از سحر عطر دل انگیز تو پیچیده به شهر

باز دیشب چه کسی خواب تو را دیده به شهر

دیدم از پنجره خانه هوا طوفانی‌ست

بار دیگر نکند بال تو ساییده به شهر

رود اروند خبر داده به کارون که نترس

دلبر ماست گمانم که خرامیده به شهر

مصلحت نیست هوا عطر تو را حفظ کند

شاهدم ابر سیاهیست که باریده به شهر

شاهدم این همه نخل‌اند که ایمان دارند

هیچ کس مثل تو آن روز نجنگیده به شهر

همچنان هستی و می‌جنگی خود می‌دانی

دشمنت دوخته از روی هوس دیده به شهر

مثل طفلی که بچسبد به پدر وقت خطر

شهر چسبیده به تو، خون تو پاشیده به شهر
: کاظم بهمنی


مي شمارم يكي يكي از دور

اختلاف ِ مداد هايت را

دوست دارم به جاي تو يك بار

حل كنم اتحاد هايت را

مثل يك بچه ي نديد بديد

دوست دارم كه گوشه ي پيانو

كاغذ ِ نـُـت نويسي ات باشم

« im calling you » كه مي خواني

لهجه ي انگليسي ات باشم

« آروزهاي مـُـضحكي دارم »

دوست دارم ادامه اش بدهم

بازي ِ احمقانه ي دل را

كُمكم كن درست بگذارم

آخرين تكه هاي پازل را

نقشه ي ما هنوز كامل نيست

دوري و هيچ راه حلــّي را

چشم هايم نمي كند اثبات

ديدنت ساده نيست ... حتي با

عينك ِ دور بين ِ‌آستيگ مات !!!

فاصله سوت مي كشد در شب

در قطاري كه تو در آن هستي

خانه ام روي ريل بود اي كاش

كوركورانه دوستت دارم

شعرهايت بريل بود اي كاش

پاك كن خط چشم هايت را

آرزوهاي لمس كردني ام

بي حساب و كتاب مي ماند

نسبت من به تو طبيعي نيست

مثــلِ آتش به آب مي ماند

تو كتاب ِ علوم را خواندي ؟

نيوتن كشف كرده رازت را

در مني كه نچيده افتادم

نرسيدم به دست هاي تـو و

مثل سيبي رسيده ... افتادم

امتحانات من نهايي بود!

عشق را قهوه اي تر از هر روز

ته فنجان ادامه مي دادم

نصفه شب ، زير ِ نور مهتابي

داشتم بــــــــه تو نامه مي دادم

پدرم كارنامه ام را ديد

«قطعيت» ها هجوم آوردند

در دلم «انقلاب» و آشوبي است

من نمي دانم از چه مي ترسم

پدرم مرد ِ « نــسـبـتا » خوبي است !

ــ «سي و يك سال» اختلاف كم است ؟ ــ

زندگي هرچه بوده كم بوده

زندگي هرچه هست بسيار است

ما همین بوده ایم از اول

دست بالاي دست بسيار است

دست بالاي دست بسيار است...
: یاسر قنبرلو

عکس نوشته عاشقانه

کوچ کردم که دلم را به کسی نسپارم

حس خوبیست که من اینهمه بی آزارم

عشق احساس قشنگیست ولی من شخصا

دیدگاهی متفاوت به دو عاشق دارم

یائسه نیست دلم ذائقه ام احساسی ست

این دروغ است که عاشق زده ای بیمارم

خوش ندارم به کسی قولی وقلبی بدهم

که به یک حادثه روزی دل ازاو بردارم

این دلیلی ست که در این سفر تنهایی

از مسیری که به عشقی برسد بیزارم

در زمانیکه به آخر برسد شک وفریب

بذر یک عاطفه در خاک تنم می کارم.


ای درآمیخته با هر کسی از راه رسید

می توان از تو فقط دور شد و آه کشید

پرچم صلح برافراشته ام بر سر خویش

نه یکی، بلکه به اندازه ی موهای سفید

سال ها مثل درختی که دم نجاری ست

وقت روشن شدن اره وجودم لرزید

ناهماهنگی تقدیر نشان داد به من

به تقاضای خود اصرار نباید ورزید


سوی تو می‌آیم تو از من می‌گریزی

شاید که می‌خواهی غرورم را بریزی

یک روز گفتی با منی تا آخر خط

حالا مرا خط میزنی از بسکه تیزی

هرگز نزد شیرین دل فرهاد خود را

در کام من شیرینی و قند و مویزی

حال دلم وقتی نباشی پر غبار ست

با بودنت حالم شود حال تمیزی

از دست من دامن کشان هستی فراری

ای یوسف مصری برای من عزیزی

تیر نگاهت خوردم و تسلیم گشتم

هستم اسیرت با که اکنون می‌ستیزی؟

مانند ماهی برکه‌ام را زیر و رو کن

جز یک نگاهی من نمی‌خواهم که چیزی
فرزین_صفری


می‌گویم اما درد دل سربسته‌تر بهتر

بغض گلوی مردها نشکسته‌تر بهتر

وقتی که چای چشم پررنگ تو دم باشد

مردی که پیشت می‌نشیند خسته‌تر بهتر

در مکتب چشمت گرفتم «کاردانی» را

ابروی تو هرقدر ناپیوسته‌تر بهتر

سخت است فتح کشوری که متحد باشد

موهای تو آشفته و صد دسته‌تر بهتر

از دور می‌آیی و شعرم بند می‌آید

موی تو وا باشد دهانم بسته‌تر بهتر
حسین_زحمتکش


گريزی ندارم که شعری بگويم

دل نازکت را به نحوی بجويم

بگويم که پشتم به خورشيد گرم است

زمانی که گُل می کنی روبرويم

و حالا در اين قحطی آب و احساس

دلم را کجا مثل دستم بشويم؟

از اول تو بی پرده با من نگفتی

که بی پرده حالا من از خود بگويم

من از تشنگی های خود با تو گفتم

و از مخزن بغض ها در گلويم

جواب تو تکرار تلخ عطش بود

و سنگی که لغزيد سوی سبويم

گُل لحظه ها را به مفهوم مطلق

اجازه ندادی کنارت ببويم

اجازه ندادی که چشمت بيفتد

به چشم سکوت من و های و هويم
و حالا...
تو با برق الماس چشمت کلیک كن:

بميرم؟ بمانم؟ بخندم؟ بمويم؟
: حسن حسینی