۵۱۳- داستان خوشبختی
در عهد حضرت عيسی علیه السلام شخصی مادر پيرش را در زنبيلی گذاشته و هر جا میرفت، همراه خودش میبُرد تا روزی حضرت عيسی علیه السلام او را ديد، به وی فرمود: آن زن کيست؟ جوان گفت: مادرم است. فرمود: او را شوهر بده. گفت: پير است و قادر به حرکت نيست. پيرزن دستش را از زنبيل بيرون آورد و محکم بر سر پسرش کوبید و گفت: ای بی شرم! تو بهتر میفهمی يا پيغمبر خدا؟!

داستان خوشبختی
حکایتی واقعی و آموزنده. بازار تهران شلوغ بود. زن وارد یکی از حجرههای تیمچه ی فرش شد و به جوانی که پشت میز نشسته بود گفت:
- پسر حاجی پدرت کی میآید؟
- چند دقیقه دیگر. کاری داشتید؟
- با خودش کار دارم. منتظر میمانم.
زن این را گفت و از حجره بیرون رفت. جوان او را شناخت. سه ماه قبل برایش قالی ابریشم دو متری زده بودند. خانه اش پشت بازار بود. جوان دوباره مشغول حساب و کتاب شد. کمی بعد سربلند کرد و پدرش را دید که بیرون حجره در حال صحبت کردن با زن بود. زن موقع حرف زدن گریه میکرد. بعد از رفتن او پدر وارد حجره شد.
جوان بلند شد و سلام کرد.
- زود آمدید بابا؟
- نگران سفارش مشتری بودم. قالی لچک ترنج رفو شد؟
- اسماعیل را فرستادم از کارگاه بگیرد.
- خوب کاری کردی!
- بابا؟
- بله؟
- این خانم با شما چکار داشت؟
پدر لبخندی زد و گفت:
- میخواست مزدش را پیش پیش بگیرد. دختر عقد بسته دارد. میخواهد برایش جهیزیه جور کند. عصر با اسماعیل به خانه اش بروید. سری به قالی بزنید. مزدش را یکجا بدهید.
- یکجا؟
- آره احمد آقا یکجا!
- شما خیلی دل نازک هستید! این جوری ورشکست میشویم. چرا باید برای کاری که هنوز انجام نشده دستمزد بدهیم؟
پدر قالی ابریشمی را گوشه ی حجره جابه جا کرد و گفت:
- پسرم! عوض کار خیر با خداست. گاهی در مقابل یک کار کوچک آن قدر عوض میدهد که باورت نشود!
احمد با ناراحتی دفتر حساب مغازه را بست و گفت:
- اینها همه اش شعار است.
پدر که از حرفهای پسرش ناراحت شده بود گفت:
- شعار؟ اتفاقا عین واقعیت است. حالا که اینطور شد خوب گوش بده تا یک قصه ی کوچولو برایت تعریف کنم.
احمد با بی حوصلگی گفت:
- قصه مال بچه هاست بابا!
پدر با لحنی جدی گفت:
- اما این یکی با بقیه قصهها فرق دارد. واقعی است! قصه ای که میخواهم برایت تعریف کنم دو تا قهرمان دارد که تو هر دو را خوب میشناسی. حالا برایت تعریف کنم؟
احمد که کنجکاو شده بود روی صندلی جابه جا شد و گفت:
- تعریف کنید.
پدر نفس عمیقی کشید و پس از لحظه ای مکث گفت:
- چهل سال پیش جوان حمالی در بازار سید اسماعیل کار میکرد. جوان با مادر پیرش زندگی میکرد و از مال دنیا یک خانه ی کلنگی داشت که از پدرش به او ارث رسیده بود. خانه آنها در یکی از کوچه پس کوچههای قدیمی جنوب شهر بود. یک روز غروب قبل از رفتن به خانه به کبابی بازار رفت و چند سیخ کباب خرید. در راه به یک خرابه رسید.
از داخل خرابه صدای ناله ی یک سگ میآمد. وارد خرابه شد. سگ ماده ای را دید که گوشه ی دیوار خوابیده بود. شکم سگ از شدت گرسنگی به کمرش چسبیده بود. سه تا توله ی کوچولو به سینههای مادرشان چسبیده بودند اما سگ بیچاره شیری نداشت که آنها بخورند. جوان دلش سوخت. نان و کبابها را جلوی سگ ریخت و از خرابه خارج شد. صبح روز بعد مثل همیشه به بازار رفت. نزدیک ظهر دختر مرد ثروتمندی برای خرید به بازار آمد وقتی خریدش تمام شد از جوان حمال خواست چیزهایی که خریده بود برایش به خانه ببرد. در راه که میرفتند دختر برای لحظه ای او را برانداز کرد. جوان خوش قد و بالا و زیبارو بود. با خودش گفت حیف از این جوان که باید در بازار حمالی کند. دلش میخواست سر صحبت را با او باز کند. به همین خاطر گفت:
- خدا قوت! دلم به حال مردهای بیچاره میسوزد. به خاطر یک لقمه نان برای زن و بچه باید چقدر زحمت بکشند!
جوان با شرم گفت:
- همشیره! من هنوز ازدواج نکرده ام. با مادرم زندگی میکنم.
دختر با تعجب گفت:
- چرا ازدواج نکردید؟
- با کدام پول؟ اصلا چه کسی به یک حمال زن میدهد؟
- کار که عار نیست. شما دارید زحمت میکشید. پدرم میگوید خدا آدمهای بیکار را دوست ندارد. شما چند سال دارید؟
جوان که بر سرعت قدم هایش افزوده بود نفس زنان گفت:
- ۳۰ سال!
- من ۲۵ سالم است! اما هنوز ازدواج نکرده ام. خواستگارهای زیادی داشتم. ولی همه ی آنها چشمشان دنبال مال و منال پدرم بود. من هم به آنها جواب رد دادم. پدرم تاجر فرش است در بازار حجره دارد. البته الان زمین گیر شده. در بستر بیماری افتاده. من از او مراقبت میکنم. همیشه به من میگوید دختر داری چکار میکنی! میترشی روی دستم میمانی! راستی شما خواهر و برادر دارید؟
- نه!
- چه جالب! من هم یکی یکدانه ی پدرم هستم!
دختر حس کرد ته قلبش به جوان علاقمند شده. پسر نجیب و سربزیری بود. وقتی به خانه رسیدند؛ در را باز کرد و گفت:
- بی زحمت بیاورید داخل!
جوان یا الله گفت و وسایل را داخل حیاط گذاشت. میخواست برگردد که دختر از داخل کیفش دو اسکناس درآورد و به او داد. جوان یکی از اسکناسها را برگرداند و گفت:
- همین کافی است!
دختر خندید و گفت:
- هم چشم و دل پاکی هم با انصاف. به قول معروف هر چه خوبان همه دارند شما یکجا دارید. میتوانم یه تقاضای کوچک از شما بکنم؟
- بفرمایید!
دختر لحظه ای سکوت کرد و گفت:
- با من ازدواج میکنید؟!
جوان جا خورد. با لکنت گفت:
- چی؟!
- گفتم با من ازدواج میکنید؟
جوان سرش را بالا گرفت. برای اولین بار دختر جوان را نگاه کرد. خیلی زیبا و باوقار بود.
- آخر...
- آخر ندارد! من به شما علاقمند شدم. خوب حالا چه میگویید؟
جوان با ناباوری گفت:
- شما دارید مرا مسخره میکنید؟
دختر اخم کرد و گفت:
- نه به خدا! حرف هایم عین حقیقت است. به فاطمه ی زهرا راست میگویم. باور کنید.
- پدرتان چه؟
- نظر او نظر من است!
- حتی اگر بخواهید با یک حمال ازدواج کنید؟
- پدرم روی حرف من حرفی نمیزند!
جوان چیزی نگفت. دختر خندید و ادامه داد:
- سکوت علامت رضاست! گفتی با مادرت زندگی میکنی؟
- بله!
- پس در اولین فرصت همراه او بیا خواستگاری. من چشم به راهم.
پدر سکوت کرد. احمد پوزخندی زد و گفت:
- بابا آن دختر ثروتمند با جوان حمال ازدواج کرد؟
- بله ازدواج کرد!
- خسته نباشید. افسانه ی قشنگی بود!
- افسانه! اختیار داری. هر چه گفتم عین حقیقت بود. آن جوان حمال الان مقابل چشم توست. دختر جوان قصه هم مادرت است! این حجره هم ارث پدربزرگت است که به من و مادرت رسیده! پدر بعد از گفتن این حرفها از حجره بیرون رفت. احمد مات و مبهوت روی صندلی جابه جا شد و نگاهش به گلهای قالی ابریشمی خیره ماند/ حکایت واقعی از کتاب شرح شیدایی، مجید هوشنگی.

