... و اینها بهانه ای هست برای اینکه لحظات خوشی را در کنار فرهنگ غنی پارسی خستگی در کنیم، و وسیله ای باشه برای نزدیکتر شدن بیشتر به فرهنگ کهن خودمون، در کنار دوستان خوبی چون شما، درود بر شما و سپاسمند.
آب حیات یا آب حیوان در خمسه نظامی و شاهنامه.
فردوسی بزرگ، میگه وقتی اسکندر در روم بود، بسوی غرب لشکر کشید. او به شهری رسید که مردم آنجا همگی هیکلی درشت، پوست سرخ و موهای زرد داشتند و به فرمان او درآمدند. پیرمردی به اسکندر گفت که چشمهای بنام آب زندگی در آنسوی جهان وجود دارد که در دل تاریکی پنهان شده است. او گفت که در کنار آن چشمه، شهری در کنار دریا است که خورشید در آنجا پنهان میشود. اسکندر به چشمه نزدیک شد و دید که خورشید چگونه در هنگام غروب به دریا فرو میرود. سپس، با راهنمایی خضر، به همراه تعدادی از سربازان برگزیده بسوی تاریکی حرکت کرد. بعد از دو روز و دو شب، در دو راهیای قرار گرفتند و اسکندر و خضر از یکدیگر جدا شدند. خضر با کمک انگشتری که اسکندر به او داده بود، به چشمه آب حیات رسید، اما اسکندر از مسیری دیگر رفت و به روشنایی رسید. در آنجا کوهی دید که چهار مرغ سبز روی چهار ستون نشسته بودند. آن چهار مرغ از اسکندر سوالاتی پرسیدند و بعد از پاسخ به سوالات آنها، اسکندر با راهنمایی آنها به قله کوه رفت. در آنجا فرشتهای بنام اسرافیل را دید که در حال آماده شدن برای دمیدن در صور و منتظر فرمان خداوند بود. فرشته به اسکندر چنین نصیحت هایی کرد: ای انسان، تا چه زمانی میخواهی بیوقفه تلاش کنی؟ روزی صدایی به گوشت خواهد رسید که به تو میگوید تاج و تخت خود را برای دیگری بگذار و آمادهی سفر شو. اسکندر گفت که سرنوشت وی چنین رقم خورده است. سپس، با ناله و اندوه از کوه پایین آمد و دوباره به سمت تاریکی حرکت کرد. در همین زمان بود که ناگهان صدایی از کوه بلند شد: هر کسی که از کوه سنگی بردارد، از آنچه در دست دارد، پشیمان میشود. و اگر سنگی برندارد، باز هم پشیمان خواهد شد.. وقتی سپاهیان از چشمه بیرون آمدند، سنگها را دیدند که همگی به درّ و یاقوت تبدیل شدهاند. آن کسی که سنگی برداشته بود، از اینکه چرا بیشتر برنداشته پشیمان بود (حرص) و آن کسی که هیچ سنگی برنداشته بود، هم افسوس میخورد (طمع)
خب حالا نظامی: به گفته نظامی بزرگ، اسکندر در یک مجلس بزم داستان آب زندگی را شنید و تصمیم گرفت به همراه سپاهیانش بدنبال آن برود. آنها به سمت تاریکیهای زیر قطب شمال حرکت کردند. چون تعداد سپاهیان زیاد بود و حرکت آنها مشکل بود، آنها توانستند خود را به غاری برسانند که در دشتی وسیع قرار داشت. عده زیادی از سپاهیان در آنجا ماندند و دشت را آباد کردند و به آنجا (بن غار) گفتند که کمکم به (بلغار) تبدیل شد.
از آن جمع كانجای شد جای گير
شد آن بوم ويران عمارت پذير
بن غار خواندش نگهبان دشت
به نام آن بن غار بلغار گشت
اسکندر، تعدادی از جوانان شجاع و نیرومند را انتخاب کرد و با آنها بسوی تاریکی رفت. بعد از یک ماه، به جایی رسیدند که دیگر نشانی از نور خورشید نبود. در اینجا، جوانی را میبینیم که برخلاف دستور اسکندر، پدر نود ساله بیمارش را با خود آورده بود. در این موقعیت سخت، آن پیرمرد راهنمایی کرد که باید اولین بچه مادیانی را که دیدند را جلوی چشم مادرش در ابتدای تاریکی قربانی کنند و بعد وارد تاریکی شوند. در هنگام بازگشت، مادیان مادر باید جلوتر باشد تا با راهنمایی او، اسکندر و همراهانش را به همانجایی که فرزندش را قربانی کردهاند، برساند. خب، اینو اضافه کنم که.. نظامی جان، داستان ورود اسکندر به تاریکی را مطابق با سه روایت (پارسی، رومی و عربی) نقل میکند. در روایت پارسی، خضر نبی علیهالسلام پیشروی سپاه بود و اسکندر به او گوهری داد که خاصیتش این بوده، وقتی به چشمه آب حیات نزدیک میشد، میدرخشید. از خضر خواست که هر وقت چشمه را پیدا کرد و از آن نوشید، او را هم خبر کند. خضر چشمه را پیدا کرد، از آن نوشید و بدنش را شست. الیاس همراه خضر بود و هر دو به چشمه رسیدند. سفرهای پهن کردند تا غذا بخورند. در سفره، ماهی خشک شدهای بود که ناگهان در آب افتاد و دوباره زنده شد. اینگونه بود که خضر و الیاس نیز به آب حیات دست یافتند. اما اسکندر و سپاهش دماغ سوخته، راه را گم کردند. خب، روایت عربی، برخلاف روایتهای پارسی و رومی، چشمه آب حیات را در جای دیگری قرار داده است. در این روایت، الیاس و خضر از چشمه آب حیات نوشیدند و چون زندگی جاودانه یافتند، از بقیه انسانها دوری کردند. الیاس به دریا رفت و خضر به صحرا. بعد از اینکه اسکندر نتوانست به چشمه برسد و از آب آن بنوشد، به فکر بازگشت افتاد. در این حال، فرشتهای دست او را گرفت و گفت: تو سراسر جهان را تسخیر کردهای، اما هنوز ذهنت از آرزوهای بیپایه سیر نشده است. فرشته، سنگی به او داد و از او خواست چیزی هموزن با آن پیدا کند. وقتی اسکندر از تاریکی خارج شد، هرچیزی را با آن سنجید، اما سنگ از همه سنگینتر بود. در این هنگام خضر ظاهر شد و گفت آن را با خاک برابر کن تا هموزن شوند. روایت پارسی که نظامی نقل کرده، بسیار شبیه و حتی همسان با داستانی است که فردوسی قبل از او نوشته است. شاید نظامی، روایت فردوسی را به عنوان اساس داستان خود انتخاب کرده باشد. وقتی ذوالقرنین همه جهان را فتح کرد، یک روز نشسته بود و به مرگ فکر کرد و زار زار گریست. به او گفتند: چه شده است؟ او گفت: وای از مرگ که در نهایت باید مرد. سپس گفت: من هر حیلهای که میشد، بکار بردم تا جهان را فتح کنم. حالا آیا کسی هست که بتواند مرگ را چاره کند؟ حکیمانش گفتند: هیچ حیلهای برای مرگ وجود ندارد، مگر اینکه چشمه آب حیات را پیدا کنی و از آن بنوشی. اسکندر پرسید: از کجا باید جستجو کنم؟ آنها پاسخ دادند: از تاریکی…
اما در تفسیر ابوبکر عتیق سورآبادی گفته: در روایات اسلامی آمده که کسی که اسکندر را از وجود چشمه آب حیات آگاه کرد، فرشتهای بنام رفائیل بود. رسیدن به تاریکی و چشمه، دوازده سال طول کشید. در نوشتهای دیگر آمده که علت جستجوی ذوالقرنین برای چشمه آب حیات این بود که خواست زنده بماند تا بتواند خدا را عبادت کند. شایدم خواسته به این بهانه کلک بزنه.
اما منشأ تاریخی این حکایت: داستان رفتن اسکندر به تاریکی، در واقع یادآور عبور او از کوههای پاراپامیزاد در شمال افغانستان است. توصیفاتی که سرداران اسکندر از دشواریهای این مسیرهای کوهستانی و تاریک کشنده کردهاند، اغراق آمیز نیست، بلکه تمثیل از مشقت و سختی یافتن حقیقت هست، وگرنه آب حیات تشابه زیادی به شب قدر داره، ۳۶۰ راهرو تمثیل ۳۶۰ شب سال هست و اصل این حکایت افسانه و دروغ نیست و البته منبع این حکایت و رفتن ذوالقرنین به تاریکی و ظلمت در قرآن اشاره شده است، ولی جزئیات آن متفاوت هست.
مانا باشید و سرافراز، مرد تنهای شب.
حديث :
از امام باقر عليه السلام يا امام صادق عليه السلام روايت است كه فرمود: كسى كه در دلش به اندازه خردلى كبر باشد به بهشت وارد نمیشود، راوى گويد: عرض كردم: همانا جامه اى نيكو به بر میكنيم پس دچار عجب و خودبينى میشويم (آيا اين حالت، مانع بهشت رفتن ماست؟) حضرت فرمود: (خير) بلكه اين حالت بين شخص و خداى عزوجل است (و موجب پايمال شدن حق ديگران نيست)