۲۳۱_ اشعار
خودکشی تومور - عليرضا آذر
زندگی یک چمدان است که می آوریش
بار و بندیل سبک می کنی و می بریش
خودکشی ، مرگ قشنگی که به آن دل بستم
دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم
گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم
به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم
گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم
قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم
چمدان دست تو و ترس به چشمان من است
این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است
قبل رفتن دو سه خط فحش بده ، داد بکش
هی تکانم بده ، نفرین کن و فریاد بکش
قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم
طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم
مثل سیگار ، خطرناک ترین دودم باش
شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش
مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن
هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن
مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز
مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز
من خرابم بنشین ، زحمت آوار نکش
نفست باز گرفت ، این همه سیگار نکش
آن به هر لحظه ی تب دار تو پیوند ، منم
آنقدر داغ به جانم ، که دماوند منم
توله گرگی ، که در اندیشه ی شریانِ منی
کاسه خونی، جگری سوخته مهمان منی
چَشم بادام ، دهان پسته ، زبان شیر و شکر
جام معجونِ مجسم شده این گرگ پدر
تا مرا می نگرد قافیه را می بازم
بازی منتهی العافیه را می بازم ...
سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم
رطب عرشِ نخیل او قدِ کوتاه منم
ماده آهوی چمن ، هوبره ی سینه بلور
قاب قوسِین دهن ، شاپریه قلعه ی دور
مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم
و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم
ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم
نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم
خنده های نمکینت ، تب دریاچه ی قم
بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم
مویِ بَرهم زده ات ، جنگل انبوه از دود
و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود
قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند
شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند
هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد
یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد
من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم
و از آن روز که در بندِ توام آزادم
چشممان خورد به هم،صاعقه زد پلکم سوخت
نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت
سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید
سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید
دوزخِ نی شدم و شعله دواندم به تنت
شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت
به خودم آمدم انگار تویی در من بود
این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود
پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام
پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام
ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست
ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست
آس ِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند
کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند
چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم
آنقدر سرد شدم،از دهنت افتادم
و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد
و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد
تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم
از خر زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم
تو نباشی من از اعماق غرورم دورم
زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم
تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم
شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم
هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت
من تو را دو... دهنه روی دهانم زد و رفت
همه شهر مهیاست مبادا که تو را
آتش معرکه بالاست مبادا که تو را
این جماعت همه گرگند مبادا که تو را
پی یک شام بزرگند مبادا که تو را
دانه و دام زیاد است مبادا که تو را
مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را
پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را
نا نجیبان همه هستند مبادا که تو را
تا مبادا که تورا باز مبادا که تو را
پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را
دل به دریا زده ای پهنه سراب است نه
برف و کولاک زده راه خراب است نرو
بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم
با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم
بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند
این شب وسوسه انگیز مرا می شکند
بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست
گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالیست
بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست
و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست
پسری خیر ندیدهَ م که دگر شک دارم
بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم
می پرم ، دلهره کافیست خدایا تو ببخش
خودکشی دست خودم نیست ، خدایا تو ببخش
![]()
خارج شد. هنگام بازگشت نگهبانی را دید که در سرما نگهبانى مىداد، از او پرسید: آیا سردت نیست؟ نگهبان گفت: چرا سردم است، اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.پادشاه گفت: من الان داخل قصر که رفتم، دستور میدهم یکى از لباسهاى گرم مرا برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه داخل قصر شد و وعدهاش را فراموش کرد.صبح روز بعد جسد سرمازده نگهبان را در نزدیک قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش یادداشتی پیدا کردند که روی آن نوشته بود: اى پادشاه من هر شب با همین لباس خودم، سرما را تحمل مىکردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد! هدف از ذکر این داستان، ذکر این نکته بود که دل خوش کردن به گرمی ها؛ آدمی را ضعیف میکند و از پا می اندازد.
انديشه فولادوند
خمیازه های کش دار / سیگار پشت سیگار
شب گوشه ای به ناچار / سیگار پشت سیگار
این روح خسته هر شب / جان کندنش غریزیست
لعنت به این خودآزار / سیگار پشت سیگار
پای چپ جهان را / با ارّه ای بریدن
چپ پاچه های شلوار / سیگار پشت سیگار
در انجماد یک تخت / این لاشه منفجر شد
پاشیده شد به دیوار / سیگار پشت سیگار
بر سنگفرش کوچه / خوابیده بی سرانجام
این مرده کفن خوار / سیگار پشت سیگار
صد صندلی در این ختم / بی سرنشین کبودند
مردی تکیده بیزار / سیگار پشت سیگار
تصعید لاله گوش / با جیغهای رنگی
شک و شروع انکار / سیگار پشت سیگار
مُردم از این رهائی / در کوچه های بن بست
انگارها نه انگار / سیگار پشت سیگار
این پنچ پنجه امشب / هم خوابگان خاکند
بدرود دست و گیتار / سیگار پشت سیگار
ماسیده شد تماشا / بر میله میله پولاد
در یک تنور نمدار / سیگار پشت سیگار
صد لنز بی ترحم / در چشم شهر جوشید
وین شاعران بیکار / سیگار پشت سیگار
در لابه لای هر متن / این صحنه تا ابد هست
مردی به حال اقرار / سیگار پشت سیگار
اسطوره های خائن / در لابلای تاریخ
خوابند عین کفتار / سیگار پشت سیگار
عکس تو بود و قصّه / قاب تو بود و انکار
کوبیدمش به دیوار / سیگار پشت سیگار
مبهوت رد ِدودم / این شکوه ها قدیمیست
تسلیم اصل تکرار / سیگار پشت سیگار
کانسرو شعر سیگار / تاریخ انقضاء خورد
سه ، یک ، مُمیز ِ چهار / سیگار پشت سیگار
ته مانده های سیگار / در استکانی از چای
هاجند و واج انگار / سیگارپشت سیگار
خودکار من قدیمیست / گاهی نمی نویسد
یک مارک بی خریدار / سیگار پشت سیگار
قَالَ علی علیه السلام: بِکَثْرَةِ الصَّمْتِ تَکُونُ الْهَیْبَةُ وَ بِالنَّصَفَةِ یَکْثُرُ الْمُوَاصِلُونَ وَ بِالْإِفْضَالِ تَعْظُمُ الْأَقْدَارُ وَ بِالتَّوَاضُعِ تَتِمُّ النِّعْمَةُ وَ بِاحْتِمَالِ الْمُؤَنِ یَجِبُ السُّؤْدُدُ وَ بِالسِّیرَةِ الْعَادِلَةِ یُقْهَرُ الْمُنَاوِئُ وَ بِالْحِلْمِ عَنِ السَّفِیهِ تَکْثُرُ الْأَنْصَارُ عَلَیْهِ.
با سکوت بسیار، وقار انسان بیشتر شود. و با انصاف بودن، دوستان را فراوان کند. و با بخشش، قدر ومنزلت انسان بالا رود.
و با فروتنی، نعمت کامل شود. و با پرداخت هزینه ها، بزرگی و سروری ثابت گردد. و روش عادلانه،مخالفان را درهم شکند. و با شکیبایی در برابر بی خرد، یاران انسان زیاد گردند.
"نهج البلاغه، حکمت ۲۲۴"
قالَ رَجُلٌ لاِءمرَأتِهِ: إذهَبی إلی فاطِمَةَ علیهاالسلام فَاسْأَلیها أنّی مِن شیعَتِکُم؟ ... فَقالَت علیهاالسلام: قُولی لهُ: اِنْ کُنْتَ تَعْمَلُ بِما اَمَرْناکَ وَتَنْتَهی عَمّا زَجَرْناکَ عَنْهُ فَأَنْتَ مِنْ شیعَتِنا وَاِلاّ فَلا...
شخصی به زنش گفت: پیش فاطمه زهرا علیهاالسلام برو و بپرس: آیا من از شیعیان اهل بیت هستم؟ ـ زن آمد و پرسید، حضرت زهرا علیهاالسلام در پاسخ گفت: به همسرت بگو: اگر به آنچه ترا فرمان دادهایم عمل می کنی و از آنچه نهی کردهایم پرهیز نمودهای از شیعیان خواهی بود و در غیر این صورت از شیعیان نیستی.
"تفسیر منسوب به امام حسن عسکری(ع)، حدیث ۴۳"
دعای حضرت زهرا سلام الله علیها.
مِن دُعائِها علیهاالسلام: اَلّلهُمَّ اِنّی اَسْـأَلُکَ قُـوَّةً فی عِبـادَتِکَ وَ تَبَصُّرا فی کِتابِکَ وَ فَهْما فی حُکْمِکَ، اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّـدِ وَالِ مُحَمَّـدٍ وَ لاتَجْعَلِ الْقُرْانَ بِنا ماحِلاً وَ الصِّراطَ زائِلاً وَ مُحَمَّـدا صَلَی اللّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ عَنّـا مُوَلِّیا.
بارالها: نیرومندی در بندگیت و بینش روشن در کتابت و فهم و درک احکامت را از توخواستارم. خدایا بر محمد و آل محمد درود فرست و قرآن را دور از دسترس ما و پل صراط را لغزشگاه ما و محمد صلی الله علیه و آله را رویگردان از ما قرار مده.
"بلدالامین، صفحه ۱۰۱"
در کلام امام علی (ع) درباره قرآن آمده است : « ظاهره انیق و باطنه عمیق، لاتفنی عجائبه و لاتنقضی غرائبه » قرآن کتابی است که ظاهری زیبا و باطنی عمیق دارد، نه شگفتی های آن پایان میپذیرد و نه اسرار آن منقضی میشود . در سخن مشابهی نیز آمده است : « لاتحصی عجائبه و لاتبلی غرائبه » نه شگفتی های آن را میتوان شمرد و نه اسرار آن دستخوش کهنگی میشود و از بین میرود
سخنان امام علی (ع) در فاصله قرن اول تا سوم در کتب تاریخ و حدیث به صورت پراکنده وجود داشت . سید رضی در اواخر قرن سوم به گردآوری نهج البلاغه پرداخت و اکنون بالغ بر هزار سال از عمر این کتاب شریف میگذرد .هرچند پیش از وی نیز افراد دیگری در گردآوری سخنان امام علی (ع) تلاشهایی به عمل آوردند ،اما کار سید رضی به خاطر ویژگی هایی که داشت درخشید و ماندگار شد، چون سید رضی دست به گزینش زده بود.
امام علی(عليه السلام) فرمودند: مَنْ لاَنَ عُودُهُ كَثُفَتْ أَغْصَانُهُ.
كسى كه ساقه درخت وجودش نرم است، شاخه هايش فراوان است.
امام علی (عليه السلام) در اين كلام حكيمانه به نكته مهمى درباره جلب و جذب دوستان و ياران اشاره كرده، مى فرمايد: «كسى كه ساقه درخت وجودش نرم است، شاخه هايش فراوان است»; (مَنْ لاَنَ عُودُهُ كَثُفَتْ أَغْصَانُهُ ). «عود» به معناى چوب است; خواه از درخت جدا شده يا جزء درخت باشد و در اينجا به معناى ساقه درخت است.
اين سخن تعبيرى كنايى و لطيفى است و اشاره به اين است كه افراد متواضع و با محبت دوستان فراوانى را گرد خود جمع مى كنند و به عكسْ افراد خشن و غير قابل انعطاف دوستان را از گرد خود پراكنده مى سازند. مى دانيم شاخه ها از كنار ساقه ها جوانه مى زند; ساقه اى كه خشك و كم آب باشد شاخه هاى كمترى از آن مى رويد و ساقه اى كه نرم است، از گوشه و كنارش شاخه هاى فراوانى مى رويد. نيز قسمت مهمى از درخت را آب تشكيل مى دهد و رطوبت از عوامل اصلى رويش گياه است، در حالى كه كمبود آب هم درخت را پژمرده مى كند و هم سبب مى شود شاخه هاى كمترى از آن برويد. انسان نيز به منزله درختى است كه اگر نرمش از خود نشان بدهد و خشونت را كنار بگذارد و محبت را به جاى آن بنشاند افراد زيادى به سوى او جذب مى شوند در حالى كه اگر خشن و انعطاف ناپذير باشد، نزديك ترين بستگان و خويشاوندان و دوستان نيز از او فاصله مى گيرند. اين معنا در قرآن مجيد ـ
همان گونه كه قبلاً نيز اشاره شده ـ درباره پيغمبر اسلام(صلى الله عليه وآله) به صورت الگو بيان شده است. در آيه ۱۵۹ سوره «آل عمران» مى خوانيم: «(فَبِمَا رَحْمَة مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ); به سبب رحمت الهى در برابر مؤمنان، نرم و مهربان شدى! و اگر خشن و سنگدل بودى، از اطراف تو پراكنده مى شدند». جاذبه اخلاقى پيغمبر اكرم و ائمه هدى(عليهم السلام) مصداق روشنى از اين گفتار حكيمانه است. در حديثى درباره پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)مى خوانيم: «كانَ أكْرَمُ النّاسِ وَألْيَنُ النّاسِ ضَحّاكاً بَسّاماً; پيامبر(صلى الله عليه وآله) كريم ترين و نرمخوترين مردم، بسيار خنده رو و متبسم بود». در نامه امام(عليه السلام) به محمد بن ابى بكر آمده است: «وَأَلِنْ لَهُمْ جَانِبَكَ وَابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَكَ; در برابر آنها متواضع باش و با چهره گشاده مردم را ملاقات كن».
در حديث ديگرى از رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)مى خوانيم: «ألا أُخْبِرُكُمْ بِمَنْ تَحْرِمُ عَلَيْهِ النّارُ غَداً; آيا به شما خبر دهم چه كسى آتش دوزخ در فرداى قيامت بر او حرام است؟». عرض كردند: آرى يا رسول الله. فرمود: «الْهَيِّنُ الْقَريبُ اللَّيِّنُ السَّهْلُ; كسى كه آسان مى گيرد و به مردم نزديك و نرمخوست و سختگيرى نمى كند». اگر حُسن خلق در احاديث سرچشمه فراوانى روزى معرفى شده، يا سبب عمران و آبادى شهرها و فزونى عمرها دانسته شده به همين دليل است كه انسان در سايه آن اعوان و انصار فراوانى پيدا مى كند و به كمك آنها مى تواند مشكلات مهم زندگى را حل كند.
بر عكس در روايتى از اميرمؤمنان على(عليه السلام) آمده است: «سُوءُ الْخُلْقِ نَكَدُ الْعيشِ وَعَذابُ النَّفْسِ; بدخلقى سبب تنگى معيشت و رنج روح و روان مى شود». محمّد عبده در شرح نهج البلاغه خود تفسير ديگرى براى اين عبارت دارد وى مى گويد: منظور از «ليّنُ الْعُود» طراوت جسمانى انسان و نشاط او و داشتن فضل و همت است و منظور از «كثْرت أغصان» كثرت آثارى است كه از او آشكار مى شود; گويى هر اثرى شاخه اى از وجود اوست; ولى در پايان فزونى اعوان و انصار را به عنوان تفسير ديگرى ذكر كرده است. به نظر مى رسد آنچه در بالا گفته شد مناسب تر و با آيات و روايات همسوتر باشد.ابزارک تصویر
