۱۴۰_ عشق
از خاکم و هم خاک من از جان و تنم نیست
انگار که این قوم غضب، هموطنم نیست
اینجا قلم و حرمت و قانون شکستند
با پرچم بی رنگ بر این خانه نشستند
پا از قدم مردم این شهر گرفتند
رای... و نفس و حق، همه با قهر گرفتند
شعری که سرودیم به صد حیله ستاندند
با ساز دروغی همه جا بر همه خواندند
با دست تبر سینه این باغ دریدند
مرغان امید از سر هر شاخه پریدند
بردند از این خاک مصیبت زده نعمت
این خاک کهن بوم سراسر غم ومحنت
از هیبت تاریخیش آوار به جا مان
یک باغ پر از آفت و بیمار به جاماند
از طایفه رستم و سهراب و سیاوش
هیهات که صد مرد عزادار به جا ماند
از مملکت فلسفه و شعر و شریعت
جهل و غضب و غفلت و انکار به جا ماند
دادیم شعار وطنی و نشینیدند
آواز هر آزاده که بر دار به جا ماند
دیروز تفنگی به هر آینه سپردند
صد ها گل نشکفته سر حادثه بردند
خونپاره و خون بود وشب و درد مداوم
با لاله و یاس و صنم و سرو مقاوم
آن دسته که ماندند از ان قافله ها دور
فرداش از این معرکه بردند غنایم
امروز تفنگ پدری را در خانه
بر سینه فرزند گرفتند نشانه
از خون جگر سرخ شد اینجا رخ مادر
تب کرد زمین از سر غیرت که سراسر،
فرسود هوای وطن از بوی خیانت
از زهر دروغ وطمع و زور و اهانت
این قوم نکردند به ناموس برادر
امروز نگاهی که به چشمان امانت
غافل که تبر خانه ای جز بیشه ندارد
از جنس درخت است ولی ریشه ندارد
هر چند که باغ از غم پاییز تکیده
از خون جوانان وطن لاله دمیده
صد گل به چمن، در قدم باد بهاران
میروید و صد بوسه دهد بر لب باران
ققنوس به پاخیزد و باجان هزاره
پر میکشد از این قفس خون و شراره
با برف زمین آب شود ظلم و قصاوت
فرداش ببینند که سبز است دوباره

این وطن مهد اهوراست اگر دریابند
خطه ایزد یکتاست اگر دریابند
دشت عشق است که از آن بوی محبت خیزد
مهر در مهریه ماست اگر دریابند
دشت ما غم زده خون سیاوشان است
شاهدش لاله صحراست اگر دریابند
قصه پاکی عشق از لب شیرین بشنو
عفتش رشک زلیخا است اگر دریابند
در ما سخن از کینه و خون ریزی نیست
خانه عشق همین جاست اگر دریابند
هر که از عشق گفت شود عین وطن
قطره اینجا خود دریاست اگر دریابند
مام میهن نگران تب و تاب من و توست
فصل مجنونی لیلا است اگر دریابند
شعر آزادی انسان به لب کوروش بود
غزل مهر فریبا است اگر دریابند
مرزبان وطن جان هزاران آتش
که کماندار کمان ها ست اگر دریابند
سیلی بابک ما خورده به گوش تازی
سرخی چهره چه زیبا است اگر دریابند
هفت خوان دیدن و چون رستم از آن بگذشتن
پنجه در پنجه دنیاست است اگر دریابند
عارفان عاشق این مرز سراسر گهر اند
شیخ در معرکه تنهاست اگر دریابند
مایه وحدت ما عشق وطن باشد و بس
شور این عشق هویدا است اگر دریابند
آنکه بر تازی و شمشیر کج اش میتازد
شعر فردوسی والاست اگر دریابند
گل امید که روییده در این وادی سبز
شعر آزادی فرداست اگر دریابند